![]() |
![]() |
|
|
سام ملیکم
والا علت کم رنگ شدن اینجانب گیری هستش که تازگیا شرکت به وب لا گای شخصی داده و این یهنی... خوب حالا بگیم از سه شنبه: بهناز خانوم تشریف مبارک رو که بردن خونه اول ژله آماده کردم و بعد به طرز وحشتناکی شروع به تمیزکاری فرمودن
چهارشنبه : شام رفتیم خونه مامانم گوگولی جونمم برده بودیم ولی طبق معمول مامانم همش می گفت آزادش کن بره گناه داره
پنج شنبه : می خواستم برم استخر ولی دیر رسیدمو نرفتم به خاطر همینم خوابیدم تا ۶:۰۰ جمعه: پنج شنبه شوشو مامانم اینا رو دعوت کرده بود که برای جمعه ناهار ببره بهمون دیزی بده البته بهروز و بهنام اینا که نبودن ولی خودمون ۵ تا یعنی منو مامان و بابا و بهاره و فرزاد باهم رفتیم آخر آخر: دیشب چون شوشو خیلی عذاب وجدان داشت که بهروزاینا نبودن دیشب گفت که امشب بیان خونمون ولی هرچی به مامانم و بابام گفتم بیان قبول نکردن ولی بهاره میاد منم همش بهشون میگم خوب بگین می خوایم دوتایی باشیم دیگه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/16ساعت 9:53 توسط BEHNAZ |
|
![]() ![]()
خوبید دوستای گلم پنج شنبه : سرکار بودم که فرشاد زنگید و گفت شراره برای ناهار آش رشته درست کرده و شما هم بیاین خوب منم که نه نمی تونم بگم
جمعه: خالم دعوتمون کرده بود ولی به علت خستگی زیاد نرفتیم و شوشو جونی رفت برام پیتزا خرید
شنبه:به تمیز کاری و بازی کردن با گوگولی قشنگم گذشت تازشم شوشو کلی برام خراکی خریده بود منم یه زرشک پلوی خوشمزه درست کردم یه ظرف بزرگم انار دون کردم و با شومری نوش جون کردیم
یکشنبه: صبح رفتیم دونبال پاسمون و کاراشو ردیف کردیم بعد به من گفتن که تو نمی خواد تا وقتی که پاست اعتبار داره بگیری می گم خوب چرا اولش گفتین حالا که ازدواج کردی باید یه جدید بگیری می گه نه لازم نبوده و عملا ۵۰ تومن پرید
دیروزم اتفاق خاصی نیوفتاد فقط واسه شام لازا نیا درست کردم و کمد دیواری رو ریختم تمیز کنم حالا کلی کار دارم که رفتم خونه باید انجام بدم آخر آخر: آلیس جونم دوست خوب من عروس شدنت رو تبریک می گم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/12ساعت 9:18 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام
دوست جونام من نمی دونم چرا برای اکثرتون نمی تونم نظر بدم خوب رسیدیم به مراسم پاتختی روز اون روز ارکس شوشو جونم بود همه کلی ازش تعریف کردن و خوششون اومده بود الهی که من قربون خوندمنت بشم مادر
وای شنبه دیدم دارم می میرم از بدن درد ولی اومدم سرکار چون بچه ها پشت در مونده بودن ولی زودی برگشتم خونه حالم خیلی بد بود درزا کشیده بودم که یه دفعه گلاب به روتون بالا آوردم فرزادم دستشو گرفت زیر دهنم فکر کن تو دست آدم بالا بیارن من که بعید می دونم روزی بتونم این کارو بکنم
یکشنبه مامانم برام سوپ و لیمو شیرین فرستاده بود که خیلیم چسبید
دوشنبه از صبح تب و لرز داشتم کلی پتو روم بود حالمم خیلی خیلی بد بود و همش خواب بودم
سه شنبه تا شب خونه مامان جونم بودم و کلی تحویل بازار بود
چهارشنبه صبح با شوشو رفتم خونه مامانم
پنج شنبه رفتیم خونه مامان شوشو و خر وس جنگی رو نگاه کردیم که دسته جمعی دیدنش خیلی چسبید و یه دنیا خندیدیم
جمعه شب با شوشو رفتیم سینما و زند*گی ش*یرین رو دیدیم و دوتایی کلی خوش گذروندیم
از شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد فقط یه بار رفتیم خونه مامانم و بقیشو با گوگولی سرگرم بودیم بد جوری بهش عادت کردم دیشبم رفتیم حنا بندون نوه خاله فرزاد واییییییییی چیزی نگم بهتره خیلی ..... بودن به نظرم دختره حیف شد یه عالمه مهمون داشتن برای عروسیم ۱۷۰۰ نفر مهمون دارم خوب اینم سه تا عکس عمومی گوگولی و قل یونم گوگولی قلی جونم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/07ساعت 9:36 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام عزیزای دلم
به خدا انقده دلم براتون تنگیده بود که حد نداره ولی خوب بهناز بیچاره یک هفته در بستر بیماری بوده اصلا بزارید از اول اول بتعریفم
سه شنبه من خوشحال و خندان رفتم خونه و شوشو جونم منو برد بیرون و برای یک دانه النگو خریداری فرمود
چهارشنبه هم که همش بدو بدو بود تازه کلی هم بادکنک باد کردیم و خندیدم آخه همش می ترکیدن
امااااااااااااااااااااااا پنج شنبه رسید یعنی روز عروسی و تولد یک سالگی وبلا گ عزیزم دیگه نوبتی م بود نوبت عکس انداختن بود راستی توی خانواده ما اگر کسی توی جمع بخواد عکس تکی با ۲ نفری بندازه از صدتا فحش خواهر و مادر بدتره یعنی اصلا غیر ممکنه حالا خودتون خونه ما رو تصور کنین که چه جوری مثل ..... می دویدن جلوی دوربین وایییییییی دیگه خسته شدم حتما شما هم خسته شدین پا تختی و مریضی من بمونه واسه پست بعدی آخر آخر : موهام دیگه به خوشرنگی قبل نیست و به زردی می زنه ولی بازم دوسشون دارم توی عروسی هم همه بهم می گفتم رنگ موهام بهم میاد آخرآخر۲: یادم رفت بگم شوشو برای خرگوش خریده که عاشقش شدم انقده دوسش دارم که حد نداره اسمشم گوگولیه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/02ساعت 10:19 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام سلام
دوستای قشنگم ببخشید که نمیام پیشتون به خدا سرم خیلی شلوغه
صبح ساعت ۶:۰۰ صبح دیدم یکی دستشو گذاشته روی زنگ در با شوشو مثل فنر پریدیم بهروز بود که هر چی زنگیده بود دیده ما جواب ندادیم فهمیده بود خواب موندیم دیروز خیلی کار داشتیم بابامم زنگید و گفت برای شام همه مهمون من می خوام بریم بیرون
آخر آخر: بچه ها برای دوست عزیزم که خیلی دلم براش تنگده(شقایق و حبیبی ) دعا کنین که یه کار خوب و عالی براش پیدا بشه و همه مشکلاتش حل بشه. شقایق جونم خیلی دوست دارم عخش من |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/18ساعت 7:2 توسط BEHNAZ |
|
|
السلام علیک دوستای قشگم حالتون خوبه اماااااااااا دوشنبه بهی خانوم به بهانه سردرد مرخصی گرفتند و راهی آرایشگاه شدن توی آرایشگاه انقده خندیدیم دوستای نسرین همش می گفتن سرتق مشات میسوزه بی خیال شو منم همش می گفتم دوست دارم موهای خودمه فوق آخرشم می سوزه و پو ستیژ میزارم
آخر آخر: توی این دو روز همه تو مت رو ازم می پرسن موهاتو کجا رنگ کردی و کلی تعریف می کنن دیروز یه خانومه توی شلوغی مترو بلند داد زد موهای این خانومه چقد خوشگله همه برگشتن نگاه کردن و من ایجوری شدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/15ساعت 12:35 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام سلام اصلا ۱۰۰۰ تا سلام به دوستای گل و بلبل و سنبل خودمممممممممممم عرضم به حضور محترمتون که اینجانب سه شنبه برای شام لو بیا پلو درست کردم ، شوشو که اومد زودی خوردیم و راهی خونه مامی جونم شدیم
چهارشنبه قرار بود خواهرای اعظم و خودش بیان و اساسش رو بچینن ولی من بیچاره نتونستم برم چرا؟؟ خوب گوش کنین:
پنج شنبه قرار بوده بهاره و مهتاب و دوتا دیگه از دختر عموهام بیان خونه ما لادن و نیلوفرم نیومدن کارامون که تموم شد منم یه لازانیای توپ به همراه ماکارا نی درست کردم و آخه مهتاب گفته بود تو رو خدا من می خوام بیام برام لازا نیا درست کن
جمعه صبح شوشو رفت یه عالمه چیز میز برای صبحونه خرید + کله پاچه بعداز همه دیوونه بازیا شراره برنج گذاشت و شوشواینا رفتن جوجه گرفتم پیش به سوی پارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/11ساعت 12:6 توسط BEHNAZ |
|
|
س ل امممممممممممممم
![]() خوبید دوستا جونام من که خیلی خوبم شنبه ساعت 2:30رفتم خوه و تندی آماده شدم و بعد از یک ماه رفتم کلاس شنا و دوچرخه رو یاد گرفتم
اما یکشنبه شوشو قرار بود سرکار نره ولی زنگیدن و گفتن کار داریم اونم رفت ولی ظهر اومد تا اومد تندی حاظر شدیم و رفتیم دونبال کارای پاسمون راستی خودم فیشش رو واریز کرده بودم ولی عکس نداشتیم و باید می رفتیم عکس بندازیم
دیروز سرم خیلی شلوغ بود از صبح تا بعد از ظهر یه سره کار داشتم ولی پیش چندتا از دوست جونام اومدم اما راستشو بخواین نظر ندادم تا بقیه ناراحت نشن
آخر آخر1: امروز صبح توی مترو یه دختره بود که همش من فکر می کردم شقایقه آخه داشت تلفنی حرف می زد و می گفت که : امید به من می گفت تو زیاد گیر می دی حالا این دختره انقدر بهش گیر می ده و... به خدا من اصلا فضول نیستم ولی نمی دونم چرا روی بعضی از اسما حساس شدم
آخرآخر2: شوشو جونم مرسی که انقده خوب و ماهی و یه عالمه لحظه های قشنگ و به یاد موندنی برام می سازی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/07ساعت 11:12 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام ملیکم
![]() ![]() ![]() ![]() این بهناز خانوم ما الان اومده یه آپ سریع بکنه و بره به کاراش برسه چون طبق معمول اومده پای یه دستگاه دیگه پنج شنبه توی شرکت بودم که دیدم ای دل قافل داره بارون میاد و من نشستم توی دفتر به خاطر همینم تندی وسایلمو جمع کردم و پیش به سوی خونه آخر آخر1: یه چیز خیلی جالب دیروز رفته بودم کاهو بخرم تا رسیدم دم در دیدم یه پیشی تندی دویید اومد جلوی پام نشست بعله درسته همون پیشی جون خودم بود بغض گلومو گرفته بود ولی زودی رفتم تو و درو بستم ای جان انقده بزرگ شده بود آخرآخر2: انگار همین دیروز بود که سوار ماشینت شدم و .... همه هستی دست به دست هم دادن تا روز به روز عاشقتر باشیم آره عمرم فردا هفتمین سالگرد با هم بودنمونه سالگرد عشق پاکمون باورت میشه 7 سال گذشت فردا فقط روز ماس سرکارم نمیام تو هم نمیری آخه فردا روزه عشقه. با تمام وجودم و بیشتر از همیشه دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/04ساعت 11:57 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام سلامممممممممممممم
عیدتون با تأخیر مبارک والا نمی دونم که از کجا بگم انقده حرف تو دلم قلنبه شده که کلی باید فکر کنم ببینم از کجاش شروع کنم والا من ببخشیدا ری.... بودم به ابروهای مبارک بنابراین از اول ماه رمضون برشون نداشتم از اونجایی هم که ابروهای من خیلی خیلی تند در میاد و بسیار زیاده شده بودم مثل لولو پنج شنبه با سمانه قرار داشتیم بریم ۷ تیر مانتو بخریم ظهر اومدم خونه و ناهار خوردیم سمانه که اومد یکمی قلیدیدیم جمعه شوشو همش خواب بودولی من که خوابم نمی برد ساعت ۹ بیدار بودم برای اینکه شوشو رو بیدار کنم رفتم ناخوناشو گرفتم ولی بازم خوابش میومد و همش خواب بود شبم رفتیم خونه بهروز اینا تا بقیه کارارو بکنیم من پرده هاشون نصب کردم ولی اشکم داشت در میومد از بس که سخت بود موقع برگشتن به بابا جونم گفتم بابا برای بهنام اینا هم یا کاغذ دی واری یا هر چیزی که دوست دارن کن تا خونشون تغییر کنه بالاخره اعظمم تازه عروسه و دلش می خواد خونش خوشمل باشه بابای گلمم گفت چشم دخملم تازه الانم کلی خوشحالم که خونه این داداشیمم داره خوشمل میشه
شنبه تا رسیدم خونه اول از همه الویه که شوشو عاشقشه بعدشم ژله و کیک و شیرموز خرما درست کردم یعنی یه پا خانوم خونه شده بودم برای خودم یکشنبه ساعت ۸ بیدار شدم رفتم حمام و اومدم خودمو خوشمل کردم ساعت ۱۰ رفتیم دونبال بهروز وسمیرا و باهم رفتیم اونجا کلی رقصیدیم و خندیدیم و طبق معمول بهناز خانوم بود که باید مجلشو گرم می کرد البته همه خاله و داییم بودن و غریبه نداشتیم آهان شاباشم گرفتم کادو هم براش از این جارو بر قی یا که آشغال مخصوص دارن خریدم و برای اینکه ملینا هم حسودیش نشه برای اونم از این لوازم آرایشا که صندل و ... داره خریدم و کلی حال کردن
![]()
دیروزم که تولد سمانه بود با شب شوشو دیر از سرکار اومد ولی تندی رفتیم یه دونه از این صندوقای تزئینی خیلی خوجل براش خریدیم توشم پر از قلب کردیم خیلی خوشگل شده بود همه خوششون اومد مدلای دیگشو دیده بودم ولی این مدلشو نه قرمز خیلی خوشرگ بود حیف که نرسیدم عکس بندازم آخر آخر: این آقا جونه من خیلی نفسه(بابای مامانم) چند سالم هست که سکته کرده از وقتی من نامزد کردم هر موقع منو میبینه گریه ش می گیره روزیم که شوشواینا می خواستن برای خاستگاری بیان زنگ زد و کلی گریه کرد که خواب دیدم فرزاد نمیزاره بهناز بیاد پیش من(می دونست با هم دوستیم) الهی که من قربونش بشم اون شب که خونه مامانم بودیم ما بردیم برسونیمشون موقع پیاده شدن شیشه من بالا بود عقبم نشسته بودم اومد روی شیشه رو بوس کرد بهم گفت خیلی دوست دارم عزیزم بعدشم گریش گرفت و رفت تنم لرزید اصلا نفهمیدم کی رسیدیم خونه دوست نداشتم از ماشین پیاده بشم اون شیشه که جای لبای آقاجون مهربونم روش مونده بود برام حکم یه عبادتگاه رو داشت که پر از حسای ناب و خالصانه بود بابا بزرگه مهربونم اون دستای زحمت کشت اون چشمای پر از اشک وصداقتت رو می بوسم و می پرستم دلت به اندازه تمام دنیا بزرگه تو رو خدا همیشه پیشم بمون خدا جونم بازم بهت می گم من طاقت ندارم ازت خواش می کنم منو پیش مرگ عزیزام کن خودت می دونی که آقا جونی چقدر برام عزیزه
آخرآخر۲:آهان یادم رفت این مدل تقسیم بندیه رو از دخملی جونم تقلید کردم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/31ساعت 10:56 توسط BEHNAZ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
طراحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|