تبليغاتX
يوكابد
سلام سلام به دوستای گل خوشگل خودم

تعطیلات خوب بود؟ خوش گذشت؟ اول هفتتون رو چه جوری شروع کردین؟ ایشالا که خوب خوب باشه هر چند که خودم اول هفته گندی رو شروع کردم و با شوشو خان قهر می باشم علتشم مهم نبود البته حرف می زنیمااااااااا ولی سرو سنگین خوب خودتون می دونین خانوما توی یه شرایطی چقده بداخلاق میشن

خوب از کجا براتون بگم آهان گفته بودم که مامانم اینا قراره پنج شنبه برن برای قرار عروسی بهنام ، رفتن و قرار شده عروسی ۲۳ مهر باشه گیلی لی لی میارکه داداش جونیاز اونجایی که بهاره جمعه کنک ور داشت نتونست با مامان اینا بره منم دلم اون طفلی تنها بمونه خونه رفتم شب رفتم اونجا ولی شوشو جونم نیومد تا دوتا آبجی با هم راحت باشن الهی فداش شم انقده دلم براش تنگ شده بود حالا خوبه باهاش قهر بودم شب مانی و مسعود و محمد (پسردایی هام که طبقه اول خونه مامان اینا می شینن) اومدن بالا و با هاشون فو*تبال دستی بازی کردم دیگه مرده بودیم از خنده این مانی خیلی بلاس و ۴ سالشه همش می گفت خدایا به بهناز نیرو بده مسعودو ببره خدایا کمکش کنالهی من قربون اون زبون شیرینت بشم زندگی منبعدشم که لالا صبح بهروز بهاره رو برد و برای منم نون خرید آورد بیچاره نمیدونست من صبحانه نمیخورمبعداز اونم زلزله ها دوباره اومدن بالا و گفتن میای پا*ستور بازی کنیم منم دلم نیومد بگم نه تازه انقدر پررو تشریف دارن شرطی بازی می کنن منم مثلا باختم و رفتن بستنی خریدن خوردیم بعدش من داشتم ابروهامو تمیز می کردم مانی گیر داد بیا بازی کنیم منم گفتم خوب بزار من خودمو خوشگل کنم بعد اگر زشت باشم فرزاد منو طلاق می ده میره یه زن دیگه می گیره هاااااااااااااا اونم گفت خوب فرزاد مونگوله گفتم به شوهر من می گی گفت آخه تو خوبی خوشگلی چرا زن می گیرهخلاصه من بلند شدم ناهار برای ناهار کباب تاب ه ای درست کردم آخه مامانم اینا هم قرار بود برای ناهار برسن خونه بهاره هم که اومد گفت خیلی خوب بوده ولی منو کشت انقدر گفت خدا کنه انتخاب اولم قبول بشمبابا اینا هم که اومدن ناهار خوردیم من به شوشو زنگیدم که بیاد دونبالم که گفت توی صف گازم و نیم ساعت یا ۴۵ دقیقه دیگه میام منم گفتم حوصله ندارم صبر کنم و خودم می رم خونه اونم قبول کرد رفتم خونه و فیلم های ۴ سال پیش رو که دسته جمعی با عموم اینا رفته بودیم شمال رو دیدم مرده بودم از خنده از بس که توی فیلم دلقک بازی در می آوردیم منو دختر عموم داشتیم نمایش بازی می کردیم البته داشتیم این فیلمارو مسخره می کردیم

بعد از اونم که اتفاق خاصی نیوفتاد و من خوابیدم

آخرآخر: شوشو جونم می دونم تقصیر منه تو خیلی خوبی اما من... خیلی دوست دارم عشق من خدا جونم مواظب عزیز من باش

آخرآخر۲: امروز با عخشم صحبت کردم همونی که خیلی مهربونه و من شرمنده تمام خوبیاشم بعله درسته شقایق وحبیبی جون جونم بیشتر از اونکه فکرشو میکردم مهربونه و صداش به آدم آرامش می ده خدا رو شکر می کنم که دوستای به این خوبی بهم داده همه تون رو خیلی خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 10:30  توسط BEHNAZ | 
سلام دوستای خیلی خیلی باوفا و مهربونم مخصوصا شقایق و حبیبی ، پگاه، آلیس، سارا سارا، شهلا و همه دوستای خوب دیگم که بهم سر میزدن و نگرانم بودمخیلی زیاد دوست دارم

خوب حالا اگه گفتین بهناز خانوم این چند وقته کجا بود؟ اصلا بزارین از اول بگم۴ شنبه ۲۷ خرداد من از سرکار رفتم خونه و بعد آماده شدم و رفتم آر ایشگاه ابروهامو صفا دادم و جلوی موهامو کوتاه کردم و پیش به سوی آرایشگاه دوم برای اصلا و رن گ ساژ موهام خوب بالاخره فرداش عروسی دعوت بودیم اونم عروسی قوم شوهر(دخترعموش) ۵ شنبه من بعد از سرکار تندی رفتم خونه و آماده شدم و رفتیم عروسی منم که طبق معمول از اول تا آخر وسط بدم و همه بهم می گفتن قیافت خیلی عوض شده و این مدل مو و آرایش بهت خیلی میادجمعه من آماده شدم برم پاتختی که شوشوجونم گفت ولش کن بیا بریم بیرون و یه دوری بزنیم منم قبول کردم و رفتیم کباب خوردیم و یکمی دور زدیم و اومدیم خونه و فیلم دیدیبم و لالا

اما شنبه صبح من بلند شدم بیام سرکار همین که اومدم اون طرف خیابون یه دفعه نمی دونم یه موتوری از کجا دراومد و زد به منو فرار کرد و من دیگه هیچی نفهمیدمتا اینکه دیدم توی بیمارستانم یه خانوم و آقا منو آورده بودن بیمارستان بعدم زنگ زدیم شوشوی بیچام اومد ای کاش من می مردم نمیدیدم فرزادم اینجوری اشک میریزه و دستمو بوس میکنه منم از گریه اون و از سردد شدید گریم گرفته بود و یه فیلم هندی بازی کردیمدکتر اومد و گفت اوه چقد شوهرش لوسش می کنه و از این حرفا و با هامون شوخی کرد تا ما آروم شدیم و دکتر گفت که عکسا نشون داده که چیزیم نیست و چون بدنم مقاوم بوده جاییم نشکسته ولی به شدت ضرب دیدهدستمو باند پیچی کرد و شوشو بغلم کرد و رفتیم خونهشوشو جونم برای یه امل ت باحال درست کرد به زود خوردم آخه و وقتی می خواستم چیزی بخورم شقیقه هام تیر می کشید سرمم که مثل تو این کارتونا همه جاش قلنبه شده بود اما از اونجایی که من اگه تصمیم به یه کاری بگیرم حتی اگه روبه موت هم باشم اون کارو میکنم گفتم من با خودم قرار گذاشتم حتما شنبه ها به جز مواقع ... برم استخر بنابراین از شوشو نه و از من آره و صدالبته من پیروز شدم و گفتم می رم توی جکوزی آخه بدنم کوفته شده و شوشو جونمم راهی جز قبول کردن نداشت با هم رفتیم دونبال بهاره تا با اون برم الهی بمیرم مامانم انقده ناراحت شد وقتی فهمید و گریه کرد حالا من همش دلقک بازی در می آوردم که مثلا چیزیم نیست و حالم خوبه در صورتی که داشم از سر درد و دست درد می مردمخلاصه رفتیم استخر و من حالم بد شد و بیچاره بهاره داشت سکته می کرد ولی یکم که گذشت بهتر شدم بگذریم دیگه هر روز ملاقاتی و تحویل بازار بود همه موتوری رو نفرین میکردن ولی من میگفتم من ازش گذشتم بابا بیچاره گناه داره خوب شاید گواهینامه نداشته یا ترسیده و خدا می دونه که اصلا حتی یه بارم توی اوج درد موتوری رو نفرین نکردم و از خدا می خوام که هیچ بلایی سرش نیاد چون اونم خانواده داره دیگه اما اگه قول بدین دعوام نکنین یه چیز دیگرم میگم : نمیدونم چند شنبه بود ولی من تو خونه تنها بودم و حوصلم سر رفته بود و تصمیم گرفتم خونه تکونی کنم اونم با یه دستدکور خونرو به طور کلی عوض کردم از جابجایی ویترین و میز ناهار خوری گرفته تا میز تلوزیون و ... ولی خیلی خوب شد و تا شوشو بیاد سیمای تلوزیونم وصل کردم و خونمون خیلی خوب شد حالا شاید عکسشو بزارم همه گفتن اینجوری خیلی بزرگتر به نظر میادوای وقتی شوشو اومد قیافش باور نکردنی بود ولی بعدش دعوام کرد که چرا تنهایی اینارو جابجا کردیو من تا صبح از دست درد ناله کردم 

این هفته هم که همش اینترم قطع بود و اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه با شوشو رفتیم بیرون و یکمی خرت و پرت خریدیم و من یه شال و یه عطر خریدم و دیروزم نیومدم سرکار و با مامانم اینا رفتیم خرید و دست خال برگشتیم

آخرآخر: عروسی بهنام اینا حتمی شده و جاشونم قطعیه فقط ۵ شنبه قراره بابااینا برن گرگان تات تاریخ رو مشخص کنن و من از این بابت خیلی خوشحالم و براشون آرزوی بهترین هارو دارم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 10:18  توسط BEHNAZ | 

سلام دوستای گشنم

ر و ز ز ن رو به همه خانومای عسیسم تبریک می گم ایشالا که یه روزی اونایی که دوست دارن مامان بشن و بچه هاشون روز ما در رو بهشون تبریک بگن

خوب بریم سر اصل مطلب اولا که ببخشید نبودم آخه خودتون که در جریان اوضاع هستید و می دونین که ای ن ترنت چقدر مشکل داره

پنج شنبه : ظهر که از سرکار رفتم خونه تا ۷ خوابیدمبعداز اونم شوشو جونی اومد و آماده شدیم و راهی خونه مامان شوشو شدیم وقتی رسیدیم شوشو زودتر پیاده شد رفت پایین منم ماشین رو روشن کردم و تهنایی رفتم یه دوری زدم(شب با چراغ خاموش ) خوب می خواستم ببینم بعد از ۳ سال جرات دارم تهنایی بشینم پشت ماشین یا نه؟وقتی اومدم فرشاد گفت پس چرا چراغات رو روشن نکردی و من تازه ۲ زاریم افتاددیگه کلی خندیدیم موقع برگشتن شوشو گفت استاد توبشین منم با اعتماد به نفس نشستم و این دفعه تندی چراغارو روشن کردموقتی رسیدیم خونه شوشو انقده عشقولانه بود همش تشویقم می کرد و می گفت باید بیشتر بشینی تا راه بیوفتی

جمعه بعد از ناهار رفتیم شو ش و برای روز  ما در کادو خریدیم برای هر دوتاشون ۲ دست خیار خوری فا نتزی خریدیم توی مغازه بودیم که داییم به شوشو زنگید و گفت که بعد از شام میان خونمون ما هم قبول نکردیم و گفتیم شام بیاین ما هر چی برای خودمون درست کنیم برای شما هم همونو می زاریم و بالاخره راضیشون کردیمبعد از اونجا رفتیم ر أ ی دادیم شام خور شت کر فس و سب ز ی  پل و درست کردم دایی هم یه کیک خوشمزه خریده بود و کلی بهمون خوش گذشت و از دست بچه ها خندیدم

شنبه رو مر خصی گرفتم چون می دونستم که همه جا شلوغ میشهبعد از ظهر با شراره رفتیم ا ستخر آی حال داد همه خستگیم در اومدبعد از اونجا رفتیم خونه شراره اینا و شام بندری درست کردیم و من چون خیلی خسته بودم روی کا ناپه دراز کشیدم هنوز خوابم نرفته بود که شوشو به فرشاداینا گفت اگه بهناز خواب نبود یه سری می رفتیم و ل ی عص ر ببینیم چه خبره منو می گین مثل برق گرفته ها پریدم و گفتم کی می گه من خوابم بریمدیگه بچه ها غش کردن از خنده و گفتن تو که خواب بودی خلاصه بلند شدیم رفتیم من که افسرده شدم خیلی بد بود خیلی خیلی بد هیچ بانکی شیشه نداشت هیچ سطلی توی خیابون نبود آخه چراااااااااااااااااااااااااا این جونای بیچاره با چه زبونی بگن که حالشون از این همه ریا به هم می خوره؟نمی دونم چی بگم آیا تاسف دردی رو دوا می کنه؟احساس کردم خورد شدم احساس کردم زیادی احمق فرض شدم آخه چرااااااااااااااااااااااااااا؟

یک شنبه شرکت بهمون ۵۰ تومن کادو روز زن داد و ما بسیار خشنود گشتیم حقوقامونم همون روز دادن تا اگه کسی می خواد چیزی بخره مشکلی نداشته باشهچون همه جا شلوغ بود منو زود فرستادن خونه  وقتی رسیدم خونه دیدم شوشو جونم دکور خونه رو عوض کرده و با سنگ روی زمین نوشته روزت مبارک الهی که من فدای مهربونیات بشم بعداز اونم دیدم با یه دسته گل خوشمل اومد تو و بغلم کرد و بهم تبریک گفت یه ترا ول ۵۰ تومنی هم بهم دادبعدم یه سر رفتیم خونه مامانم اینا و کادوی مامان مهربونم که به اندازه تموم دنیا دوسش دارم و می پرستمش رو دادم و روی کادوش یه متن درباره مادر چسبونده بودم که وقتی خوند توی چشمای مهربونش اشک جمع شد از اونجا رفتیم خونه مامان شوشو که نبودم کادورو گذاشتیم و رفتیم یه پیتزای خیلی باحال خوردیمدوباره رفتیم خونه مامان شوشو و بهش تبریک گفتیم و همه از کادومون خیلی خوششون اومد و گفتن که خیلی شیکهوقتی رفتیم خونه یه فیلم دیدم و قلیدیم و لالا 

دیروزم که اتفاق خاصی نیوفتاد فقط همه جا خیلی شلوغ بود و بهنام نذاشت تنها برم و با من اومد شراره اینا شام اومدن خونمون و ال ویه درست کردم و قبل از اینکه اونا برن من رفتم خوابیدم ولی الانم خیلی خوابم میاد و اصلا نمی دونم چی نوشتم

آخر آخر: مامانم برای من بهترین مامان دنیایی بیشتر از همیشه دوست دارم و به خاطر همه بزرگواریها و مهربونیات ممنونم

آخر آخر۲: شوشو جونم بازم منو سوپرایز کردی و کارت خیلی قشنگ بود و من نمی دونم آیا می تونم این خوبی هارو جبران کنم؟ خیلی دوست دارم عشق مهربونم

آخر آخر۳: وقتی روز مادر به مامان جون و عزیز و خاله فرزاد زنگ زدم و بهشون تبریک گفتم خیلی خوشحال شدن و کلی دعام کردن به خدا یه تلفن کوچیک هیچی از آدم کم نمیکنه نمی دونم چرا بعضی ها انقدر براشون سخته

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 12:43  توسط BEHNAZ | 

سلام جیگریای خودم چطورن؟

وایییییییییییییییییی این اصفهانیا چقده خوب و مهربونن به خدا پگاه جونم که معرف حضورتون هستش و همتون می دونین که چقده مهربون و خانومهاز دیروزم یه دوست جدید پیدا کردم که اسمش شقایقه و من خیلی خیلی دوسش دارم البته حیف که وب نداره آقا این دوتا دختر اصفهانی انقدر به من انرجی می دن و تحویلم می گیرین که من الان یه گوله انرجی میباشمو به خاطر همه مهربونیهاشون و درخواست شقایش جونم امروز عکس عروسی رو همون آدرس قبلی میزارم البته شاید تکراری باشه اونایی که دیدن چشمای قشنگشون رو اذیت نکنن

دیروز مامان گلم زنگید و گفت که شام همه عزیزاینا و دایی اینا و... شام میان اینجا و این یعنی ما شام  خونه مامانی چتر شدیممن از سرکار که رفتم خونه اول مثل یه خانوم متشخص کشوهامو مرتب کردم و آماده شدم (همون تیپ س ب زه) و نشستم تا جیگری بیاد دونبالمشوشو که اومد یه ش ربت خنک بهش دادم و راهی خونه مامی شدیممن به شوشو گفتم اول یه دوری بزنیم بعد بریم آخه همه طرفداریای م و س و ی توی خیابون بودن ما هم یکمی دیوونه بازی در آوردیم و رفتیم خونه ماماناز اونجایی که دیدم جو خونه بسیار س ی ا سی می باشد شروع کردم به ش ع ا ر دادن همه غش کرده بودن از خنده و آخی راستی یادم رفت بگم من یه آقا جون دارم خیلی ماهه و از موقعی که من نامزد کردم هر وقت منو می بینه گریه می کنه و دیروزم همش می گفت خیلی دوست دارممنم همش شعار برای اون می دادم و می گفتم فقط آقا جونمو عشقهبعداز شامم شوشوی پایه من قبول کرد من و سمیرا و بهاره و سعید رو ببره بیرون همه جا رو گشتیم از فر حزاد و پا رک و ی و آریا ش هر و مید ون ح ر و... انقدر جیغ زدیم و شعار دادیم و خندیدیم که الان صدام در نمیاد خدایی همه جا خیلی شلوغ بود و انگار نه انگار که ساعت ۲ نصفه شبهاین سعیدم که از بس دیوونه بازی درآورد که همه ما رو با دست نشون می دادنشب دیگه جنازم رسید خونه و نتیجش این شد که خوابیدم و دیر اومدم سرکار و الان در خدمتم 

آخر آخر:دوستای خوبم خیلی خیلی مهربونید و من خیلی دوستون دارم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم

آخر آخر۲: شوشو جونم به خاطر همه مهروبونیات و گلای قشنگی که برام خریدی ممنون ایشالا که عشقمون پایدار بمونه عزیزم خیلی دوست دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 11:6  توسط BEHNAZ | 

سلام سلام

بچه ها می دونین من دیروز کجا بودم؟ رفته بودم ت ظا ه رات خیلی با حال بود ولی اگر دیدید ازم خبری نیست بدونین که سر به نیستم کردندیروز بهناز خانوم سردرد داشتن و زود رفتن خونه ولی خدا رو شکر سردردم با یه ژ ل و فن خوب شد وقتی رسیدم خونه لباس س بز زیر سارا فونم پوشیدم و شال سب زم سرم کردم و یه لا ک خفن سب ز زدم و با شوشو پیش به سوی ت خ ت طا وو س وایییییییییی خیابونا جای سوزن انداختن نبود و ما دقیقا روبه روی ه تل بزرگ ته ران بودیم اگر کسی اونجا بوده من همونی بودم که صورتم رو پوشونده بودمو روی کول شوشو بودم بیچاره شوشو جونم دیسک کمر گرفتهمه از ما فیلم می گرفتم حالا کی سرمو به باد بدم خدا می دونهش عارهای خیلی با حالی می دادن ولی به علت ترش از فی لتر شدن نمی تونم بنویسم دیروز روز خیلی خیلی هیجانی و قشنگی بود و موهای تن آدم سیخ میشدموقع برگشتن کلی توی ترافیک بودیم ولی شوشو جونم یه راه خلوت پیدا کرد و سر راه ۲تا ها ت دا گ توپ خرید و رفتیم خونه و پای تی وی خوردیم و م ن ا زعه رو دیدیم و کلی حال فرمودیم

آخر آخر۱: خوب مگه چیه دیروز که ناهار نخوردم تازه ۳ کیلو هم کردم دیگه یه هات د اگ که این همه اخم و تخم نداره

آخر آخر۲: بابا این شوشوی من بدجوری گیرداده که دیگه نمی خواد لاغر بشی بسته تا همین الانم زیاده روی کردیعیبی نداره من پررو تر از این حرفا می باشم شوشوی عزیزم و بازهم در امر لاغر شدن کوشش می نمایم

بعدا نوشتم: دوست خوبم شقایق جون که برام خصوصی گذاشتی و خیلی هم بهم لطف داری برات میل فرستادم می تونی بری و چکش کنی عزیزدلم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 10:5  توسط BEHNAZ | 

سلام جیجرای من

شنبه بعد از ظهر شوشو اومد دنبالم و یه سر رفتیم خونه مامانم و آخه برام سبزی قرمه خریده بود هر چند که از اون موقعی که برای توی یخچالم داده بود مونده ولی خودتون می دونین که این مامانا زیادی هوای بچه هاشونو دارنیک کیلو هم از این ماست های کیسه ای دهاتی بهم داد و آقا شوشو هوس آب دوغ خیار کردناونم برای شام فرشادم تا فهمید می خوام آب دوغ درست کنم گفت منم هوس کردم زیاد بزار ما هم میایم آقا فرزادم نامردی نکرد رفت یک کیلو سبزی خرید (بچم فکر کرده می خوام کل طبقات رو مهمون کنم)بنابراین بهناز خانوم برای اولین بار در طول زندگی مشترک به امر مقدس سبزی پاک کنی پرداختولی خدایی خیلی چسبید و بچه ها کلی حال کردن

دیروز بهی خانوم ساعت ۳ پیچوندن و تشریف بردن منزلبرای آقای شوشو جونم شله ز ر د درست کردم آخه چند وقت پیش هوس کرده بودبعدم یه قرمه سبزی توپ بار گذاشتم و وسیله هامونو جمع کردم تا برای شام با فرشاد اینا بریم پارک بعدم یکی از همسایه های طبقه بالامون اومد و گفت که من یه بار از دم درتون رد شدم درتون باز بود از خونتون خیلی خوشم اومد الانم می خوام جهاز بخرم اجازه می دی بیام ببینممنم که دلم نمیاد به کسی نه بگم گفتم بیا ببین اونم اومد خیلی دختر خوبی بود خیلی هم خوشش اومد بعدم مامانش اومد دیدوایییییییییی شوشو که اومد مثل این نخورده ها ۴ تا کاسه بزرگ شله ز ر د خورد و شکمش کلی قلمبه شددیشب هوا خیلی خیلی با حال بود ولی وقتی توی پارک بودیم بارون گرفت اما دلمون نیومد برگردیم و به پیشنهاد من رفتیم زیر یه درخت خیلی بزرگ و اونجا نشستیم که اصلا انگار نه انگار بارون میومد خیلی خیلی حال داد مخصوصا وقتی که قلیونامون آماده شد و توی پارک هیچ کس جز ما و یه خانواده دیگه نبودنبعداز اونم یه پیرمرد خیلی با حال اومد و در مورد س یا ست حرف زد و ما کلی خندیدیم به حدی که منو شراره اشک از چشممون میومد خیلی زیاد خوش گذشت و امیدوارم این خوش گذشتن ها ادامه داشته باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 10:1  توسط BEHNAZ | 

سلام دوستای گل گلاب خودم چطورن؟

آقا عجب فضایی شده این شهر همه چیز سبز شده همه به ماشینشون سبز می بندن همه سبز می پوشن همه سبزی می فروشن و...خلاصه که سبز تو سبزهو جالب اینجاس که منم که همین جوری بر حسب اتفاق سبز پوشیده بودم همه برام بوق می زدن ای بابا ما رو چه به س ی ا ست آخه؟ ولی امروز به خاطر پگاه جونم دخملی جونم و همه دوستایی که طرفدار می ر ح س ین می باشند پستمو سبز کردم تا بدونن که خیلی دوسشون دارم و با اینکه خودم اهل این حرفا نیستم ولی به عشقتون همه چیز سبز سبزه

یکشنبه بهناز خانوم کدبانویی داشت خفش می کرد بنابراین وقتی که رسید خونه تندی لباسش رو در آورد و یه ک یک شکلاتی گنده خیلی خوشمزه درست کرد بعدم روش رو با خا مه و کاک ائوی ذوب شده و اسمار تیز(نمیدونم تیس درسته یا تیز) تزئین کردم بعد از اونم تمام مبلا رو کشیدم وسط و زیرشون رو جارو و بخار شور کشیدم واییییییییییییی یه دنیا کثیف بود و همه هم خاکبعدم زیر فرشا رو تمیز کردم و همه سنگای تز ئینی رو شستم و خلاصه که خونمون مثل یه دسته گل شده بود البته هنوز یکمی از ویت رین ها و اتاق خواب و... مونده که منتظر یه فرصت مناسبموقتی که شوشو اومد گفتم کی ک خیلی زیاده بیا بریم خونه مامانت اینا و دور هم بخوریم انقده ذوق مرگ شدم از بس که ازم تعریف کردن و تشویقم کردن تازه شراره اینا هم مهمون داشتن نصفیشم دادیم به اونا(حال می کنین چقدر درست کرده بودم) مهمونای اونا هم خیلی خوششون اومد و به من گفتن کوکب خانوم(یادتونه که؟ کوکوب خانم زن با سلیقه ای است. او از شیر حیوانات ماست و ...)                                     

دوشنبه جشن ۱۰ نوه عموم بود منم نیومدم سرکار آخی انقده ناز بود اسمشو گذاشتن آ ر تا وای انقدر رقصیدم دیگه داشتم می مردم ارکسشونم خانوم بود و همه آهنگاش جز آذ ری رو خیلی بد می خوند ولی خدایی خیلی خوب مجلسو گرم کرده بود آهان راستی خوانندهه گیر داده بود به من و همش می گفت باید یه ب وسسسسسسسسسسسس به من بدی منم گفتم عزیزم چرا یکی بهت ۲تا بو س می دمخلاصه اینکه تا ساعت ۷ همش رقصیدیم به خدا تا چند روز اصلا نمی تونستم راه برم تازه پ ر ی هم شدم ولی بازم پر رو بودمیه راستی دیگه خانومه با مادر شوهرش اومده بود و می خوند چه روشن فکر

خوب یه روز و در می دم چون اتفاق خاصی پیش نیومد و من از درد پا رو به قبله بودم

چهارشنبه شب سمانه اینا و شراره اینا اومدن خونمون و من نا خن هاشون رو طراحی کردم (بابا این دستگا ه طر احی نا خن برای من بیچاره شد دردسر)بعد که سمانه اینا رفتن شراره گفت بی بی چک خریدم می خوام امتحان کنم بعد از آز مایش در آزما یشگاه تخ صصی بهناز جواب منفی بود و یعنی که من زن عمو نشدم

پنج شنبه ۱۰:۳۰ از خواب بیدار شدیم و دیوونه بازی درآوردیم و ناهار خوردیم و قلیدیم (چند وقت بود قلیدنمون رو سانسور می کردم ولی بنابه در خواست بعضی هاشو می گم البته شما بدونین که هر شب این برنامه روبه راهه)بعد از اون رفتیم یه سر خونه مامانم اینا از اون طرفم رفتیم برای شوشو لباس خریدیم و شامم رفتیم خونه مامان شوشو 

دیروز رفتیم شهر وند و یه سری خرت و پرت خریدیم از اون طرفم رفتیم دونبال مامان و بابای فرزاد و رفتیم بیمارستان ملاقات عموش. بیچاره دختر عموش ۲۸ ام عروسیشه و هنوز نه لباس گرفته نه طلا خریده نه آرایشگاه دیده خیلی دلم براش سوخت و گفتم که هر کاری داره به من بگه دیگه رسیدیم خونه و بی خیال رژیم دوتا همبرگر خیلی خوشمزه خوردبممن رفتم توی آشپزخونه و به امور مقدس کزتینگ پرداختم و کابینتا رو ریختم بیرون شوشو هم یه کاری داشت رفت بیرون بعد از اونم شوشوی محترم زنگ زد که بیخیال کار آماده شو بیام دونبالت با فرشاداینا بریم پارک منم که خدا نکرده نمی تونم روی آقای شوشو رو بزنم زمین بنابراین پیش به سوی پارک به شراره زنگ زدم گفت تو فقط آب خنک بیار من همه چیز برداشتم منم توی آب یخ و صد البته قلیونارو برداشتم و رفتیم خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا که برگشتنه توی ماشین با شراره کلی رقصیدم و حاصل تمامی اینها خواب ساعت ۱ بود

آخر آخر: بهناز خانم ۲کیلو و نیم وزن کردند البته رژیم رو درست نگرفتم ولی خوشحالم از اینکه میبینم اراده برای این کار دارم

آخر آخر۲: مامان خانومم پیش یه متخصص دیگه هم رفت و اونم همون نظر رو داشت و فعلا باید از دارو استفاده کنه

آخر آخر۳: آیا شما می دونستید که امیر قا سمی پسر خا له لی لا فرو هر می باشد؟

بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس 

  

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 9:40  توسط BEHNAZ | 
سلام دوستای مهربونم

زیاد خوشحال نیستم البته خیلی بهتر از چهارشنبه ام دلیلیشم اینه که:

چهارشنبه بهروز همش داشت زنگ می زد به بیمارس تان فا را بی گفتم چی شده؟ گفت مگه خبر نداری گفتم چی رو؟ گفت مامان دیروز با بابا رفته معاینه چشم مامانم یه تست میده و دکتره بهش می گه تو چه طور متوجه نشدی چشم راستت اصلا بینایی نداره؟مامانمم می گه من فکر کردم به خاطر سنمه(مامانم ۳۹ سالشه)دکتر گفته شبکیت متورمه و فعلا دارو داده تا ببینیم چی می شه حالا دونبال متخص ص خوب میگردیم تا ایشالا که خوب بشه من که کلی گریه کردم و غصه خوردم به خاطر همینم بهروزاینا که گفتن ۵شنبه بیاین بریم طا لقان یا فشم ما نرفتیمشامم یه ک ت لت باحال درست کردم 

پنج شنبه ۱۱ بیدار شدیم و شوشو خان یه دنیا عشقولانه شدن و بعدم رفتیم خونه مامانم و خیالم خیلی راحت شد و از اون حال در اومدم بعداز ظهرم دوست فرزاد زنگ زد و گفت بیاین بریم باغ ما اول نمی خواستم قبول کنم ولی به خاطر شوشو جونم قبول کردم و با فرشاداینا و یه اکیپ از اونا رفتیم اونجاخوش گذشت بیشترم قلیون کشیدیم و تاپ بازی کردیم و میوه کال خوردیمبرای شامم رفتیم وسایل چیز برگ ر خریدیم و رفتیم خونه شراره اینا و از اونجایی که بهناز خانوم همیشه و در همه حال کوزت تشریف دارن شروع به آشپزی کردن برای وسط سا ندویچا ژا نبون مر غم سرخ کردم و گذاشتم که خیلی خوشمزه ترش کرد و بعد از کلی ورجه ورجه چسبید

دیروز صبح مامان جون مهربونم زنگ زد و گفت کسی خونه نیست منم خونه تکونی کردم(هر دو ماه یه بار خون تکونی از نوع شدید داره) میگی فرزاد اگر کار نداره بیاد پر ده ها رو ببره اتوشویی که شوشو جونم با کمال میل قبول کرد من یه عالمه کمک مامان کردم و مامانم همش میگفت دست نزن ولی من گوش نمیکردم و مامان خانوم همش قربون صدقم میرفتپر ده مامانم اینا از این لونه زن بوریاس طولشم ۷ متره من و مامانم دیدیم چیناش به هم خورده کلا شکافتیم و یه مدل دیگه درآوردیم که خیلی شیک و قشنگ شد من ۳ ساعت داشتم پ رده ها رو وصل می کردم پدرم در اومدبرای شامم مامان نذاشت بریم خونه و سبز ی پل و با کو کو درست کرد منم که هر چی می خوردم سیر نمیشدم بعد از شامم همه خودمونو وزن کردیم و بسیار خجالت زده شدیم و با بهاره قرار گذاشتیم ببینیم توی ۱ ماه کدوممون بیشتر وزن کم می کنیم 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 13:2  توسط BEHNAZ | 
سلام دوست جونام

دیروز وقتی رفتم خونه تندی یه دوش گرفتم و به آقای شوشو رسیدم و کلی خومل شده بود بچمخودمم آماده شدم تا با شوشو برم خونه مامانم و هر چی شوشو خان اسرار کردند که بیا بریم عروسی یه موقع من دیر میام تو هم خسته می شی زیر بار نرفتم که نرفتموقتی رفتم خونه مامان اینا اول می خواستم برم آرایشگاه که بسته بود و نرفتم تا شب شوشو چندبار زنگ زد و کلی عشقولانه بودیم کلی با مامان و بهاره خندیدیم و من تا اودم یه چرت بزنم تلفن زنگ زد و فهمیدیم که بچه دختر عموم به دنیا اومدهما هم بی جنبه کلی ذوق مرگ شدیم جالب اینجا بود که من دیروز به همه می گفتم احساس می کنم بچه نازی امروز به دنیا بیاد و همه می گفتن نه نجم وقتشهنمی دونم والا این حس شیشم من چرا انقدر شدید کار می کنه

آقای شوشو خیلی دیر اومد و من خیلی خیلی قاط زدم و از اونجایی که وقتی قاطی کنم هیچ کس و هیچ چیز رو نمیفهمم به شدت هاپو شدم و پاچه آقایی رو گرفتم وامروز با ایشان قهر می باشم

آخر آخر: نه به اینکه آپ نمی کنم نه به اینکه هر روز هر روز آپم

آخر آخر۲: برای کف ای بابایی جونم پ د گ خریدم خیلی خوب بود

آخر آخر ۳: می خوام کم کم برم رشین فعلا می خوام تبدیل به یه آلبوم خصوصی کنمش در حال حاظرم یکی از عک سای عرو سی مون گذاشتم برای دوستام پسشو فرستادم اگر کسی جا مونده بگه تا بهش بدم (البته بعداز بررسی)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 11:19  توسط BEHNAZ | 
سلام دخترای خوشگل وب لاگ نوی س

بچه ها خیلی زور داره بعد از دو روز عشق و حال بلند شی و صبح توی ماشین تندی لاکاتو پاک کنی و تندی بیای سرکار

عرضم به حضور دوستای خودم که چهارشنبه شام تشریف مبارکمون رو به منزل مامی جانمان بردیم سر کوچه که بودیم من به فرزاد گفتم انقدر دلم برای ملینا تنگ شده(دختر مریم ،خالم) تا رسیدیم دم در دیدم ملینا دم دره و داره با مانی بازی می کنه همشون تا مارو دیدن دویدن و سوار ماشین شدن مانی گیر داد که من می خوام رانندگی کنم شوشوی منم که بدتر از خودم عشق بچه گفت باین بریم یه دوری بزنیم این ملینای ما ۴ سالشه و خیلی بلاس تا راه افتادیم برگشته می گه مانی بستنی می خوای؟ وای بچه ها مانی بستنی می خوادمنو فرزاد دیگه مرده بودیم از خنده فرزاد رفت براشون کلی خوراکی خرید و رفتیم خونه مامان اینابعد از شام ما هر کاری کردیم که مامان اینا پول گوشتایی رو که برامون خریدن حساب کنن قبول نکردن و گفتن چون شما فقط هفته ای یه بار میاین اینجا و کم میاین این سهم شماس

پنج شنبه ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شدم و به جنگ باکتری های خونمون رفتم و همه خونه بجز یخچال و فریزر رو تمیز کردم و برای ناهار ب ا قالی پ لو با ماه یچه درست کردم و منتظر شوشو جان شدمشوشو که اومد بهاره زنگید و گفت منو سعید(داییم که ۲ سال از خودم کوچیک تره) بعد از ظهر یه سر میایم خونتون منم گفتم پس شام بیاین که قبول نکرد منم رفتم ماش ین ظرفشویی رو روشن کنم که دیدم آب قطع شدهو یه عالمه هاپو شدم بهاره اینا که اومدن یه دنیا دیونه بازی درآوردیم و خندیدیم آب هی میومد و هی می رفتسمیرا زنگید به بهاره که ما داریم میایم اونجا ولی به بهناز نگو که شام درست نکنه و چقدرم بهاره نگفتاوناهم که اومدن من بلند شدم تا با آبایی که جمع کرده بودیم غذا درست کنم هر چی گفتن بابا ما می خوایم بریم بیرون گفتم فردا برین و دیدم که آب درست شدبعد از اون مامان زنگ زد که بابا اومده می گه به بهاره بگو آماده باشه میایم دونبالش گفتم لازم نکرده برای شام منتظرتونم شما هم بیاین و از اونجایی که اگه روی یه چیز کیلید کنم دیگه ول نمی کنم مامان اینا هم اومدنبرای شا م زرش ک پل و با مر غ درست کردم که خیلی هم چسبید

دیروزم مامانم زنگ زد که ما بعد از ظهر می خوایم بریم ک اخ سعد آب اد ولی چون ما با مامان شوشو اینا قرار گذاشته بودیم بریم پارک نتونستیمبعداز ظهر مامان شوشو غذ ا درست کرد و با هم رفتیم پارک که خیلی زیاد خوش گذشت و با شوشو کلی بازی کردم الانم می خوام یه چرتی بزنمک آخه خیلی خوابم میاد البته بعد از اینکه به مامانم زنگیدم

آخر آخر: بچه ها یه اتفاق عجیب: پنج شنبه که مامانم اینا خونمون بودم خیلی گرم بود آخه روی کو لر مون یا ک ریم لونه کرده و الانم تخم گذاشته ما هم دلمون نیود کولرو راه بندازیم و مامانم اینا یه پ نکه برامون آوردن شب من خواب بودم که شوشو صدام کرد و گفت دیدم صدای شرشر آب میاد رفتم دیدم کو لر خود به خود توش آب شده و خالی شده و توش تمیز شده منم روشنش کردم دیدم داره کار می کنهبچه ها این یعنی چی آخه خدا تا چه حد می تونه بزرگ باشه

آخر آخر۲: مامانم یه تاپ برای زیر مانتو برام خریده امشب شوشو برنامه داره و به احتمال زیاد عکس میگیرم موارد درخواستی تون رو بگین 

آخر آخر۳: خیلی خیلی برای هلی نگرانم اگه کسی خبری داره به منم بگه

مهم مهم: دوست جونام بنابر دلایل امنیتی می خوام به پرشین اساس کشی کنم می دونین چه طور میشه همه مطالبمو ببرم اون طرف؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 9:40  توسط BEHNAZ |