تبليغاتX
يوكابد
سام ملیکم

والا علت کم رنگ شدن اینجانب گیری هستش که تازگیا شرکت به وب لا گای شخصی داده و این یهنی... 

خوب حالا بگیم از سه شنبه: بهناز خانوم تشریف مبارک رو که بردن خونه اول ژله آماده کردم و بعد به طرز وحشتناکی شروع به تمیزکاری فرمودن      داشتم حال می کردم انقده خونم گل شده بود آخر سرم که بخار شو ر کشیدم خونه بوی تمیزی گرفت بعد از اونم برای شام عد س پلو درست کردم و منتظر شوشو جونم شدم وقتی اومد تندی کاهوهای که خریده بودو پاک کردم سالاد درست کردم و با شوهر جونم نوش جون کردیم


چهارشنبه : شام رفتیم خونه مامانم گوگولی جونمم برده بودیم ولی طبق معمول مامانم همش می گفت آزادش کن بره گناه دارهولی من همش می گفتم نمی خوام تو چه مادر بزرگی هستی به نوه ت اینجوی می گی


پنج شنبه : می خواستم برم استخر ولی دیر رسیدمو نرفتم به خاطر همینم خوابیدم تا ۶:۰۰  بعدشم شومری اومدو من انار دون کردم وقتی خوردیم آماده شدم و رفتیم خونه مامان شوشو و تا ۱:۳۰ اونجا بودیم تازه بابا شوشو نمی زاست بریم خونمون


جمعه: پنج شنبه شوشو مامانم اینا رو دعوت کرده بود که برای جمعه ناهار ببره بهمون دیزی بده البته بهروز و بهنام اینا که نبودن ولی خودمون ۵ تا یعنی منو مامان و بابا و بهاره و فرزاد باهم رفتیم  وای صفش خیلی طولانی بود ولی این شوشوی بدجنس من زودیرفت و یه جا پیدا کرد جاتون خالی خیلی چسبید بعد از اونجا منو شوشو رفتیم شه روند و با اجازتون ۹۵۵۰۰تومن پیاده شدیم  البته اینم بگم که اگر فکر کردین گوشت و مرغ و ماهی و برنج و... خریدیم سخت در اشتباهین منم که همش یاد دخملی میوفتادم وقتی رسیدیم خونه شوهر گلم وسیله هارو جابه جا کرد بعدشم من رفتم حمام و شوهری موهامو خوشمل کرد و آماده شدیم بریم خونه عزیزم واییییییییییییی بچه ها داشتن خودشونو واسه گوگولی می کشتن اونم با تعجب نگاهشون میکرد دیگه منو و شوشو و بهروز و مریم (خالم) حکم بازی کردیم و منو شوشو باختیم وقتی هم که اومدیم خونه بازم باشوشو بازی کردم و من باختم انگار همش روز باخت من بوددیروز خیلی روز خوبی بود و کلی خوش گذشت خدا کنه که به دوست جونامم خوش گذشته باشه


آخر آخر: دیشب چون شوشو خیلی عذاب وجدان داشت که بهروزاینا نبودن دیشب گفت که امشب بیان خونمون ولی هرچی به مامانم و بابام گفتم بیان قبول نکردن ولی بهاره میاد منم همش بهشون میگم خوب بگین می خوایم دوتایی باشیم دیگهبرای شامم همبن الان به مامانم گفتم سوپ درست کنه خودمم دیشب ژله درست کردم شوشو هم گفته از بیرون کباب می گیره حالا میمونه سالاد ولی هرچی فکر می کنم دلم به این راضی نیست تو رو خدا یه غذای ساده که زودم آماده بشه بهم بگین ترجیحا با سینه مرغ درست بشه

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 9:53  توسط BEHNAZ | 
    

خوبید دوستای گلم

پنج شنبه : سرکار بودم که فرشاد زنگید و گفت شراره برای ناهار آش رشته درست کرده و شما هم بیاین خوب منم که نه نمی تونم بگم  دیگه تندی رفتم خونه و وسایل استخرم برداشتم پیش به سوی آش خوری دیگه رفتیم من و شوشو تندی غذامونو خوردیم و من رفتم استخر و کلی حال کردم تازه یه عالمه پیشرفتم کردمبعد که اومدم خونه تندی آماده شدم خوب آره دیگه می خواستیم بریم همون عروسی با کلاسه ۲ ساعتم معطل فرشاد اینا شدیم خلاصه که دردسرتون ندم ۲ ساعتم دونبال جاش می گشتیم و وقتی که رسیدیم داشتن شام میدادن من که عروس و دومادو کلی مورد لطف قرار دادم حالا داشته باشین لحظه ورود ما به سالن خداییش سالنشون خیلی شیک بود و صد البته بزرگ آخه مهموناشون واقعا 1700 نفر بودن من که با دیدن این همه جمعیت اونم با روسری و مقنعه و ... کوپ کرده بودم البته اونا هم از دیدن من که بدن مانتو و با یه کت روی پیرهنم اومده بودم کوپ کرده بودن و صد در صد اطمینان دارم که کلی آه و نفرین پشتمه که همینا جوونای مردمو از راه به در می کنن آهان نمی دونم گفته بودم یا نه ولی دوماد برای حنا بندون نه کت و شلوار پوشیده بود نه کروات زده بود و نه ریشاشو زده ولی برای عروسی کلی مثلا خوش تیپ کرده بودن و همه این کارا رو انجام داده بودولی خداییش عروس خیلی گوگولی و ناز شده بود رفته بود گل سرخ و خیلی هم قشنگ درستش کرده بود ولی حیف که دیر رسیدیم و کم خندیدیم


جمعه: خالم دعوتمون کرده بود ولی به علت خستگی زیاد نرفتیم و شوشو جونی رفت برام پیتزا خرید شبشم با شوشو رفتیم بیرون و بامیه خریدم که به طرز وحشتناکی چسبید آخه آقاهه همون جا درست می کرد و می فروخت


شنبه:به تمیز کاری و بازی کردن با گوگولی قشنگم گذشت

تازشم شوشو کلی برام خراکی خریده بود منم یه زرشک پلوی خوشمزه درست کردم یه ظرف بزرگم انار دون کردم و با شومری نوش جون کردیم


یکشنبه: صبح رفتیم دونبال پاسمون و کاراشو ردیف کردیم بعد به من گفتن که تو نمی خواد تا وقتی که پاست اعتبار داره بگیری می گم خوب چرا اولش گفتین حالا که ازدواج کردی باید یه جدید بگیری می گه نه لازم نبوده و عملا ۵۰ تومن پرید  بهدشم من حالم اصلا خوب نبود و همش سر گیجه داشتم به خاطر همینم شوشو نزاشت برم سر کار ولی تا مامان به شوشو زنگید که ببینه من چرا نرفتم سرکار و گفت که می خواد بره بازار برای مبلا پارچه بخره (دادن رو کشاشو عوض کنن) گفتم منم میام و از اینجا بود که بدبیاری منم شروع شد از شدت سرگیجه ۲ دفعه خوردم زمین ولی در عوض یه پارچه خیلی شیک خردیم که خیلیم سنگین بود و از اونجایی که من فر دین تشریف دارم تنهایی میاوردمش و هر وقتم از این باربرا میومدن می خواستن ببرنش می گفتم نه بابا من خودمم همکارتونم دیگه چون بارمون سنگین بود توی بازار نچرخیدیم و من فقط یه لنز و یه دونه از همون خوشملا هست از اونا هم خریدمدیگه هر چی مامان گفت بیا بریم خونه ما قبول نکردم آخه داشتم از سر درد می مردم و تا رسیدم خوابیدم وقتی بیدار شدم رفتم حموم و جای گوگولی رو تمیز کردم و غذا رو آماده کردم جاتون خالی با قالیپلو با گوشت و ژله درست کردم وقتی اومدم به گوشتا سر بزنم دستم با بخارش سوخت بعد داشتم چندتا ظرف که توی ماشین جا نشده بود رو می شستم که دیدم آشپزخونه پر آب شده شوشو که اومد دید لوله ها گرفته و با هزار بدبختی درستش کرد من که داشتم از آشپزخونه میومدم بیرون سر خوردم و محکم خوردم زمین و دست و پام هنوزم درد می کنه شام که خوردیم اومدم ظرف بیارم برای ناهارم غذا بکشم که اصلا نفمیدم چه جوری از دستم افتاد و ریز ریز شد یه تیکه شیشه هم رفت توی پای شوشو بعدشم شوشو سر خورد آخر شبم دوتا لیوان شکسته بود فکر کنم آه و نفرین اون خانوما گرفته بودمونتازه شوشوی بیچاره کلی اسفند دود کرده بوداااااااااا 


دیروزم اتفاق خاصی نیوفتاد فقط واسه شام لازا نیا درست کردم و کمد دیواری رو ریختم تمیز کنم حالا کلی کار دارم که رفتم خونه باید انجام بدم

آخر آخر: آلیس جونم دوست خوب من عروس شدنت رو تبریک می گم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 9:18  توسط BEHNAZ | 
سلام

دوست جونام من نمی دونم چرا برای اکثرتون نمی تونم نظر بدم  حالا نگین بهناز بی وفا شده ها نه، به خدا من پیش همه تون میام اما خو نی دونم چرا اینجوریه

خوب رسیدیم به مراسم پاتختی روز اون روز ارکس شوشو جونم بود همه کلی ازش تعریف کردن و خوششون اومده بود الهی که من قربون خوندمنت بشم مادر خیلی خوش گذشت وقتی که داشتم کادوهارو معرفی می کردم قبل از هر چیزی یاد پدر اعظم رو کردم و گفتم می دونم که توی تک تک لحظه ها کنار گلش بوده و برای آرزوهای قشنگ کرده وایییییییی نمی دونین وقتی داشتم اینارو می گفتم یه بغضگنده توی گلوم بود ولی خوب خیلی بی انصافی بود اگه ازش یاد نمی شد روحش شاد  ولی بعد از اون انقدر خل بازی درآوردم تا جو کامل کامل عوض شد 

وای شنبه دیدم دارم می میرم از بدن درد ولی اومدم سرکار چون بچه ها پشت در مونده بودن

ولی زودی برگشتم خونه حالم خیلی بد بود درزا کشیده بودم که یه دفعه گلاب به روتون بالا آوردم فرزادم دستشو گرفت زیر دهنم فکر کن تو دست آدم بالا بیارن من که بعید می دونم روزی بتونم این کارو بکنم  شوشو بردم دکتر ولی هرجا میرفتیم قل قله بود منم گفتم برگردیم شب میریم که یکم خلوت بشه توی راه مامان و بابا شوشو رودیدیم که گفتن داشتن میومدن به من سر بزنن ولی به زور مارو بردن خونشون مامان شوشو جونم برام جا پهن کرد و رفت سوپ درست کردتا شب چند دفعه بالا آوردم و مامان شوشو همش بالا سرم بود منم هر چی بهش می گفتم برو اون طرف قبول نمی کرد و همش دستم تو دستاش بود و نوازشم میکرد خلاصه رفتم دکتر و اورژانسی بردنم داخل و چند تا آمپول نوش جان فرمودم


یکشنبه مامانم برام سوپ و لیمو شیرین فرستاده بود که خیلیم چسبیدبعد از ظهرش حالم بد نبود یه سر رفتیم خونه مامانم بعدشم پسر خاله فرزاد زنگید که شام بریم اونجا ما هم رفنیم اتفاقا خیلیخوش گذشت کلی هم خندیدیم ولی بازم من بی حال بودم


دوشنبه از صبح تب و لرز داشتم کلی پتو روم بود حالمم خیلی خیلی بد بود و همش خواب بودم   گوگولیه عزیزمم همش میومد پامو لیس میزد و دورم می چرخید  مامان شوشو و بابا شوشو اومدن خونمون و برام آب میوه آوردن ولی هرچی اسرار کردن نرفتم خونشون شب مامانم به شوشو زنگید که بهنازو بیار اینجا ولی بام من قبول نکردم و گفتم فردا میام و بازم خوابیدم


سه شنبه تا شب خونه مامان جونم بودم و کلی تحویل بازار بود قربون مامان مهربونم بشم که کلی غصه می خوردبعد از ظهر دوتا از بچه های باشگاه سابقمون به بهاره زنگیدن وقتی فهمیدن من مریضم گفتن فردا میان عیادت من 


چهارشنبه صبح با شوشو رفتم خونه مامانم Helloبچه ها که اومدن کلی دیوونه بازی در آوردیم و خندیدیم  وقتی اونا رفتت با بهاره رفتیم مدرسه سابقمون (ته کوچه مامانم ایناس) اونجا هم کلی خندیدیم و معلما از تخس بازیامون گفتن


پنج شنبه رفتیم خونه مامان شوشو و خر وس جنگی رو نگاه کردیم که دسته جمعی دیدنش خیلی چسبید و یه دنیا خندیدیم   


جمعه شب با شوشو رفتیم سینما و زند*گی ش*یرین رو دیدیم و دوتایی کلی خوش گذروندیم 


از شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد فقط یه بار رفتیم خونه مامانم و بقیشو با گوگولی سرگرم بودیم بد جوری بهش عادت کردم

دیشبم رفتیم حنا بندون نوه خاله فرزاد واییییییییی چیزی نگم بهتره خیلی ..... بودن به نظرم دختره حیف شد یه عالمه مهمون داشتن برای عروسیم ۱۷۰۰ نفر مهمون دارم تازه  چون من پیش داماد روسری سرم نبودهمه یه جوری نگام میکردن همشم می پرسیدن این کیه   فکر کنین از اول تا آخر مهمونی پذیرایی نکردن البته نمیدونم چرا رسمشون این بود که حنابندون با پسره ولی در کل خیلی خوش گذشت و واسه خودش دنیایی بود همش خنده بازاربود به خدا من تو عمرم همچین مراسم و همچین آدمایی ندیده بودم همه از اینا بودن که دور کمرشون چادر بسته بودن امشبم عروسی شونه فرزاد که می گه نریم ولی من می گم بریم می خندیم تازشم بیچاره عروس گناه داره تنها می مونه با این قوم آخه کلا مهمونای عروس شاید ۱۰۰ نفر باشنالبته همه خاله خان باجیا دعوتن وگرنه ۵۰ نفرم نمی شدن حالا اگه رفتم میام می تعریفم یکمی بخندیم

خوب اینم سه تا عکس عمومی  دوتا عکس خصوصیم هست که کیفیتشون خوب نیست ولی خوب قول داده بودم دیگه تازشم رمزو عوض کردم و فقط هم به دوستاییم می دم که همیشه میان پیشم نه فقط برای عکس

گوگولی و قل یونم                  گوگولی                            قلی جونم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 9:36  توسط BEHNAZ | 
سلام عزیزای دلم

به خدا انقده دلم براتون تنگیده بود که حد نداره ولی خوب بهناز بیچاره یک هفته در بستر بیماری بوده

اصلا بزارید از اول اول بتعریفم2 هفته پیش بعد از کلی کار و خستگی بالاخره سرمون خلوت شد و بابت کارای اون چند وقت 250 تومن پاداش گرفتمو خستگی کار از تنم دراومد پس دیگه خودمو آماده کردم برای عروسی داداشی عزیزتر از جانم

 

سه شنبه من خوشحال و خندان رفتم خونه و شوشو جونم منو برد بیرون و برای یک دانه النگو خریداری فرمودبعد از اون رفتیم خونه مامان شوشو و کلی بزن و برقص کردیم و بهناز خانوم به همه گیر داد که به نوبتی پرکا شن بزنن نمی دونین چه کنسر=تی راه انداخته بودیم منو سمانه از همه بدتر می زدیم ولی از حق نگذریم بابا و مامان شوشو کارشون حرف نداشت تازه منم همش جوادی میرقصیدم و کلی ملیجک بازی در آوردم (خو چیه واسه عروسی داداشی ذوق داشتم) 

 

چهارشنبه هم که همش بدو بدو بود تازه کلی هم بادکنک باد کردیم و خندیدم آخه همش می ترکیدنوای که من عاشق این شبا هستم خیلی خوبه الهی قربونشون بشم از چشمای مامان و بابای گلم کاملا معلوم بود که چقدر خوشحالن که بچه هاشون کلی هوای همدیگرو دارن منم که همش راه می رفتم و قر می دادم

 

امااااااااااااااااااااااا پنج شنبه رسید یعنی روز عروسی و تولد یک سالگی وبلا گ عزیزم خیلی دلم می خواست میومدم ولییییییییی بهله باید می رفتم آرایشگاه ساعت ۹ بود که شوشو گلی منو رسوند آرایشگاه و خودش رفت کمک بابااینا و بعدشم بهاره رو آورد آخر سرم که مامانی اومد توی آرایشگاهم خیلی مزه داد و کلی خندیدیم هر چند که من از بی خوابی گریه م گرفته بود آخه از حولم ۵ صبح بیدار شده بودم بعد از آرایشگاه رفتیم خونه و شوشو جونیم آماده شد و با بهاره رفتیم آتلیه  وایییییییییییییی جاشون انقده خوشمل بود که من دلم خواست یه بار دیگه عروس بشم  ای جونم هر دوتاشون مثل ماه شده بودن خیلی ناناس بودن من که در حال ذوق مرگی بدمجونم براتون بگه بعد از مراسم عقد رفتیم توی سالن ولی ارکست هنوز نیومده بود ولی من همش داشتم میرقصیدم آخه دیدیم اعظم ناراحته گفتم غصه نخور خودم برات بدون آهنگ می رقصم تو فقط به این فکر کن که خیلی ناز شدی بعدشم براش میوه پوست کندم تا انرجی بگیره بهدشم شوشو جونم همه چیزو ردیف کرد و ارکسم اومد و بهناز خانوم همچنان ادامه می داد همه همش صدام می کردن (خیلیاشونو من نمی شناختم) می گفتن واسه خودت اسفند دود کن البته اشتباه نکنین نمی گم خوشمل شده بودم نه به خاطر اون همه انرژی که داشتم می گفتنخلاصه کلی خندیدیم و رقصیدیم و جیغیدیم آخر شبم که منو شوشو زودتر رفتیم خونه تا اسفند و ... رو آماده کنیم ارکس هم که منتظر ما بود بعله درسته تازه اصل کاری مونده بود و قرار بود بازم کلی برقصیم البته این دفعه با شوشو جانمان انقده رقصیدیم و دیوونه بازی در آوردیم که حد نداشت فوق العاده خوش گذشت و خندیدیم بعد از مراسم شوهر گل خودم بود که بخونه الهی من فداش شم از بس ناز می خوند همه می گفتن کاش از اول خودت خونده بودی

دیگه نوبتی م بود نوبت عکس انداختن بود راستی توی خانواده ما اگر کسی توی جمع بخواد عکس تکی با ۲ نفری بندازه از صدتا فحش خواهر و مادر بدتره یعنی اصلا غیر ممکنه حالا خودتون خونه ما رو تصور کنین که چه جوری مثل ..... می دویدن جلوی دوربین به خدا اگه فیلمای خانوادگی ما به جای این طنزای تلوزیون پخش بشه مردم از خنده غش می کنندر مجموع باید بگم که جای تک تکتون خالی بود خیلی خوش گذشت

وایییییییی دیگه خسته شدم حتما شما هم خسته شدین پا تختی و مریضی من بمونه واسه پست بعدی

آخر آخر : موهام دیگه به خوشرنگی قبل نیست و به زردی می زنه ولی بازم دوسشون دارم توی عروسی هم همه بهم می گفتم رنگ موهام بهم میاد

آخرآخر۲: یادم رفت بگم شوشو برای خرگوش خریده که عاشقش شدم انقده دوسش دارم که حد نداره اسمشم گوگولیه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 10:19  توسط BEHNAZ | 
سلام سلام   

دوستای قشنگم ببخشید که نمیام پیشتون به خدا سرم خیلی شلوغه چهارشنبه تا ۸:۳۰دفتر بودم و مثل اسب کار می کردمحالا قرار بود شامم بریم خونه مامانم که بهش زنگیدم و گفتم من دیر میام و نمی تونیم بیام مامی جونمم گفت پس من غذاتو می فرسم خونهتا رسیدم دم خونه دیدم شوشو توی ماشین منتظرم نشسته و گفت به مامانت گفتم میایم منم قبول کردم و رفتیم ولی داشتم می مردم از خستگی مامانم اینا هم از موهام خوششون اومد  وقتی رسیدیم دم خونه من از ماشین پیاده شدم شوشو که اومد درو باز کنه خورد توی دهن من دهنم پر از خون شد تاشم کلی گریه کردم آخه همش فکر می کردم دندونم شکسته شوشوی بیچاره که کلی هول کرده بود رفت برام آب و دستمال بخره که یه آقاهه اومد گفت خانوم چی شده و بیچاره همش می گفت برم دونبال شوهرتون خلاصه وقتی اومدم خونه لبام باد کرده بود ولی خدارو شکر دندونام سالم بودن شوشو همش برام یخ می زاشت که بادش بخوابهدیگه تا بخوایم بخوابیم ساعت ۲ بود حالا من باید ۵:۳۰ بیدار می شدم البته شوشو گفته بود من می برمت

 

صبح ساعت ۶:۰۰ صبح دیدم یکی دستشو گذاشته روی زنگ در با شوشو مثل فنر پریدیم بهروز بود که هر چی زنگیده بود دیده ما جواب ندادیم فهمیده بود خواب موندیم  من که نفهمیدم چه جوری حاظر شدم ولی به موقع رسیدیم هت ل بعد از ظهرم که شوشو جونی اومد دونبالم منو مهتابو ببره خونه شامم که خونه دوستش دعوت بودیم آخه می خواستم بدم برای پا تخ تی بهنام برام لباس بدوزه فرزاد که اومد دونبالمون و تندی رفتیم خونه ومن آماده شدم ورفتیم

دیروز خیلی کار داشتیم بابامم زنگید و گفت برای شام همه مهمون من می خوام بریم بیرون اما انقدر که کار من و بهرو زو بهنام طول کشید دیگه به بیرون رفتن نرسیدیم و رفتیم خونشون و بابا کباب خرید که جاتون خالی خیلی هم مزه دادآهان مامانم اینا جمعه رفته بودن گرگان که اعظم رو بیارن و  اون از مامانش اینا خداحافظی کنه که خواهرشم باهاشون اومده بود دیشب اونم بود و می خواست برگرده که گفتیم ما می بریمت ترمینال خلاصه که من، بهاره، اعظم، سمیرا و شوشو بردیمش و کلی هم خندیدیم ولی شب که رسیدیم خونه در حال مرگ بودم و افتادم 

آخر آخر: بچه ها برای دوست عزیزم که خیلی دلم براش تنگده(شقایق و حبیبی ) دعا کنین که یه کار خوب و عالی براش پیدا بشه و همه مشکلاتش حل بشه. شقایق جونم خیلی دوست دارم عخش من

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 7:2  توسط BEHNAZ | 

السلام علیک

دوستای قشگم حالتون خوبهمنه بیچاره که کلی کار ریخته روسرم فردا هم کا ر گا ه داریم و نمیام اینجا راستش این هفته خبر خاصی نبود همش کار بود و کار

اماااااااااا دوشنبه بهی خانوم به بهانه سردرد مرخصی گرفتند و راهی آرایشگاه شدنالانم یک دانه بهناز مو نقره ای در حال تاپیدنهموهامو خیلی دوست دارم انقده خوشمل شدههههههههههههههه(هوععععععععععععععععع چه از خود مچکر)

توی آرایشگاه انقده خندیدیم دوستای نسرین همش می گفتن سرتق مشات میسوزه بی خیال شو منم همش می گفتم دوست دارم موهای خودمه فوق آخرشم می سوزه و پو ستیژ میزارم آهان یه چیز باحال اینکه من اصلا اصلا سرم نه می سوخت نه می خارید اونام همش بهم می گفتن تو غیر آدمیزادی مگه میشه مویی که روش دکلره س نسوزه ولی وقتی کارم تموم شدا همشون کپ کرده بودن و خیلی خوششون میومد همشم می گفتن امشب مامانت باید سی=سمو نی آماده کنهخلاصه ساعت ۹:۳۰ شب بهناز خانوم رسیدن خونه و دیدن شوشو خوابه بچم انقده ناناس خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم  آهان یادم رفت شوشو گوشیش آنتن نمی داد منم بهش خبر نداده بودم که میرم آرایشگاه به خاطر همینم فکر می کرد بازم سرکارم در نتیجه آقای شوهر منو ندید فرداشم که من زودتر رفتم سرکارتا دیشب وقتی منو دید اینجوری شد انقده خوشش اومده بود همش می گفت مثل خارجیا شدی دیگه کلی ماچ ماچیم کرد امروزم صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم شوشو برام املت درست کرد و برای اولین بار در طول زندگی مشترک قبل از رفتن به سرکار صبحانه خوردیم تازه یه عالمه هم بهمون چسبید خوب دیدیم صبحونه خوردیم و کلی وقت داریم و از اونجایی که عقده ای به تمام معنا تشریف داریم چی کار کردیم؟ آفرین دوستای با هوش خودم قلیدیم نمی دونین چقده حال داد که

آخر آخر: توی این دو روز همه تو مت رو ازم می پرسن موهاتو کجا رنگ کردی و کلی تعریف می کنن دیروز یه خانومه توی شلوغی مترو بلند داد زد موهای این خانومه چقد خوشگله همه برگشتن نگاه کردن و من ایجوری شدم  فقط یه بدی که موهام داره اینه که باید حتما آرایش داشته باشم منم وقتی میام سرکار اجازه آرایش ندارم جوری که وقتی دوستام منو تو مت رو می بینن از این همه مثبتی تعجب می کنن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 12:35  توسط BEHNAZ | 

سلام سلام اصلا ۱۰۰۰ تا سلام به دوستای گل و بلبل و سنبل خودمممممممممممم

عرضم به حضور محترمتون که اینجانب سه شنبه برای شام لو بیا پلو درست کردم ، شوشو که اومد زودی خوردیم  و راهی خونه مامی جونم شدیم   دیگه رفتیم خونه بهنام و من تو کابینتیاشو براش بریدم و انداختم که فردا وقتی اعظم اینا میان برای چیدن راحت باشن آخه صبحش اساساش رسیده بود که همشونم خیلی شیک و ناز دست مامان گلش درد نکنه و خدا بابای جونش رو رحمت کنه

چهارشنبه قرار بود خواهرای اعظم و خودش بیان و اساسش رو بچینن ولی من بیچاره نتونستم برم چرا؟؟ خوب گوش کنین:  برعکس همیشه اون روز کارم زیاد بود و به خاطر همینم دیرتر از همیشه رسیدم خونه و دیدم سرم درد می کنه یه قرص خوردم و آرایش کردم و گفتم یه خورده دراز بکشم بعد برم  که یه دفعه دیدم شوشو داره صدام می کنه آهان یادم رفت فرزاد ماشین رو برده بود گذاشته بود تعمیرگاه آخه خراب شده بود و سر سیلندر سوزونده بود  خلاصه با تعجب بیدار شدم و دیدم ای دل قافل ساعت ۹:۳۰ منم دیدم هم خیلی دیر شده هم اینکه ماشین نداریم پس بی خیال رفتن شدم   

پنج شنبه قرار بوده بهاره و مهتاب و دوتا دیگه از دختر عموهام بیان خونه ما   بعد از سرکار با بهاره قرار داشتیم که بریم کلاس و یه عالمه حال کردم ولی بهاره خانوم از اونجایی که ترسو تشریف دارن گفت من نمیام توی ۴ متری و همین جوری تفریحی کار می کنم آموزشم تموم شده بود و داشتم تمرین می کردم که یه دفعه رگ پام گرفت واییییییییییییییی حالا یه نفرم تو ۴ متری نبود منم وسط آب اصلا نمی تونستم پامو تکون بدم خلاصه هر جوری بود خودمو کشیدم بیرون الانم هنوز پام درد می کنه و بستس کلاس که تموم شد با بهاره رفتیم یه سری خرت و پرت خریدیم و به مهتاب زنگیدیم که کلاس ما تموم شده و بیاد خونمون وقتی رسیدیم خونه بهاره گفت بزار برات یخچالتو تمیز کنم منم که از خدا خواسته یخچال و ریختیم همه کشوهاشو شستیم بعدشم فریزر که دیگه من رفتم توی اتاق خواب و اونجارو ریختم همون موقع مهتاب رسید اونم جا کفشیم و کابینتامو تمیز کرد انقده گفتم تو رو خدا بی خیال ولی خوب گوش ندادن و من بسیار کیفور گشتم

لادن و نیلوفرم نیومدن کارامون که تموم شد منم یه لازانیای توپ به همراه ماکارا نی درست کردم و آخه مهتاب گفته بود تو رو خدا من می خوام بیام برام لازا نیا درست کن  بعد از شامم که همش خندیدیم و خوردیم انقده خوش گذشتتتتتتتتتتتتتتت  یه عالمه ورق بازی کردیم و تا بخوابیم دیگه ساعت ۲:۳۰ بود

جمعه صبح شوشو رفت یه عالمه چیز میز برای صبحونه خرید + کله پاچه  منو بهاره که دوست نداشتیم ولی مهتاب و فرزاد با اشتهای فراوون نوش جان کردن و منو بهاره هم با نفرت فراوون بهشون نگاه می کردیم و صبحونه خودمونو می خوردیم  بعد از صبحونه بچه هارو رسوندیم و خودمونم رفتیم خونه مامان شوشو ما نمی خواستیم ناهار بمونیم ولی مامان شوشو جونم که نذاشت ناهارمونم که خوردیم رفتیم پاین خونه فرشاداینا تا با هم فوتبال ببینیم       واه واه حالم به هم خورد آخه تا چه حد تابلو؟؟؟ اما بعداز فوتبال شوشو سیستم وصل کرد یکی می زد منو شراره می خوندیم می رقصیدیم وای انقدر که دیوونه بازی در آوردیم مردیم از خنده

بعداز همه دیوونه بازیا شراره برنج گذاشت و شوشواینا رفتن جوجه گرفتم پیش به سوی پارک توی اونجا هم یه دنیا خوش گذروندیم در حال کشیدین قلیون بودیم که دیدم یه زن فالگیر داره ازدور میاد به شوشو گفتم بگو فا ل منو بگیره یکم بخندیم وایییییییییییییی وقتی داشت فالمو می گرفت انقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم که همه ملت داشتن مارو نگاه می کردن و به عقل ناقصمون می خندیدن توی راه برگشتم همش داشتیم فا ل هم دیگه رو می گرفتیم خلاصه که جای همه تون خالی خیلی حال کردیم  

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 12:6  توسط BEHNAZ | 
س ل امممممممممممممم

خوبید دوستا جونام من که خیلی خوبم

شنبه ساعت 2:30رفتم خوه و تندی آماده شدم و بعد از یک ماه رفتم کلاس شنا و دوچرخه رو یاد گرفتم(خوب چیه؟ دوچرخه دوچرخس دیگه) تازه بامربیمم کلی دوست شدیم و چون استخر خیلی خلوت بود کلی حال کردم ولی از این به بعد پنج شنبه ها میرمبعد از اونجا شوشو جونی اومد دونبالم و رفتیم خونه مامانم واییییییییییییی خونه بهنام اینا انقده ناناس شده بود که حد نداشت پ ردههاشونم خیلی خوجل دست مامان اعظم جون درد نکنه خدا بابای نازنینشم رحمت کنهبعدش من سرامیکارو تمیز کردم و کلی جارو و تی کشیدمبعد از شامم رفتیم خونه یکی از فامیلای دور فرزاداینا که وقتی دوست بودیم خیلی با هم بیرون میرفتیم الانم یه پسر کوشولو دارن که خیلی بانمک تازه کلی هم با من جور شده بودتا ساعت 2:30 داشتیم ورق بازی می کردیم من که همش بردم اول که با شوشو نشستم بردیم بعدشم زن و شوهرا عوض شد و من و مهدی برنده شدیم 

اما یکشنبه شوشو قرار بود سرکار نره ولی زنگیدن و گفتن کار داریم اونم رفت ولی ظهر اومد تا اومد تندی حاظر شدیم و رفتیم دونبال کارای پاسمون راستی خودم فیشش رو واریز کرده بودم ولی عکس نداشتیم و باید می رفتیم عکس بندازیم اصلانم قشنگ نشدن وای انقده حرص خودم احمقا زورشون میومد جواب آدمو بدن تازه ساعت 1:30 تشریفشون رو بردن منزل خلاصه که کامون کامل انجام نشد حالا باید یه روز دیگه مرخصی بگیرم واسه اونبعدش اومدی خونه و کلی عشقولانه شدیم و ناهار خوردیم گفتیم یکمی استراحت کنیم بعد بریم بیرون یکمی همانا و ساعت 6 همانا وقتی بیدار شدیم به یاد زمان دوستیمون یه عالمه آب بازی کردیم و شوشو قل قلکم داد من که مرده بودم از خنده دیگه زودی لباسامونو عوض کردیمو رفتیم کجا؟ خوب معلومه دیگه همون جایی که با هم دوست شده بودیم یعنی دم در مدرسه من آخی انقده خوب بود کلی یاد قدیما رو کردیم و خندیدم بهدشم رفتیم دوتا معجون توپ خوردیم که من دیدم ای دل قافل ماشین جان جوش آوردندیگه رفتیم شوشو برام یه بوت خرید بعدشم رفتیم یه قلیون خیلی مامانی و خوشمل برام خرید بستنی ایتالیایی خوردیم و آخر سرم برام کارتون پ سر ش جاع رو خرید و منو ذوق مرگ کردش برای شام که من اصلا جا نداشتم ولی شوشو دلش می خواست به خاطر همینم همبرگر گرفت و نوش جون کرد حالا خودشم اشتها نداشتاااااااااااااااااااا اما خورد دیگه تازه به زور به منم داد جاتون خالی خیلی شب خوبی بود عالی عالی یه دنیا بهمون خوش گذشت هرچند که طبق برنامه ریزیمون پیش نرفت ولی خیلی خوب بود مخصوصا وقتی که اومدم خونه و قلیون جدیدمو امتحان کردم

دیروز سرم خیلی شلوغ بود از صبح تا بعد از ظهر یه سره کار داشتم ولی پیش چندتا از دوست جونام اومدم اما راستشو بخواین نظر ندادم تا بقیه ناراحت نشنوقتی که رفتم خونه هم یه دنیا کار داشتم برای شامم کوکو سیب زمینی تو پر درست کردم که شوشو جونم خیلی دوسش داشت و کلی ازم تعریف کرد 

آخر آخر1: امروز صبح توی مترو یه دختره بود که همش من فکر می کردم شقایقه آخه داشت تلفنی حرف می زد و می گفت که : امید به من می گفت تو زیاد گیر می دی حالا این دختره انقدر بهش گیر می ده  و... به خدا من اصلا فضول نیستم ولی نمی دونم چرا روی بعضی از اسما حساس شدم حالا شقا جونم تو بودی آیا؟

آخرآخر2: شوشو جونم مرسی که انقده خوب و ماهی و یه عالمه لحظه های قشنگ و به یاد موندنی برام می سازی


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 11:12  توسط BEHNAZ | 
سلام ملیکم

این بهناز خانوم ما الان اومده یه آپ سریع بکنه و بره به کاراش برسه چون طبق معمول اومده پای یه دستگاه دیگه

پنج شنبه توی شرکت بودم که دیدم ای دل قافل داره بارون میاد و من نشستم توی دفتر به خاطر همینم تندی وسایلمو جمع کردم و پیش به سوی خونهای جان انقده چسبید ولی چشمتون روز بد نبیتنه یه دفعه هوا به شدت قاطی کرد و بارون شدید شد ولی من همه جوره عاشق بارونم وای نمی دونین این مردمی که خودشونو گوشه کنارا چپونده بودن تا خیس نشن چه جوری منو نگاه می کردن و شک ندارم که تو دلشون کلی بهم گفتن زنیکه دیوونه خلاصه ما خیس خیس رفتیم سوار مترو شدیم این مترو هم که کاراش برعکسه کولرشو تا آخر زیاد کرده بود منه بیچاره کلی قندیل بستم وقتی رسیدم خونه و با شوشو جونم یه زرشک پلو خوشمزه خوردیم شوشو گلی یه پتو برام آورد و گفت بگیر بخواب خودشم همه وسیله هاو جمع کردش و من لالا شامم که مهمون فرزاد جونم بودم یه چلو کباب برگ توپ خوردیم شب ساعت 12 بود که با سمانه اینا رفتیم 30نما فیلم دو خواهر که فوق العاده بیخود بود البته به نظر من هااااااااااااااااا ولی در عوض کلی خندیدیم آخه پشت سرمون چند نفر بودن که چیزی نگم بهترهتا برسیم خونه ساعت 2 بود ولی تازه منو شوشو نشستیم قلیدن و مسابقه حلقه دادن که صد البته بهنازی بردشوای انقده خول بازی در آوردیم و خندیدیم که یه دفعه دیدیم ساعت 6 صبحه و ما همچنان بیداریم دیگه رفتیم لالا کردیم و صبحش اول من ساعت 8 بیدار شدم ولی دیدم دارم از خواب درد می میرم به خاطر همینم در آغوش پر مهر شوهر جان تا ساعت 2 خوابیدیم وقتی بیدار شدیم بقیه غذایی که از شب مونده بود و خوردیمبعدشم که شوشو رفت تا به کاراش برسه ساعت 6:30 بود که شوشو اومد خونه و گفت زینب زنگیده و قراره برای شام بیان اینجا گفتم خوب الان من چی بزارم؟ دیدم قرمه سبزی خوبه تندی آماده کردم بعدشم مواد کوکو سبزی رو ریختم توی نون باگت و سالاد و پله هم درست کردموقتی رسیدن زینب تا دید قرمه سبزی درست کردم کلی ذوق کرد که انقدر بوی قرمه سبزی پیچیده بود همش می گفتم خدا کنه بهناز درست کرده باشه بعدشم شوهرش گفت منم هوس کوکو کرده بودم بعد از شامم بستنی خوردیم و همون کار تکراری هست اسمش قلیونه اون کارو کردیم و نشستیم حکم بازی کردیم منو شوشو یه عالمه جر زدیم و درنتیجه 7 به 1 بردیم تا برن ساعت 2 بود من که مثل جنازه افتادم

آخر آخر1: یه چیز خیلی جالب دیروز رفته بودم کاهو بخرم تا رسیدم دم در دیدم یه پیشی تندی دویید اومد جلوی پام نشست بعله درسته همون پیشی جون خودم بود بغض گلومو گرفته بود ولی زودی رفتم تو و درو بستم ای جان انقده بزرگ شده بود 

آخرآخر2: انگار همین دیروز بود که سوار ماشینت شدم و ....  همه هستی دست به دست هم دادن تا روز به روز عاشقتر باشیم آره عمرم فردا هفتمین سالگرد با هم بودنمونه سالگرد عشق پاکمون باورت میشه 7 سال گذشت فردا فقط روز ماس سرکارم نمیام تو هم نمیری آخه فردا روزه عشقه. با تمام وجودم و بیشتر از همیشه دوست دارم   *

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 11:57  توسط BEHNAZ | 

سلام سلامممممممممممممم

عیدتون با تأخیر مبارک یه عالمه بوس بوسی برای همه دوست جونای خوجل خودم

والا نمی دونم که از کجا بگم انقده حرف تو دلم قلنبه شده که کلی باید فکر کنم ببینم از کجاش شروع کنم

والا من ببخشیدا ری.... بودم به ابروهای مبارک بنابراین از اول ماه رمضون برشون نداشتم از اونجایی هم که ابروهای من خیلی خیلی تند در میاد و بسیار زیاده شده بودم مثل لولو دیگه چهارشنبه بود که گفتم برم آرایشگاه برای اصلاح و فرداشم برم برای ابرو اون یکی آرایشگاه از قضا یه آرایشگاه روبه روی خونمونه منم تا به حال نرفته بودم ولی این دفعه گفتم بزار برای بند برم ببینم کارش چه جوریه که دیدم ابروهای یه خانم دیگه رو هم داره برمیداره خیلی خوشمل شده بود منم دلمو به دریا زدم و گفتم برام بردار خدارو شکر خیلی خوب برداشت اصلانم باریک نشدبعدشم اومدم خونه و خودمو خوشمل کردم وقتی شوشو اومد کلی ذوق کرد همش می گفت چقده ناناس شدی 


پنج شنبه با سمانه قرار داشتیم بریم ۷ تیر مانتو بخریم ظهر اومدم خونه و ناهار خوردیم سمانه که اومد یکمی قلیدیدیمآماده شدیم و رفتیم داشتیم میرفتیم کلی خندیدیم و خوش گذروندیم منم یه مانتو نارنجی جیغ خریدم که خیلی می دوستمششبم قرار بود برای افطار بریم خونه مامانم ولی تا برسیم خونه ساعت ۸:۱۵ بود تازه شوشو خانم کلی قیافه گرفت که چقدر دیر اومدینخوب چی کار کنیم کلی صبر کردیم تا بارون یه خورده آروم بشه بعدشم من دوست داشتم زیر بارون راه برم خلاصه با تأخیر رسیدیم خونه مامانم اینا که عزیز و آقاجون و مامان جونمم اونجا بودن شام که خوردیم بهروز و بهنام و فرزاد رفتن تا اساسای بهروز اینا رو ببرن طبقه پایین طفلکا کلی خسته شدن اساس کشی خیلی سخته حتی اگه یه طبقه باشهولی خونشون انقده خوشگل شده که حد نداره از این کاغد  د یوا ری خارجیا زدن خیلی شیکه خلاصه که اون شب یه عالمه کمک سمیرا کردم


جمعه شوشو همش خواب بودولی من که خوابم نمی برد ساعت ۹ بیدار بودم برای اینکه شوشو رو بیدار کنم رفتم ناخوناشو گرفتم ولی بازم خوابش میومد و همش خواب بود شبم رفتیم خونه بهروز اینا تا بقیه کارارو بکنیم من پرده هاشون نصب کردم ولی اشکم داشت در میومد از بس که سخت بود موقع برگشتن به بابا جونم گفتم بابا برای بهنام اینا هم یا کاغذ دی واری یا هر چیزی که دوست دارن کن تا خونشون تغییر کنه بالاخره اعظمم تازه عروسه و دلش می خواد خونش خوشمل باشه بابای گلمم گفت چشم دخملم تازه الانم کلی خوشحالم که خونه این داداشیمم داره خوشمل میشه 

شنبه تا رسیدم خونه اول از همه الویه که شوشو عاشقشه  بعدشم ژله و کیک و شیرموز خرما درست کردم یعنی یه پا خانوم خونه شده بودم برای خودم وای شوشو که اومد انقدر خورد که شکمش کلی قلنبه شد انگار که یه نی نی  تو راهی داشت درست همون موقع که عید رو اعلام کردن منو شوشو از خونه زدیم بیرون و اول یه زنگ به مامان باباهامون زدیم و عید رو تبریک گفتیم و رفتیم برای دختر خالم موبینا کادو بخریم چون فرداش تولدش دعوت بودیمدیدم شوشو حالش خیلی بد شده و داره به خودش می پیچه بردمش دکتر کلی دارو بهش داد و دوتا آمپول گنده نوش جان کردتازه دکتره گفت همش به خاطر پرخوریه


یکشنبه ساعت ۸ بیدار شدم رفتم حمام و اومدم خودمو خوشمل کردم ساعت ۱۰ رفتیم دونبال بهروز وسمیرا و باهم رفتیم اونجا کلی رقصیدیم و خندیدیم و طبق معمول بهناز خانوم بود که باید مجلشو گرم می کرد البته همه خاله و داییم بودن و غریبه نداشتیمآهان شاباشم گرفتمکادو هم براش از این جارو بر قی یا که آشغال مخصوص دارن خریدم و برای اینکه ملینا هم حسودیش نشه برای اونم از این لوازم آرایشا که صندل و ... داره خریدم و کلی حال کردن


دیروزم که تولد سمانه بود با شب شوشو دیر از سرکار اومد ولی تندی رفتیم یه دونه از این صندوقای تزئینی خیلی خوجل براش خریدیم توشم پر از قلب کردیم خیلی خوشگل شده بود همه خوششون اومد مدلای دیگشو دیده بودم ولی این مدلشو نه قرمز خیلی خوشرگ بود حیف که نرسیدم عکس بندازم


آخر آخر: این آقا جونه من خیلی نفسه(بابای مامانم) چند سالم هست که سکته کرده از وقتی من نامزد کردم هر موقع منو میبینه گریه ش می گیره روزیم که شوشواینا می خواستن برای خاستگاری بیان زنگ زد و کلی گریه کرد که خواب دیدم فرزاد نمیزاره بهناز بیاد پیش من(می دونست با هم دوستیم) الهی که من قربونش بشم اون شب که خونه مامانم بودیم ما بردیم برسونیمشون موقع پیاده شدن شیشه من بالا بود عقبم نشسته بودم اومد روی شیشه رو بوس کرد بهم گفت خیلی دوست دارم عزیزم بعدشم گریش گرفت و رفت تنم لرزید اصلا نفهمیدم کی رسیدیم خونه دوست نداشتم از ماشین پیاده بشم اون شیشه که جای لبای آقاجون مهربونم روش مونده بود برام حکم یه عبادتگاه رو داشت که پر از حسای ناب و خالصانه بود بابا بزرگه مهربونم اون دستای زحمت کشت اون چشمای پر از اشک وصداقتت رو می بوسم و می پرستم دلت به اندازه تمام دنیا بزرگه تو رو خدا همیشه پیشم بمون خدا جونم بازم بهت می گم من طاقت ندارم ازت خواش می کنم منو پیش مرگ عزیزام کن خودت می دونی که آقا جونی چقدر برام عزیزه


آخرآخر۲:آهان یادم رفت این مدل تقسیم بندیه رو از دخملی جونم تقلید کردم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 10:56  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
راز زمون
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
هستی عسیسم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
دل نوشته های هنگامه جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM