تبليغاتX
يوكابد

سلام به همه دوستای خوبم از همتون ممنونم که انقده مهربونید اول از همه بگم که عکس ندارم آخه دوربین دستمون نیستش تو رو خدا دعوام نکنین به خدا به محظ اینکه اومد دستمون عکسا رو می زارم

خوب بریم سر اصل مطلب امروز از عروسی پر ماجرامون می گم قبل از اون بمونه واسه بعد

سه شنبه صبح زود که بابایی از خواب بیدارم کرد که برم حمام الهی فداش شم آب رو باز کرده بود تا حموم گرم بشه که من سردم نشه خلاصه بعد از یک ساعت از حمام اومدم زنگیدم به شوشو جونم که یه کوچولو باهاش قهر بودم گفت من نمیتونم بیام دنبالت ببرمت آرایشگاه آخه تو راهم دارم ماشین رو می برم گل فروشی ولی ساعت 8 ماشین می فرستم دنبالت منم قبول کردم مامانیم بیدار شد و از زیر قرآن ردم کرد و واسم صدقه انداخت کلی خراکی برام گذاشت و بهم صبحونه داد ساعت 8 بود که ماشین اومد دنبالم لباسام رو برداشتم و رفتم آرایشگاه توی آرایشگاه کلی خوش گذشت آخه آرایشگرم دخترخاله فرزاد بود شوشو جونم همش زنگ میزد حالم رو میپرسید منم همش خودمو لوس میکردم از شانس ما اون روز از صبح داشت برف میومد و هوا هم خیلی سرد بود (فکر کنم ما ته دیگ رو با دیگش خوردیم) بگذریم وقتی خودم رو تو آینه دیدم کلی ذوق مرگ شدم خیلی تغییر کرده بودم دوستای نسرینم وقتی دیدنم کلی حال کردن تعریف نباشه خیلی خوشمل شده بودم البته فقط خودم نمی گفتم شبم همه میگفتن خیلی ناز شدی تو آرایشگاه کلی اسفند برام دود کردن تا اینکه شوشو جونم با فیلم بردار(که سمیرا زن دادشم بود البته با چند نفر دیگه)‌ آخی قیافش دیدنی بود وقتی منو دید(آخه لباس عروسمم نشونش نداده بودم و با بهاره دوتایی خریده بودیم) کلی قربون صدقم رفت تو ماشین همش به فیلمبردار می گفت بسته دیگه برو پایین میخوام با خانومم حرف بزنم و خانومه کلی می خندید و اذیتش می کرد ما فکر کردیم بریم باغ کسی نستش اما 7تا عروس دوماد دیگه بجز ما هم بودن کلی یخیدیم ولی از اونجا که رومون زیاده کلی عکس انداختیم و فیلم گرفتیم بعدم رفتیم آتلیه عکس انداختیم و گازشو گرفتیم که بریم وای نمیدونین چه ترافیکی بود از یه طرف برف از طرف دیگه ترافیک کلی کلافمون کرده بود باغمونم جوری بود که باید از 5/6 کیلومتر جاده کوهستانی رد می شدیم وای چشمتون روز بد نبینه زمین مثل سرسره بود خلاصه با هزار بدبختی رسیدیم اما خیلی از مهمونا نیومده بودن کلی رقصیدیم و عروس دوماد جلفم که از اول تا آخر با هر آهنگی می رقصیدن ترکی ، عربی ، کردی و... بعد از غذا با مامان و بابا و بهاره خداحافظی کردیم و یه عالمه گیره کردم راستی یادم رفت بگم نصف مهمونا تا سرجاده اومده بودن اما نتونسته بودن بیان بالا و حالشون گرفته شده بود آخه همشون رفته بودن آرایشگاهوای موقع برگشتن اگه بدونین چه خبر بود زمین یخ زده و همه داشتن دور خودشون می چرخیدن و زدن به همدیگه وای من داشتم می مردم شوشو جونم گفت بهناز مثل اینکه فقط ما داریم خوب می ریم تا اینو گفت ماشین دور خودش چرخید و دم دره وایستاد قشنگ مرگ رو جلوی چشمام دیدم همه داشتن زنگ میزدن به آتش نشانی و شهرداری و ... خلاصه ما با کلی بد بختی رسیدیم سر جاده از شانس قشنگمون هم بنزینمون داشت تموم میشد و ما نمیتونستیم بخاری رو روشن کنیم هم دوتا گوشی که باهامون بود خاموش شد منم داشتم یخ میزدم دیگه ژپون لباسم و در آوردم و دنبالش رو پیچیدم دورم فرزاد بیچاره هم همش به دیت و پای من ها می کرد تا گرم بشم من فقط می گفتم بابام اینا و بهروزاینا دیگه داشتم می مردم که داییم اینا هم رسیدن پایین و با گوشی اونا زنگ زدیم و خیالمون راحت شد از اون طرفم مامان اینای من گریه و زاری که چون گوشیای نمی گیره حتما افتادیم تو دره بعد از اون به فرزاد گفتم بریم بنزین بزنیم دوباره برگردیم آخه داشتم از سرما جون می دادم اومدیم بریم بنزین بزنیم دیدیم پول خورد هیچی نداریم فقط تراول بود شاباشا هم داده بودیم دست سمانه دیگه این ورو اون ورو گشتیم 2200 تومن پیدا کردیم اما چون کارت سوخت نداشتیم با 2200 نمیتونستیم کاری کنیم تا اینکه فرزاد دست کرد توی جیبش و 4 تا 5 تومنی پیدا کرد موقع رقص من کسی رو پیدا نکردم اونارو گذاشتم تو جیب فرزاد رفتیم بنزین زدیم و برگشتیم سر جاده دیدیم خبری نیست گفتیم حتما همه رفتن گفتم بریم خونه دیگه حالا کلید فرزادم گم شده بود و مجبور شدیم بریم دم خونشون از توی وسیله های من که از آرایشگاه آورده بودن کلید روبیاریم رسیدیم خونه سریع زنگ زدیم فهمیدیم اونا تازه رسیدن سر جاده البته اگه آتش نشانی و امداد نبودن همه تا صبح مونده بودن همون جا ما ساعت 3 رسیدیم ولی بقیه 4:30 5 صبح رسیدن البته فرداش فهمیدم که حال بابای خوبم بد شده بوده و امداد برده بودش بیمارستان و بعد از اونم مامانم رو برده بودن بازم خدا شکر که همه صحیح و سالم رسیدن اینم از عروسی ما دیگه خیلی پر حرفی کردم بقیش بمونه واسه فردا که اون بالا چه اتفاقایی افتاده که من ندیدم بازم از همتون ممنونم دوستای خوب و مهربونم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 12:37  توسط BEHNAZ | 
سلام دوستای خیلی خوبم  پنج شنبه حنابندونم بود حالا سر فرصت براتون تعریف می کنم روز عید قربونم جهازم رو بردیم ولی نچیدیم همچنان کابینتا مونده سه شنبه عروسیه به خدا دیگه دارم دیوونه می شماز امروز ظهر میرم مرخصی تا شنبه هفته دیگه تو رو خدا دعا کنین همه چیز به خوبی تموم قول می دم با کلی عکس و حرف بیام پیشتون دلم برای همه تون تنگ شده منتظرم بمونید تا شنبه با یه عالم خبر البته اگه از قصه نمردم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 10:56  توسط BEHNAZ | 

سلام دوستای گلم تورو خدا ببخشیدم آخه سرم خیلی شولوغه این چند روزم نیومدم سرکار الانم یه عالمه کار دارم آخه تازه رسیدم صبح اومدم شوشو جونی زنگید گفت بریم تلق و... واسه خریدامون بخریم منم که پایه خلاصه رفتیم و کلی هم خرید کردیم تا الان که اومدم سرکار به خدا یه دنیا کار ریخته سرم راستی تا یادم نرفته بهنام و اعظمم عقد کردن چهارشنبه شب شوشو جونم گفت که نمیتونه بیاد گرگان و من باید با بابام اینا برم منم گفتم اگه تو نیای منم نمیرم بگذریم شوشو کلی لوسم کرد که به خدا مرخصی نمیدن منم گفتم آخه دلم واست تنگ می شه الهی فداش شم دیدم تو چشای شوشو جونم اشک جمع شد و بغلم کرد گفت به خدا بدون تو میمیرم دوتامون کلی گریه کردیم بالاخره با کلی خواهش قبول کردم که تنها برم فردا صبحش زنگیدم به شوشو جونم که مامان گوشی رو گرفت و گفت ردیف کن جمعه مرخصی بگیری ما واسه تو بیلیط بگیریم شب بیای فرزادم گفت تا ببینم چی می شه من گوشی گرفتم گفتم اگه تونستی بگو که منم صبر کنم با تو بیام که شوشو جونم گفت بیا خونه ما گفتم خونه شما واسه چی کلی کار دارم گفت خوب بیا لباسای منم آماده کن یه جیغ کشیدم و کلی ذوق کردم و یه عالمه قربون صدقش رفتمالهی دورش بگردم بچم اصلا نرفته بود سرکار به خاطر همینم دو روز جریمه شد که گفت فدای یه تار موت خلاصه ساعت ۱:۳۰ راه افتادیم بهنام که از روز قبل رفته بود بهروز اینا هم صبح زود رفته بودن راستی یادم رفت بگم که همه فامیلای درجه یک مونم قرار بود بیان که کلا ۵۳ نفر می شدیم ماشالا همه پایه بودن البته اونا قرار بود دیرتر راه بیفتن بگذریم از جاده برفی و... شب رسیدیم رفتیم هتل و خابیدیم صبحم همه فامیلا اومدن آخه اونا هم تو همون هتل بودن کل هتل رو بهم ریخته بودیم بعداز صبحانه همه رفتن تو اتاق و مشغول آرایش و... شدن قربونش بشم شوشوجونم داشت موهای منو درست می کرد (موهای من بلنده و خیلی لخت) نزدیک ظهر بود که همه حاظر بودن بهنامم رفته بود دنبال اعظم از آرایشگاه ببرش کلی هم دیر کرد و همه رو عصبی کردوقتی رسدیم اول نهار آوردن و بعدم شروع کردن به صحبت ۸۰۰ تا سکه مهریه عروس شد و بعد از اونم کلی رقصیدیم بعدم همه راه افتادن رفتن تهران بجز خانواده خودمون آخه قرار بود بریم عقدشون کنیم که رفتیم و بعداز عقد ما هم برگشتیم خونه این چند روزم همش دنبال کارای خونمونم ببخشید اگه بد نوشتم آخه اصلا حواسم اینجا نبودشوشوی خوبم رو خیلی خیلی دوست دارم و به خاطر همه خوبیاش ازش ممنونم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 14:55  توسط BEHNAZ | 

سلام دوست جون جونام خوبید ؟ خوشید؟ سلامتید

ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم به خدا سرم خیلی خیلی شولوغه آخه چهارشنبه همایش داریم از اون طرفم که خودتون می دونید کلی کار دارم .

خوب بریم سر اصل مطلب پنج شنبه از سرکار زودتر رفتم خونه خودمون تا تمیزش کنم  نیم ساعت بعدشم شراره و فرشاد اومدن برای کمک ساعت 10:30 قرار بود پسر عمه فرزاد بیاد کابینتا رو اندازه بزنه ما به فرشاد گفتیم تو برو دم مغازه (خدمات کامپیوتری داره) ما خودمون کارارو می  کنیم فرشادم قبول کرد و گفت اگر کار داشتید بزنگین تا من بیام تا اومدیم کار کنیم دیدیم زنگ می زنن مامان و بابای شوشو بودن که برامون وسیله آورده بودن بازم تا اومدیم کار کنیم دیدم زنگ میزنن در باز کردم فرهاد بود(پسر عمه فرزاد) اومد تا اومد اندازه بزنه دوباره زنگ زدن ای بابا ما که دیگه منتظر کسی نبودیم در باز کردم الهی فداش فم شوشو جونم بود سر کارو پیچونده بود اومده بود ببینه من چیزی لازم ندارم بچم کلی هم واسم خوراکی خریده بود خلاصه اندازه کابینتارو گرفت و رفت مامان بابای شوشو جونمم کلی کار کردن و با فرزاد رفتن ، حالا من موندم و شراره رفتیم با هم رنگ خریدیم و واسه خودمون لوله و چارچوب و... رو رنگ کردیم دیگه شیشه هارو تمیز کردیم ظهرم مامان شوشو برامون غذا آورد خوردیم و دوباره به امور کزتی پرداختیم راستی قرار بود شب ساعت 8:30 مامان و داداش و آبجی اعظم(عروس جدیده) بیان خونمون (آخه بابا نداره) خلاصه ما دیدیم ساعت 7:30 فرزاد اومد دنبالمون گفت بابا مگه نمی خوای بری خونه که یه دفعه یادم افتاد فرزاد گفت مامانت زنگ زده گفته چرا نمیاید ماهم همچون فنر از جا پریدیم رفتیم خونه حالا تازه می خواستم برم حمام توی حموم بودم که مهمونا اومدن منم تند تند اومدم بیرون و ساریم رو پوشیدم و رفتم پایین (آخه خوابای ما طبقه بالای خونمونه) بگذریم یه کم حرف زدن و قرار شد ما جمعه بریم گرگان برای بعله برون ( بهنام و اعظم همون روز رفتم انگشتر و حلقشون رو خریدن) . جمعه هم از صبح رفتیم خونه و بازم به کلفتی پرداختیم و لوسترای خوشملونم مونتاژ کردیم و موند نصبش که بعد از ظهر فرشاد اومد و فقط تونستن یه دونشو وصل کنن . شنبه دوباره از سرکار رفتیم خونه تا بقیه لوسترا رو وصل کنیم که دریل خراب شد و تا شوشو درستش کنه کلی طول کشید لوستر اتاق خوابم زدیم که یه دفعه فرزاد چشمش افتاد به ساعت باورتون نمیشه ساعت 12:30 شب بود خدا مرگم بده بیچاره همسایه ها چی کشیدن آخه ما اصلا فکر نمی کردیم انقدر زود گذشته باشه. دیروزم که نصاب پرده اومده بود و خود این کلی ماجرا داره که کلید جا موند و کلی این ور و اون ور آخرم نصاب قهر کردو رفته بود حالا امروز قرار بیاد باباشوشو رفته خونه تا بیادش ببخشید خیلی پر حرفی کردم ولی باید تلافی همه روزارو در می آوردم راستی فکر کنم نتونم جهازم رو 14/9 و 15/9 ببرم آخه کابینتا آماده نیست البته تصمیم گرفتم وسیله های اتاق خواب و پذیرایی رو کم کم ببرم حالا تا کابینتا آماده بشه خلاصه هر کار بکنم بی خبر نمی زارمتون چشم عکس پرده و لوسترم می زارم    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 8:56  توسط BEHNAZ | 

سلام دوستای گلم از صبح هر کاری میکردم نمی تونستم آپ بالاخره موفق شدم از همه همه تون ممنونم که انقدر خوبین و هوای منو دارین  امروز یه کمی بهترم دیروز شوشو جونم اومد دنبالم رفتیم لاله زار لوستر آشپزخونه دیدیم البته همه لوسترامون رو خریدیم فقط مال آشپزخونه مونده دیروزم چون من عجله داشتم نتونستیم بخریم آخه قرار بود با بابام اینا بریم شهروند خرید  خلاصه برگشتیم خونه و من با مامان و بابا و بهاره و سمیرا رفتیم شهروند بیچاره بابام ۲۰۰ تومن خرید کردیم تازه گفتم که مربا و چه می دنم خلال بادوم و پسته و گردو و چای و ... رو از قبل خریده بودم باورتون نمیشه به خدا انقدر از بابایی خجالت می کشیدم سمیرا که همش بر می داشت البته خود بابام از همه بدتره همش می گفت این ظرفش قشنگه بردار اون فلان بردار بگذریم کلی برنامه داشتیم موقع حساب کردن سه تا چرخ پرپر هر کی میدید پشیمون میشد و میرفت یه صندوق دیگه تازه کلی دیگه مونده مثل رب و برنج و روغن و وسیله های توی یخچالی مثل کره و پنیر و سوسیس و............(آخه شهروند بسته شد) راستی تا یادم نرفته لباس حنابندونمم پریشب سفارش دادم قرمز گرفتم حالا آماده شه عکسش رو می زارم دیگه چی بگم آهان یادم اومد یه خبر بد کابینتیه بامبول درآورده هنوزم آماده نکرده فرزادم امروز به پسر عمش گفته بیاد اندازه بگیره حالا یا امروز میاد یا فردا گفته یه هفته ای آماده میشه حالا دیدین حق دارم ناراحت باشم اگه امروز کابینتیه نیاد میریم کارتامون و لوستر آشپزخونه رو میگیریم فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد بازم از همتون ممنونم ازتون می خوام برامون دعا کنین  تا همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه  بیشتر از همه هم از خانواده خوب و خیلی مهربونم ممنونم که انقدر ماهن و همش منو خجالت میدن دست همشون به خصوص مامان و بابای گلم رو میبوسم                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 15:32  توسط BEHNAZ | 
امروز خسته ام خیلی خسته از همه کس و همه چیز اصلا حوصله ندارم به خاطر همینم چیزی نمینویسم ولی سعی می کنم جوابتون رو بدم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 10:26  توسط BEHNAZ | 

یه عالمه سلام

ببخشید دیروز نبودم

وای دوست جونیام یه عالمه تایپده بودم همش پرید دیگه حسش نیست قبل از هر چیز بزارید دو نفر رو براتون معرفی کنم 1- شراره جاریمه یه سال از من کوچیکتره البته شوهرش فرشاد یه سال از فرزاد من بزرگتره 4 ماهه عروسی کردن و طبقه پایین خونه مامان شوشو اینا زندگی می کنن2- سجاد داداش کوچیکه شوشو 17 سالشه و آخرین بچس

خوبه پنج شنبه خونه شوشو اینا بودم شوشو جونم دوباره برنامه داشت سمانه و علی تازه رفته بودن کت و شلوار بخرن من نمی دونم آخه آدم شب نامزدی تازه میره خرید؟؟؟؟؟؟ مامان و بابای شوشو هم نبودن من و شراره کلی دیوونه بازی در آوردیم یه عالمه حرف زدیم اصلا نفهمیدیم مامان اینا کی اومدن منم دیگه خسته شده بودم و رفتم خوابیدم خواب بودم که یه دفه دیدم یکی بغلم کرد بله آقا شوشو اوده بودن و داشتن خودشونو کلی لوس می کردن منم تشنم بود رفتم آب بخورم که سمانه رو دیدم خشکم زدکلی تغییر کرده بود آخه صبحش رفته بود اصلاح(قبلا خیلی کم ابروهاشو بر می داشت) بغلش کردم و بهش تبریک گفتم     

صبح قرار بود مامان و بابای شوشو و فرزاد و فرشاد برن محضر سمانه رو عقد کنن هر چی به من گفتن بیا نرفتم آخه قرار بود مامانم اینا بیان دنبالم بریم پرده بخریم . اونا که رفتن من و سجاد آهنگ گذاشتیم و کلی با هم رقصیدیم  تا اینکه مامانم اینا اومدن دنبالم و رفتیم مولوی پرده خریدیم و قرار شد یه نفر بفرسته تا دقیق اندازه بگیره من رفتم خونه و به شوشو هم زنگیدم تا بیاد خلاصه آقاهه بعد از 2 ساعت اومد چقدرم خوب شد که اومد چون نیم متر کم بود بگذریم من ساعت 3 رفتم آرایشگاه (پیش دختر خاله فرزاد) سمانه خیلی ناز شده بودولی بیچاره اعصابش خیلی خورد بودآخه هنوز علی نیومده بود دنبالش و از آتلیه همش بهش زنگ میزدن تازه ساعت 5 بود علی اومد دنبالشبگذریم منم آماده شدم وهمه می گفتن خیلی خوکشل شدی شوشو که کلی حال کرده بود شوشو جونم که اومد دنبالم رفتیم سالن توی سالن با اینکه همش با شراره وسط بودیم ولی زیاد حال نداد ولی آخر شب که رفتیم خونه شوشو جونم با گروهشون می خوندن قربونش بشم بچم خیلی ناز می خوند کلی حال کردیم و با شراره ترکوندیم الانم دارم از پادرد می میرم موقع تانگو هم من اول با سجاد رقصیدم بعدم با شراره آخه شوشو جونم داشت می خوند در مجموع خیلی حال داد.

 دیروزم دیر اومدم سر کار وقتی هم اومدم کلی کار داشتم نتونستم بیام پیشتون صبح اول رفتیم پیش بلکاییه کلید خونه رو بهش دادیم یه مقداری از خونه آماده شده خیلی قشنگ شده ایشالا تموم شه عسکشو میزارم حالا دیدن بهناز بیچاره چقدر سرش شلوغه و همش باید بدو بدو بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فعلا بای تا خبرای بعدی   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 9:41  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
راز زمون
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
هستی عسیسم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
دل نوشته های هنگامه جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM