تبليغاتX
يوكابد

سلام سلام سلام

دیروز اتفاق خاصی نیافتاد شوشو جونم برنامه داشت(حنا بندون) منم رفتم خونه مامان شوشو تا ناخونای سمانه رو درست کنیم ، بعداز شام باباشوشو داشت سربهسرم میزاشت می گفت بهناز جون تو زحمت نکش نمی خواد ظرفارو بشوری من می شورم منم پر رو تر گیر دادم که باید پاشی بشوری گفت آخه اگه من بشورم تو خجالت می کشیگفتم نه واسه چی؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه دستشو گرفتم بردم دم ظرفشویی و وایستادم بالا سرش گفتم باید بشوری الهی بگردم طفلی شروع کرد به شستن ما هم وایستاده بودیم می خندیدیم البته تا اولی رو شست گفتم بسته تا تو باشی الکی تعارف نکنی اینجوری شد که کلی خندیدیم ولی من گفتم می خوام برم خونمون آخه شوشو تازه ۱۲:۳۰ میومد منم که عادت دارم زودی می خوابم آژانس گرفتم رفتم خونه(صبح شوشو جونم می گفت دیدم رفتی کلی حالم گرفته شد) دیدم مامان جونم داره برام چادر میدوزه الهی فداش شم خیلی مهربونه راستی فردا صبح میرم واسه پرده بعد از ظهرم که نامزدونگ سمانس باید برم آرایشگاه ایشالا اگه حال داشتم شنبه بیام براتون همه چیز رو تعریف می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 8:50  توسط BEHNAZ | 
سلام به دوستای گلم

ببخشید دیروز نبودم آخه کارگاه (مربوط به کارای شرکت) داشتیم از ساعت ۵ صبح بیدار شدیم رفتیم سرکار هتل .......... تا بعداز ظهر دیگه داشتم از خستگی می مردم بیچاره مامانیم غذا رو ساعت ۷ حاضر کرده بود که تا میام بخورم و بخوابم ولی این چند وقت اصلا خوابم نمی بره دیشب نشستیم لیست مهمونا رو نوشتیم . راستی دوشنبه شبم نجار اومد کمد دیواری رو اندازه گرفت الان یه کوچولو خیالم زاحت تر شده ارکسم هم برای حنا بندون و هم عروسی رزرو کردیم ، زن داشم وباباش اینا هم فیلم بردارن برای عقدمون همونا بودن خیلی هم راضی بودمبیچاره ها کلی هم تخفیف دادن مبینی چه زن داداشی ماهی دارمدیگه چی رو نگفتم آهان مامانی جونم و بهاره و سمیرا(زن داداشی) دیروز کلی چیز میز برای توی یخچالم آماده کردن برام حبوباتم پختن که از سرکار میام راحت غذا درست کنم الهی فداشون شم حتی پیازم سرخ کردن یه سری هم خورد شده گذاشتن دیگه چه می دونم یه سری هویج خورد کردن یه سری برام رنده کردن بعد بادمجون و ..... خیلی چیز میز درست کردن البته می گن کلی هم مونده دلمم نمیاد بگم نکنن می ترسم ناراحت بشن آخه یخچالم ساید فریزرش کوشولو به خاطر همین می گم ایشالا که یه روزی بتونم محبتای همشون رو جبران کنم دست همشون درد نکنه طفلی ها خیلی زخمت میکشن همشون رو خیلی دوست دارم و ازشون ممنونم

ببخشید بچه ها نینا جونم خواسته ریز لوازم یخچالم رو براش بنویسم گفتم شاید بقیه هم  بخوان

نخود،لوبیا،لپه،عدس پخته. پیاز دو سری سرخ کرده یه سری هم خورد شده . بادمجون سرخ کرده. فلفل دلمه ای نگینی یه بسته سبز یه بسته رنگی. سبزی سوپ،پلو، قرمه، کوکو، دلمه،آش. هویج یه سری رنده شده یه هم نگینی لوبیا سبز، کرفس به خدا دیگه یادم نیست البته اینا واسه فریزره واسه یخچال فعلا مربای هویج، بالنگ ، زرد آلو ، آناناس، طالبی ، گل محمدی، شقاقل،بهار نارنج، به ، تمشک، عسل، عسل میوه ای، عسل معجونی. ترشی میوه، مخلوط ، گیلاس ، فلفل ، بلال کوچولو و ... اگه دلتون می خواد می تونم عکساشم بزارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 9:20  توسط BEHNAZ | 

سلام سلام

امروز کلی حرف دارم دوست جونام عروسیمون شد 26 آذر می بینید تو رو خدا کارای مارو ماشالا انقدر اعتماد به نفسمون بالاس جمعه شب همین طوری گفتیم بریم جایی که هفته قبل دیده بودیم (طرفای سرخ حصار) واسه تست غذا (البته میدونستیم اون شب برنامه دارن) من به شوشو جونم گفتم سر زده بریم بهتره اونم قبول کرد خلاصه رفتیم همه چیز خوب بود خداییش غذای خوبی هم داشت بهی فضولم رفت و از مادر داماد آمار گرفت که از جا و غذا و... راضی هستید که خدارو شکر خیلی راضی بود دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم شنبه شب شوشو جونم گفت بریم واسه قرار داد مامان شوشو و بابا شوشو هم اومدن و کلی حرف زدن و واسه 26ام رزرو کردیم وای بچه ها دارم میمیرم از استرس خودم رفتم دنبال بلکا قرار جمعه یا شنبه بیان امشبم نجار میاد واسه کمد دیواری وای به خدا موندم چی کار کنم همه چیز یه دفعه شد بیچاره مامانم از صبح داره سبزی و هویج و کرفس و... آماده می کنه البته خاله و زن داداشم و عزیزمم و... اومدن کمکش اینقدرم حساسه که حد نداره بهش می گم مگه من چادریم که می خوای 6 تا چادر بدوزی می گه نمیشه یکی بیاد خونت با چی نماز بخونه منم نمی گم نده ولی 6تا هم زیاده من به خاطر خودش می گم کلی باید وقت بزاره تا بدوزه امروزم 3 ساعت مرخصی گرفتم با بهاره رفتیم یه سری چیز میز خریدیم جمعه هم می ریم واسه پرده از اون ورم بعدازظهر جشن نامزدی آبجی شوشو همه کارام توهم تو هم شده تو رو خدا دعا کنین همه چیز با خوبی و خوشی تموم شه منم قول می دم از همه چیزم عسک بگیرم و واستون بزارم راستی عروسیمون قاطیه لباس عروسمم گرفتم حالا باید برم واسه لباس حنا بندون به خدا گیج شدم مثل فرفره دور خودم می چرخم از اون طرفم کارای شرکت خیلی زیاد شده خدایا کمکمون کن بازم حرف دارم ولی کارام زیاده هر موقع وقت کردم می یام پیشتون بازم می گم دعا کنین همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه به خدا اصلا خوابم نمی بره  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 13:8  توسط BEHNAZ | 
سلام به دوستای خوبم

بچه ها من خیلی بدم  بیچاره شوشو جونم توی این چند روز همش دنبال کارای خونه بوده تا منو سوپرایز کنهدیروز صبح مامانم اینا رفته بودن برای بهنام(داداش دومیم که ۲۴ سالشه)‌ خواستگاری البته خودش دختر رو می خواد منم دیدمش دختر خوبیه من چون قهریده بودم پنج شنبه شب نرفتم خونه شوشو بخوابم صبح که بیدار شدم دیدم دارم از دل درد می میرم کسی هم خونه نبود زنگ زدم به شوشو جونم بیچاره خودش رو از سر کار رسوند گفت بیا بریم دکتر گفتم قرص خودم بهترم هر اسرار کرد قبول نکردم آخه میترسم خلاصه کلی با شوشو جونم بحث کردم که بیچاره گفت مثلاً می‌خواستم خوشحالت کنم الهی بمیرم بغلش کردم ماچیدمش گفتم ببخشید و کلی عشقولانه شدیم خلاصه گفت برم غذا بگیرم بهاره هم الان از کلاس می یاد گفتم نه می خوام خودم درست کنم و از اونجایی که عسلم عشق الویه و ماکارانی داره هر دوتاشو درست کردم و بهاره اومد ناهار خوردیم شوشو جونی کلی دوست داشت بعد از نهارم رفتیم خونه یکمی از سرامیکا مونده بود بیچاره سجاد(داداش کوچیکه شوشو ۱۷ سالشه) از صبح الاف شده بود وقتی سرامیکا تموم شد کلی ذوق کردیم آخه آقاهه همه جارو تمیز کرد و کلی هم تخفیف داد و رفت خونه خیلی خوب شد. دوباره شب معدم درد گرفت باید برم دکتر الانم یکمی درد می کنه بمیرم الهی شوشو جونم خیلی خوبه اما منننننننننننننننننننننننننننننن

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 8:54  توسط BEHNAZ | 
سلام سلام هنوزم رابطه حسنه نیست البته دیروز سمانه (آبجی شوشو) زنگید که بعداز ظهر بیا بریم برای علی ساعت بخریم و از اون ورم بریم خونه کارتارو درست کنیم منم قبول کردم خلاصه رفتیم ساعتارو خریدیم و رفتیم خونه دیدم شوشو جونم پای کامپیوتره داره آهنگای جدید رو پیدا می کنه(آخه شوشو جونم توی گروه ارکسم میخونه) سلام دادیم و من رفتم پیش بابا شوشویی کلی کل کل کردیم و خندیدیم  بگذریم شب موقع رفتن(آخه هر چی گفتن بمون نموندم) شوشوی بیچاره اومد برام ماشین گرفت خودشم باهام اومد و دوباره با آژانس برگشت حرف خاصی نزدیم همشم اخمالو بودیم الانم عکس کارت نامزی سمان و عکسای سفره عقد خودمون رو می زارم

01                                      02                                      03                                  04

05                                      06                                     07                                   08

09                                     10                                      11                                   12

خوب اینم عکس کارت آبجی شوشوکارت1                         کارت2

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 11:16  توسط BEHNAZ | 

سلام دوست جونیام امروزم عسک ندارم آخه دیروز نزدیک بود بمیرم شانس آوردم اگه ماشینه بهم میزد صد در صد به ملکوت اعلا می پیوستم شوشو جونمم باهام قهره منم حوصله منت کشی ندارم .

دیروز مامانم می گفت تو خونه تنها بوده بهاره (آبجیمه 17 سالشه) هم رفته بوده کلاس نمازش تموم شده بوده TV داشته حرم امام رضا رو نشون میداده مامان منم یه دفعه دلش هوای امام رضا رو می کنه و گریش میگیره که یه دفعه تلفن (درست شد) زنگ میزنه مامانم میبینه کد مشهد افتاده تعجب می کنه آخه ما کسی رو نداریم که توی مشهد باشه گوشی رو بر می داره میبینه یه خانومه پشت خطه به مامانم می گه خانوم من الان روبه روی حرم امام رضا هستم شماره شمارم همین طوری گرفتم هر حاجتی داری از امام رضا بخواه مامانی گلم میزنه زیر گریه و جریان رو برای خانومه تعریف میکنه خانومه هم گریش میگیره و به مامی میگه تو رو خدا ما رو هم دعا کن امام رضا خیلی دوست داره و.... خلاصه مامانم که این رو برام تعریف کرد کلی گیره کردم حتی الانم که دارم می نویسم بغضم گرفته ایشالا که امام رضا حاجت های هممون رو بده .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 10:32  توسط BEHNAZ | 

سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللام خوبید،خوشید، سلامتید دیروز سرم خیلی درد می کرد ولی امروز خوبم دیروز با شوشو جونم رفتیم دنبال سرامیک کار که زد زیرش و 80 هزار تومن اضافه کرد ما هم گفتیم اینکه از حالا داره دبه در می یاره وای به حال وقتی که بخواد کار انجام بده ما هم رفتیم یه جای دیگه قراره فردا بیاد کار کنه امروز باید بریم دنبال بلکا آخه می خوایم خونمون رو بلکا کنیم البته قبلاً انتخاب کردیم ولی منصرف شدیم و لی خدا رو شکر من نسخه دوم قرارداد رو نگه داشتم به خاطر همینم الان مشکلی نداریم پای شوشو جونمم بهتره نمی دونم چطوری چاله رو ندیده بود دیشب شوشو اومده بود خونمون داشتیم TV نگاه می کردیم که من خوابم برد آخه من خیلی زود می خوابم بیچاره بچم مجبور شد بره بهم گفت میری شارژره بابا رو از بالا بیاری گوشیم شارژ نداره زنگ بزنم آژانس بیاد دنبالم (آخه تلفن ما خراب شده) منم گفتم حوصله ندارم شوشو هم بهش برخورد و مجبور شد پیاده با عصا بره آخه از شانسش بابایی نبود که با ماشین ببرش بعدش هر چی گفتم برم شارژرو بیارم گفت نه و لنگان لنگان رفت منم رفتم بالا تو اتاقم خوابیدم تا صبح .امروزم گوشیش خاموشه نمی دونم شارژ نداره یا قهره دلم براش می سوزه یه وقتایی خیلی اذیتش می کنم ولی آخه اصلاً حس نداشتم حالا نمی دونم چیکار کنم .

راستی می خوام عکس سفره عقدمون رو بزارم همه چیز ما فیروزه ای بود به خاطر همین خیلی ها فکر می کردن دسته گل من مصنوعیه حالا اگه بشه عکس اونم می زارم فعلاً برم ببینم چطوری از دل شوشو جونم در بیارم از شانسم امروز دستگام خرابه الانم روی دستگاه کس دیگه هستم ولی تند تند میام بهتون سر میزنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 10:57  توسط BEHNAZ | 

سلام دوستای گلم  ببخشید نبودم 3 روزه سرم خیلی درد می کنه آخه من میگرن دارم جمعه با آبجی شوشو جونم رفتیم کارت نامزدیشو سفارش دادیم حالا آماده شد عکسش رو می زارم برگشتنه دیدم دارم از سر درد می میرم دیروزم نیومدم سر کار شوشو جونمم به خاطر من نرفت آخه شب اونجا بودم. منم دیدم فرصت خوبیه با وجود سر درد گفتم بهتره بریم دنبال کارای خونه الهی بمیرم با اینکه پا درد داشت (آخه پاش مو بر داشته) ولی قبول کرد سرامیک کار قراره فردا بیاد بعد از ظهرم رفتیم دنبال جا یه باغ دیدیم البته سالنش سرپوشیدس حالا قراره بیست  و سوم بریم تست غذا دعا کنین خوب باشه من دیگه نمی تونم بنویسم بقیش بمونه واسه وقتی سرم خوب شد دوستون دارم دوستای خوبم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 9:19  توسط BEHNAZ | 
سلام دوست جونيام  به نظرتون واقعاً كار بدي كردم عكسارو گذاشتم برشون داشتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 14:32  توسط BEHNAZ | 
سلام به همه دوستاي گلم يادم رفت بهتون بگم كه من نه سال كاراته كار مي كردم و در حال حاضر هم نقاشي مي كنم امروز علاوه بر عكس لباسهايي كه مامانم براي تو كشو و كمدام خريده(البته يه سري شون مثل بقيه كفشام دم دست نبود) عكس دوتا از تابلوهام رو هم ميزارم اميدوارم كه خوشتون بياد

 سارافون                              ساق شلواري                                  شلواركوتاه                                        دامن

بلوز و دامن                                 تاپ و دامن                                         تاپ 1

لباس گرم                                  پيراهن                                              تاپ 2

تاپ 3                                       تاپ4                                                  بلوز

پيراهن                                       پيراهن                                               بلوز

بلوز                                         سارافون                                             تي شرت1

تاپ و شلوارك                           تاپ و شلوارك2                                    

تي شرت 3                             تي شرت4                                           تي شرت 5

تاپ 6                                     دامن لنگي                                           بلوز پاييزه

بلوز                                       كتوني                                                 كفش مجلسي

زير و رو                                  كيف و بوط مجلسي                              كت و شلوار

سرويسي كه مامانم اينا سر عقد دادن                                                ساعت خريدم

 سرويس خريدم                      تابلو                                                   تابلو

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 9:16  توسط BEHNAZ | 
ديدن من چه دختر خوبيمعكسارو كم حجم كردم گذاشتمشون حالا با خيال رلحت ببينيدشون
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 15:39  توسط BEHNAZ | 

خوب حالا مي خوام يه كم از خودم بگم  5/7/82بود يعني روز پنجم مدرسه اون روز ما تمام وقت تو مدرسه بوديم يعني تا بعد از ظهر وقتي داشتيم برميگشتيم خونه منتظر ماشين بوديم كه ديديم يه ماشين نگه داشت ما هم سوار شديم چهار نفر بوديم و من جلو نشستم اون موقع آلبوم آتيش شهره تازه اومده بود و راننده آهنگش رو گذاشته بود دوستم گفت ببخشيد آقا اين آلبوم رو از كجا آوردين آقاهه كه بعداً فهميديم اسمش فرزاد بود گفت داداشم مغازه خدمات كامپيوتري داره اگه مي خواين بياين براتون مي زنه منم گفتم سحر اگه گرفتي به منم بده كه فرزاد يه كارت ويزيت داد به من داشتم نگاه مي كردم كه دوستم گفت بده ببينم كجاس منم دادم خلاصه موقع پياده شدن طبق معمول اومدم كرايه بدم كه فرزاد به دوستام گفت من ميخوام به جاي پول دوستتون رو بدزدم منم گفتم هه هه خنديدم خوب كه چي كه گفت ببين من اون كارت رو دادم به تو نه به دوستت منم گفت فرقي نميكنه گفت چرا فرق نمي كنه بهم زنگ بزن گفتم سال ديگه همين موقع منتظر باش بگذريم چند وقتي گذشت و يه روز تو خونه هوسلم سر رفته بود كه ياد فرزاد افتادم و بهش زنگ زدم داداشش گوشي رو برداشت گفت نيستش منم شمارش رو پاره كردم ريختم دور تا اينكه يه روز صبح كه داشتيم مي رفتيم مدرسه ديدم يه ماشين همش بوق ميزنه به دوستام گفتم اين چقدر آشناس كه دوستام گفتن بابا اين همومن پسرس ديگه منم سوار شدم فرزاد ميگفت هر روز بعد از ظهر مي يومدم دم مدرستون كه بهش گفتم من اون روز تا بعد از ظهر مدرسه بودم وگرنه صبحيم تصميم گرفتم سركار بزارمش كه نمي دونم چطوري عاشقش شدم بميرم الهي خيلي اذيتش كردم . فرزاد 9 سال از من بزرگتره كه از اين بابت خيلي راضيم از اول گفت كه قصد ازدواج داره ولي بابايي اجازه نمي داد تا اينكه با كلي بدبختي كه بعداً براتون مي گم راضي شد و ما 7/10/8۶ عقد كرديم البته الان بابا فرزاد و خيلي دوست داره الانم در حال تعمير خونه ايم تا ببينيم كي تموم مي شه تا عروسي كنيم من تمام وسيله هام تا سرويس چوبم رو هم خريدم . راستي خانواده شوهرم خيلي ماهن مخصوصاً مامان شوشو خيلي خوبه بسته ديگه سرتون رو درد آوردم بقيه حرفا بمونه واسه بعد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 14:37  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
راز زمون
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
هستی عسیسم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
دل نوشته های هنگامه جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM