تبليغاتX
يوكابد
به به سلام به خانومای گلم که به جای کار کردن مشغول وب گردی هستن و بابت همین کارشونم حقوق می گیرن

خوب از شنبه بگم که با عرض شرمندگی بازم مهمانی تشریف بردیممامانی برام آش رشته و لوبیاپلو و ماکارانی درست کرده بودیه عالمه خوردم یه عالمه هم بردم واسه سرکاراموناز اونجا که بهناز خانوم دلقک تشریف دارن از بس که ادا در آورد همه مرده بودن از خنده ولی هنوزم با شوشوی بیچاره اخمالو بودم

دیروزم که هنرنمایی کردم و خورشت کرفس درست کردم و شوشو جونم کلی دوست داشتش منم یکمی اخلاقم از هاپویی در اومده و دیشب همچنان قلیدیم (به یاد دخملی عسیسم) تازشم ما دوتا شیشه قلیون داریم تا آه ها اثر نکند الهی آمینوای راستی یادم رفت بگم دیشب اگه بدونین من و شوشو چی کار می کردیم داشتیم تیکن بازی می کردیم جیغ و سوت و دادم که به راه بودبه خدا به جز دو سه دست همش من بردم حالا ایول ایول بهی خانوم و ایول دیگه امروزم که تا چند دقیقه قبل اینترم قطع بود ولی حالا که وصلیده دارم میام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 12:11  توسط BEHNAZ | 
سلام عسیسای دلم

اولا بگم که به خدا سرم خیلی شلوغه که دیر آپ می کنم ۵ شنبه هم اینترم قطع بودخوب تا کجا کفته بودم آهان یادم اومد تا اون شبی که قرار بود بریم بیرون بعداز ظهر که می خواستم برم خونه سمیرا زنگید گفتش که فیلماتون آمادس هوراااااااااااااااااااااااااا منم به شوشو جونم گفتم که سر راهش اول بره خونمون فیلمارو بگیره بعدشم غذا بخره بیاره خونه تا بشینیم فیلمامونو ببینیمشوشو جونمم کلی خوشحال شد قبول کرد ولی گفت بهی مگه قرار نبود شب بریم بیرونمنم گفتم اول فیلم میبینیم شاممونم می خوریم اگه حال داشتیم می ریم یه دوری میزنیمشوشو که اومد فیلم رو گذاشتیم و همزمان غذامونم خوردیم دست سمیرا جونم درد نکنه خیلی خوکشل شده بود فیلم عروسی رو که دیدیم گفتم حنابندون بمونه واسه فردا بعدم رفتیم یه دوری زدیم و زغال و توتون و یه شیشه خوکشل واسه قلیونمون خریدیم بعدم برگشتیم خونه و لالا

فرداشم که فیلم حنابندونمون رو دیدیم اون قشنگ شده بود خدارو شکر

پنج شنبه شامم که شراره دعوتمون کرده بود می خواستیم بریم که سمیرا زنگید که بیاین آلبومتونم آمادس ببریدکلی ذوق مرگ شدم و راه افتادیم رفتیم وای خیلی قشنگ شده بود راستی دفعه قبل کادو سمیرا اینارو نگتم که آماده بشه بعد بگم اونا برامون آلبوم دیجیتال عروسیمون رو زده بودن(پول آلبوم معمولی رو از ما گرفتن ما بقیش رو خودشون برای کادو تولد دادن)وای از اون روز ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ دفعده دیدمشو آخه من عاشق عکسمااااااااااااااااا نگین چقدر ندیدسخلاصه شام رفتیم خونه شراره اینا و اونا هم از عکسامون خیلی خوششون اومد خوردیم و حرفیدیم و قلیدیم و... شبم اونجا خوابیدیم آخه مامان شوشو گفته بود جمعه واسه ناهار بریم بالا  جمعه صبح شوشو رفت سرکار ولی زود اومد هنوز همه خواب بودیم (ساعت ۱۰) بچم نون بربری تازه هم خریده بود بعداز صبحونه ناهار رفتیم بالا و واسه شامم که خاله فرزاد دعوتمون کرد بود و همه اونجا بودیم  امروز شامم که خونه مامان خودمیمدر حال حاضر یکمی با شوشو قهرم خودمم نمی دونم برای چی ولی خیلی هاپو شدم و همش می خوام به همه گیر بدم البته می دونم واسه چیه ها ولی خوب .............

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 12:6  توسط BEHNAZ | 
سلام دوست جون جونام

وای که مردم از خستگی انقده کار ریخته بود سرم که نرسیدم آپ کنم

 اول از همه باید از دوستای خوبم واسه تبریکاشون تشکر کنم  مخصوصا از دخملی عسیسم که کلی خجالتم دادیه دنیا دوستون دارم دوستای مهربونم

خوب حالا بریم سر اصل مطلب دیشب شوشو جونم گیر داده بود که شام بریم بیرون آخه دلم واسه تو می سوزه تو همش باید کار کنی خسته میشی ولی من اصلا حوصله نداشتم  آخه خیلی خسته بودم به خاطر همینم قبول نکردم و خودم مثل یه خانوم خوب یه پیتزای حسابی درست کردم و شوشو کلی ذوق فرمودند همش قربون صدقم رفت بعد از شام شوشو یه فیلم گذاشت وای خیلی باحال بود البته مثل اینکه تلویزیونم نشون داده البته با سانسور (همون هواپیماهه که مارا میان توش) وای من که کلی استرس گرفتم ولی خدایی خیلی قشنگ ساخته بودن امروزم که شوشو گفته امشب حتما شام باید بریم بیرون منم گفتم باشه

خوب حالا می خوام یه سری عکس براتون بزارم تو رو خدا هی نگین بقیش چی شد هاااااااااااااااا خودم هر موقع وقت کنم می زارمشون

ژیله ای که مامانم اینا واه فرزاد خریدن        

جا جواهری که سمانه برام خریده

لوازم آرایش شراره

بلوزمامان شوشو

بلوزی که مامان اینای فرزاد براش خریدن

تاپ سجاد

سویی شرتی که شراره اینا واسه فرزاد خریدن

کاپشنی که اعظم برام خریده بود

اینم پشتش

سارافون بهاره

مجسمه ای که خالم و عزیزم خریدن

گل گردون که خالم و عزیزم خریدن

جا شمعی بهاره

بلوز مامانم اینا با ۲۰ تومن پول

 ستی بهنا م اینا هم واسه فرزاد یه ادکلن خریدن ، مامان جونمم (مامان بابام) برامون یه پتو مسافرتی با ۱۰ تومن پول داد که یادم رفت ازشون عکس بگیرم.

خوب حالا یه چند تا عکسم از خونم ببینید

پرده و مبل                                 ویترین1                                              ویترین2

تابلویی که خودم کشیدم وهنوز وقت نکردم قابش کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 14:21  توسط BEHNAZ | 

سللللللللللللللللللللللللللللللللللام

خوب دوست جونای خوبم امروز تولدمه هر چند که ما پنج شنبه و جمعه تولد گرفتیم ولی امروز یه حال دیگه ای داره

اما بریم سر اصل مطلب دوشنبه اصلا حالم خوب نبود داشتم از دندون درد می مردمبه خاطر همینم ظهر رفتم خونه و استراحت کردم

فرداش یه دنیا کار کردم بعد از ظهر شراره زنگید گفت شب بیاین اینجا منم هر چی گفتم شما بیاین قبول نکردن ما رفتیم خونشون و  چتر شدیم کلی قلیدیم شبم اونجا خوابیدیم و کلی خندیدم هی می گفیم بچه ها شب عاشورا سوسوک می شیم انقدر نخندین ولی مگه خندمون بند می یومد من که تو خوابم داشتم میخندیدم روز عاشورا مامانم زرشک پلو نذر داشت که خیلی خیلی خوش مزه شده بود و مامانی کلی مهمون داشت وای خدا جون ما رو ببخش که انقدر خندیدیم

پنج شنبه مامانم اینا و خالم و ... ( البته یه خالم و یه داییم نبومدن ) که در مجموع ۲۱ نفر بودیم رو واسه شام دعوت کردم یه عالمه تولد بازی کردیم و کادو گرفتیم (من واسه شوشو جونم پلی استیشن خریدم اونم واسم یه سکه خرید)‌ حالا شاید عکسشون رو بزارم البته قول نمی دما که اگه دیر شد دعوام کنید

دیشبم مامان اینای فرزاد رو گفتم (البته باباش نبود) اونا هم واسمون کادو خریده بودن منم واسه پاگشا یه ربع سکه دادم به سمانه خلاصه که این چند روز تعطیلی به ما که خوش گذشت و کلی خندیدیم خئا کنه به شما دوستا گلمم خوش گذشته باشه

راستی یادم رفت خودمو تحویل بگیرم: بهناز عزیزم تولدت مبارک

 یه دنیا دوستون دارم دوستا خوبم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 10:45  توسط BEHNAZ | 
سلا دوست جون جونام

دیشب رفتم خونه مامانم اینا و با هم رفتیم دندون پزشکی من دیوونه دندونمو کشیدماصلا فکر نمی کردم اینجوری باشه فکر کردم از پر کردن راحت تره از دیشب تا حالا همش دندونم خونریزی دارهالانم خیلی درد می کنه به خاطر همینم حوصله ندارم زیاد بنویسم  فقط بهم گفتن برو خونه منم گفتم تا ظهر صبر می کنم اگه خوب نشدم میرم

راستی توی این چند روز ما رو هم دعا کنین  خیلی دوستون دارم تا شنبه بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 9:37  توسط BEHNAZ | 

سلام دخملای خوشملم

دیروز که رفتم خونه به امور کوزتیگ پرداختم و یه گرد گیری حسابی کردم وای حالم از این خاک و پرز فرش بهم می خوره همه چیز رو به گند می کشه بعد از اون رفتم حمام وقی اومدم دیدم شوشو جونم خوابیده جلوی بخاری روی زمین الهی بمیرم خیلی دلم واسش سوخت الان چند روز که کله اون و دندون من درد می کنه و از اونجا که ماشالا هر دوتامون خیلی شجاعیم دکتر نرفتیم تا اینکه دیروز شوشو جونم حالش خیلی بد بود خلاصه به زور بردمش دکتر ، دکتر وقتی فهمید توی ا د ر ا ر ش خون بوده براش آزمایش اورژانسی نوشت و ما هم رفتیم شوشو آزمایش داد که گفت ۲ ساعت دیگه حاضر می شه ما نیز فرار را بر قرار ترجیح داده و به منزل مامان شوشوی خودمان رفتیمساعت ۱۲ بود که با ظرف غذاهای پر رفتیم بیمارستان و جواب آزمایشش رو گرفتیم وقتی دکتر دید گفت سابقه سنگ داری من که داشتم جون می دادم فرزاد گفت نه دکتر گفت اوفونت شدید داری و من خیالم راحت شد ولی دو تا آمپول به شوشو داد ( من و شوشو هر دو از آمپول می ترسیم ) الهی بمیرم براش خود دکتره گفت که خیلی درد داره هاااااااااااااااااااااااا و با اینکه براش بی حس کننده هم ریخته بود ولی خیلی خیلی دردش اومد الهی فداش شم بچم اصلا نمی تونست راه بره منم رفتم براش آب میوه خریدم دادم بهش ولی تا آمپول رو زد کلیه هاش خوب شد اما جای آمپول امونش رو بریده بود خلاصه ساعت ۱رفتیم خونه و من براش حوله گرم کردم خودمم داشتم از دندون درد می مردم داروهاشم دادم و شوشو دلش قلیون می خواست براش آماده کردم اونم کشید وای دوست جونام زغال افتاد روی فرش و شوشو جونم با دست برش داشت و دستش سوخت و یه تیکه کوچو از فرشم سوخت که با سنگ پا درستش می کنم جمعه تولد شوشو جونمه امروز پول دادم بهروز براش پلی استیشن بخره و می خوام مامانش اینارو واسه ناهار بگم فرداشم که تولد خودمه مامان اینای خودمو می گم وای کلی کار دارم امروز با مامان جونم می رم دندون پزشکی آیییییییییییییییییییییی

 

خدا جون خوبم ازت ممنونم که مشکل شوشو جونم خیلی حاد نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:48  توسط BEHNAZ | 

سلام به همه دوستای گل خودم

خوب از چهار شنبه شروع می کنیم : بهناز بد اخمالو چهارشنبه خیلی دختر بدی بود وبیخودی بابا شوشو جونش دعوا کردیه کار خیلی زشتش این بود که همش گوشی رو روی شوشو جونش قطع می کرد ولی از اونجا که آقای شوشو خیلی خوبن ساعت۴:۱۵ سرکارو پیچوند و اومد دنبال بهی اخمالوولی بهی پررو بازم محل شوشو نذاشتوقی رفتن خونه شوشو بهی رفت حموم و شوشو مهربون اومد وکلی مشت ومالش داد تا بالاخره بهی خانوم رضایت داد و صلح کرد

پنج شنبه: صبح به مامانم زنگیدم گفت که دیشب بهنام تصادف کرده و زده به یه عابر کلی ناراحت شدم اما وقتی مامانی گفت که ۵۰ - ۵۰ مقصرن یکمی خیالم راحت شد آخه هم وسط خیابون نرده بوده هم بین دوتا پل هوایی بوده ومهمتر از همه اینکه بی شعور معتاد بوده که من گفتم اصلا کاش میمردش هم خانوادش راحت می شدن هم یه انگل از رو زمین کم میشه  تا امروزم هیچ کس نیومده دنبالش چیزیش نشده یه خونریزی کوچیک مغزی کرده که با دارو رفع می شه فقط نعشس کراکیه شدید همش بهش مرفین میزنن امروزم بهنام رفته ماشینو دربیاره مامانم گفت ظهر بیا اینجا اعظم اومده (رفته بود قشم واسه ماموریت) رفتم و تا ۵ خوابیدم بعد بیدارشدیم کلی خندیدیم اعظم واسه من یه بلوز واسه فرزادم یه پیرهن آورده بود (دستت درد نکنه عسیسم)ساعت ۸ شوشو اومد دنبالم رفتیم خونه مامان شوشو بعدم فرزاد رفت هیئت ساعت ۱۱ اومد خواستیم بریم خونه به فرشاد و شراره گفتیم بیان بریم اونجا که اومدن و کلی قلیدیم(قلیون کشیدیم) و فیلم مزخرف دو زن رو نگاه کردیم وای که حالم بهم خورد تا به خودمون اومدیم دیدیم ساعت ۵ صبح بود که خوابیدیمظهر ساعت ۱۲ بیدار شدیم شوشو جونم رفت نون خرید یه صبحونه توپ خوردیم (اولین صبحونه زندگی مشترک) برای ناهارم یه لازانیای خوشمزه درست کردیم دوباره قلیدیم یه فیلم خارجی گذاشتیم یکمی دیدیم که تصمیم گرفتیم بخوابیم ساعت ۹ بیدار شدیم وخونه رو جمع جور کردیم و راه افتادیم به سمت منزل مامان شوشو فرزاد دوباره رفت هیئت منم رفتم پایین پیش شراره و اصلاحش کردم با هم یوسف رو نگاه کردیم  بعدم رفتیم خونه و لالا اینم از مهمونی سوم ما که خیلی خوش گذشت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/14ساعت 11:1  توسط BEHNAZ | 
واسه امروز خبر خاصی ندارم فقط اینکه دیشب شام رفتم خونه مامانم اینا البته شوشو نیومد آخه سر کار بودشب بهنام منو برد خونمون منم شروع به امور کزتینگ نمودم وجابجایی کشو ها بعدم که شوشو از هیئت اومد و خوابیدیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 11:30  توسط BEHNAZ | 

سلام به دوستای گل و گلابم

امروز که دقیقا دو هفته از زندگی عشولانمون میگذره می خوام یکمی از زندگی مشترکمون واستون بگمفردای پاتختی یعنی روز مادر زن سلام که شام خونه مامانم اینا بودیم و واسه مامانم یه انگشتر، واسه بابام یه پلیور و واسه بهاره یه بلوز خریدیم و مامانم واسه من یه پالتو خوکشل و به فرزادم ۵۰ تومن پول داد جمعه ناهارم خونه مامان شوشو بودیم ولی واسه شام خونه خودمون بودیم و قرار بود من اولین شام زندگی مشترکمون رو درست کنمواسه شام یه پاستا خوشمزه با سالاد و... درست کردم که شوشو کلی حال کرد و کلی تحویلم گرفت و گفت فکر نمی کردم دستپختت انقدر خوب باشه(به من چه شوشو گفتا از خودم تعریف نمی کنم) بعد از شامم قلیون کشیدیم و رفتیم فضا.........

شنبه که شب چله بود مامان خوبم برامون باقالی پلو و فسنجون و سوپ درست کرده بود با سبزی و سالاد و انار دون کرده و هندونه و آجیل و... برامم یه شلوارلی ناز و یه شال خوشکل خریده بود ولی من تهنا غذا خوردم آخه شوشو جونم به طرز فجیهی مریض شده بود، صبح که می خواستم برم سرکار دیدم وای شوشو داغ داغه ولی داره میلرزه الهی بمیرم بچم حالش خیلی بد بود بنابراین منم احساس فردینی بهم دست داد و نرفتم سرکارواسه شوشو جونم شیرموز و ... درست کردم و کلی تحویلیدمش ناهارم از سوپی که داشتیم واسش گرم کردم و فرستادمش حمام وقی اومد خیلی بهتر شده بود بعداز ظهرم بردمش دکتر بهش آمپول داد و من به زور مجبورش کردم تا آمپولش رو بزنه شامم رفتیم خونه مامان شوشو و به شراره گفتم که سه شنبه (یعنی درست یک هفته بعد از عروسیمون ) شام بیاین خونمون که گفت نه بابا حالا بزار چند وقت بگذره و خلاصه من گفتم نه بیاین که قبول کرد و سه شنبه اومدن منم وقتی از سر کار اومدم تندی شام زرشک پلو درست کردم ، ژله هم از شب قبل درست کرده بودم و سالاد و بقیه چیزارم سریع آماده کردم وقتی اومدن دیگه هیچ کاری نداشتم چهارشنبه دوستم سحر دوستم زنگ زد گفت ما و سپیده اینا چون نتونستیم واسه پاتختیت بیایم فردا بعد از شام میایم خونتون منم گفتم اولا فردا ما نیستیم تولد نوه خاله فرزاده دوما اگه می خواین بیاین درست از شام بیاین که اولش اونم قبول نمی کرد که ای بابا فعلا زوده و ....... و بالاخره اونم قبول کرد جمعه ناهار خونه مامانم بودیم مامانم واسه شام برام سوپ شیر درست کرد و قرار شد من برنج بزارم فرزادم جوجه بگیره بعد از ناهار بهاره هم اومد کمکم و سالاد و ژله و اردو و... آماده کردیم .

شنبه ۷ دی سالگرد عقدمون بود که رفتیم سینما و فیلم خاستگار محترم رو دیدم و شوشو جونم واسم یه سه تیکه (تاپ ، رویه و شلوار) خیلی ناز صورتی خریده بود ولی من هیچی نخریده بودم و یه عالمه خجالت کشیدم البته می خواستم بخرم ولی وقت نکردم

این چند روزم اتفاق خاصی نیفتاد فقط از دیشب هیئت شوشو اینا شروع شد (باباش اینا هر شب هیئت دارن) راستی بیستم تولد شوشو جونمه و فرداشم تولد خودم می خوام براش پلی استیشن بخرم

جمعه هم که خونه بابام اینا بودیم تولد بابایی بود البته اصلش شنبه بود و ما هم پارسال روز عقدمون تو همون جا واسش تولد گرفتیم یادش بخیر خیلی حال داد ولی امسال چون هم ما اونجا بودیم هم اعظم واسه ماموریت اومده بود یه روز قبلش گرفتیم

وای بازم زیاد حرف زدم دیگه سعی می کنم هر روز آپ کنم که حرفام نمونه رو هم فعلا بای  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 17:1  توسط BEHNAZ | 

سلام دوستای گلم خوبید که

ببخشید که دیر آپ کردم آخه من

سلام دوستای گلم خوبید که

ببخشید که دیر آپ کردم آخه منتظر بودم تا دخملی گلم بیاد نمیدونم چرا نیستش خیلی خیلی نگرانشم ایشالا که همیشه سالم باشه .

خوب حالا من می نویسم ایشالا وقتی دخملی اومد میخونشونشون .( دخملی عسیسم خیلی دلم برات تنگیده و به یادتم )

اصلا نمی دونم باید از کجا شروع کنم ....... دو روز مونده بود به حنا بندون(روز عید قربون) و ما هنوز جهاز نبرده بودیم بیچاره مامانمم می خواست مبلارو جمع کنه و صندلی بچینه از اون طرفم اساسای من وسط خونه بود منم به فرزاد گفتم امروز هر طور شده باید بیاین جهازرو ببرین بالاخره مامان منم کار داره ، نزدیکای ظهر بود که مامان شوشو و فرزادم با هم با یه سبد گل خوکشل اومدن خونمون و برام یه سکه عیدی آوردن ما هم لیست جهزیه رو دادیم بهشون امضا کردن و مامانش رفت شوشو جونمم رفتش اتوبار و یه کامیون گرفت و اومدن اساسارو بردن حالا هنوز کابینتا مونده بودن و شبم عقد پسرخاله فرزاد دعوت بودیم البته قرارم نبود بچینیم الهی بمیریم شوشو تنها رفته بود بالا سر کارگرا منم خونمون داشتم آماده می شدم واسه عقدکنون ساعت 7 بود که که شوشو اومد تندی حاضر شد و با ماشین بهروز راه افتادیم وای مردیم تا برسیم ساعت 9:30 بود حالا مراسمشونم 10 تموم می شد خلاصه بگذریم با هزار بدبختی رسیدیم و نشسته برگشتیم قراربود شوشو با گروهشون آخر شب براشون  برنامه اجرا کنن که ماشین خراب شد و بماند که با چه بدبختی با بوکسل تونستیم خودمون رو برسونیم و شوشو جونم هنر نمایی کنه . فرداش از صبح مشغول تمیز کردن خونه شدیم و کارارو انجام دادیم ولی همچنان کابینتا مونده بود .

روز حنابندون ظهر رفتم آرایشگاه ساعت 7 قرار بود بریم آتلیه (لباس حنابندونمم خودم گرفتم و شوشو تا اون موقع ندیده بود) وقی منو دید کلی حال کرد و عشقولانه شد من یه کوچولو بد اخلاق شدم آخه دسته گلم رو خوب درست نکرده بود البته زودی بی خیال شدم و تو آتلیه شوشو کلی شیطونی کرد و همش منو می خندوند وقتی رفتیم خونه من تندی رفتم غذا کشیدم و خوردم تا مهمونا اومدن (البته فقط فامیلای خودم) ارکس داشت مزد و ما هنرنمایی می کردیم که بابام گفت بهناز یه دقیقه بیاین پایین گوسفند گرفتم تازه آوردن بیان اون رو براتون قربونی کنیم دوباره برگردیم ( الهی فداش شم ماشالا خانواده شوشو که از این کارا نکردن بابام گفت خودم براتون می گیرم ) خلاصه برگشتیم و داشتیم شلنگ تخته می نداختیم که خانواده شوشو بجز تشریف فرما شدند (سمانه و سجاد و باباش نیومده بودن) کلی گذشت تا سمانه اینا اومدن (البته باباش کلا نیومد ، هرچند که ما آخرشم نفهمیدیم چرا) منم اصلا محلش نذاشتم می خواست بذاره مراسم تموم شه بعد بیاد هر چند که اصلا واسه من مهم نیستش .

موقع حنا گذاشتن وقتی شوشو جونم می خواست حنا بزاره دستم من دستمو باز نکردم و گفتم مجانی که نمیشه الهی دورت بگردم بچم یه النگو برام خریده بود داد بهم و خلاصه راضی شدم و کلی خندیدیم و دیگه آخر شب بود همه رفته بودن ،البته بجز فامیلای خودم که تا 3 صبح نشسته بودن و دیوونه بازی در میاوردن (آخه خانواده ما خیلی شیطونن) من که همون وسط داشتم موهامو باز می کردم و آرایشمو پاک می کردم و هر چی می گفتم بابا چقدر پر رویین برید خونه هاتون دیگه ولی از رو نرفتن .

شب فرزادم خونه ما خوابید ،‌اعظمم که از گرگان اومده بود اونجا بابا جونم صبح زود رفته بود کلی چیز میز واسه صبحانه خریده بود همه صبحونه رو دور هم روی زمین خوردیم خیلی حال داد شده بود مثل فیلم پدرسالار وای چقدر حرفیدم تا اینجا رو داشته باشید تا دفعه بعد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت 15:50  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
راز زمون
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
هستی عسیسم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
دل نوشته های هنگامه جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM