![]() |
![]() |
|
|
به به سلام به خانومای گلم که به جای کار کردن مشغول وب گردی هستن و بابت همین کارشونم حقوق می گیرن
خوب از شنبه بگم که با عرض شرمندگی بازم مهمانی تشریف بردیم دیروزم که هنرنمایی کردم و خورشت کرفس درست کردم و شوشو جونم کلی دوست داشتش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/30ساعت 12:11 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام عسیسای دلم
اولا بگم که به خدا سرم خیلی شلوغه که دیر آپ می کنم ۵ شنبه هم اینترم قطع بود فرداشم که فیلم حنابندونمون رو دیدیم اون قشنگ شده بود خدارو شکر پنج شنبه شامم که شراره دعوتمون کرده بود می خواستیم بریم که سمیرا زنگید که بیاین آلبومتونم آمادس ببرید |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/28ساعت 12:6 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دوست جون جونام
وای که مردم از خستگی اول از همه باید از دوستای خوبم واسه تبریکاشون تشکر کنم خوب حالا بریم سر اصل مطلب دیشب شوشو جونم گیر داده بود که شام بریم بیرون آخه دلم واسه تو می سوزه تو همش باید کار کنی خسته میشی خوب حالا می خوام یه سری عکس براتون بزارم تو رو خدا هی نگین بقیش چی شد هاااااااااااااااا خودم هر موقع وقت کنم می زارمشون ژیله ای که مامانم اینا واه فرزاد خریدن جا جواهری که سمانه برام خریده لوازم آرایش شراره بلوزمامان شوشو بلوزی که مامان اینای فرزاد براش خریدن تاپ سجاد سویی شرتی که شراره اینا واسه فرزاد خریدن کاپشنی که اعظم برام خریده بود اینم پشتش سارافون بهاره مجسمه ای که خالم و عزیزم خریدن گل گردون که خالم و عزیزم خریدن جا شمعی بهاره بلوز مامانم اینا با ۲۰ تومن پول ستی بهنا م اینا هم واسه فرزاد یه ادکلن خریدن ، مامان جونمم (مامان بابام) برامون یه پتو مسافرتی با ۱۰ تومن پول داد که یادم رفت ازشون عکس بگیرم. خوب حالا یه چند تا عکسم از خونم ببینید تابلویی که خودم کشیدم وهنوز وقت نکردم قابش کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/23ساعت 14:21 توسط BEHNAZ |
|
|
سللللللللللللللللللللللللللللللللللام خوب دوست جونای خوبم امروز تولدمه هر چند که ما پنج شنبه و جمعه تولد گرفتیم ولی امروز یه حال دیگه ای داره اما بریم سر اصل مطلب دوشنبه اصلا حالم خوب نبود داشتم از دندون درد می مردم فرداش یه دنیا کار کردم بعد از ظهر شراره زنگید گفت شب بیاین اینجا منم هر چی گفتم شما بیاین قبول نکردن ما رفتیم خونشون و چتر شدیم کلی قلیدیم شبم اونجا خوابیدیم و کلی خندیدم پنج شنبه مامانم اینا و خالم و ... ( البته یه خالم و یه داییم نبومدن ) که در مجموع ۲۱ نفر بودیم رو واسه شام دعوت کردم دیشبم مامان اینای فرزاد رو گفتم (البته باباش نبود) اونا هم واسمون کادو خریده بودن منم واسه پاگشا یه ربع سکه دادم به سمانه راستی یادم رفت خودمو تحویل بگیرم: بهناز عزیزم تولدت مبارک یه دنیا دوستون دارم دوستا خوبم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/21ساعت 10:45 توسط BEHNAZ |
|
|
سلا دوست جون جونام
دیشب رفتم خونه مامانم اینا و با هم رفتیم دندون پزشکی من دیوونه دندونمو کشیدم راستی توی این چند روز ما رو هم دعا کنین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/16ساعت 9:37 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دخملای خوشملم دیروز که رفتم خونه به امور کوزتیگ پرداختم
خدا جون خوبم ازت ممنونم که مشکل شوشو جونم خیلی حاد نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:48 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام به همه دوستای گل خودم خوب از چهار شنبه شروع می کنیم : بهناز بد اخمالو چهارشنبه خیلی دختر بدی بود وبیخودی بابا شوشو جونش دعوا کرد پنج شنبه: صبح به مامانم زنگیدم گفت که دیشب بهنام تصادف کرده و زده به یه عابر کلی ناراحت شدم اما وقتی مامانی گفت که ۵۰ - ۵۰ مقصرن یکمی خیالم راحت شد آخه هم وسط خیابون نرده بوده هم بین دوتا پل هوایی بوده ومهمتر از همه اینکه بی شعور معتاد بوده که من گفتم اصلا کاش میمردش هم خانوادش راحت می شدن هم یه انگل از رو زمین کم میشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/14ساعت 11:1 توسط BEHNAZ |
|
|
واسه امروز خبر خاصی ندارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/11ساعت 11:30 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام به دوستای گل و گلابم امروز که دقیقا دو هفته از زندگی عشولانمون میگذره می خوام یکمی از زندگی مشترکمون واستون بگم شنبه که شب چله بود مامان خوبم برامون باقالی پلو و فسنجون و سوپ درست کرده بود با سبزی و سالاد و انار دون کرده و هندونه و آجیل و... برامم یه شلوارلی ناز و یه شال خوشکل خریده بود ولی من تهنا غذا خوردم آخه شوشو جونم به طرز فجیهی مریض شده بود، صبح که می خواستم برم سرکار دیدم وای شوشو داغ داغه ولی داره میلرزه الهی بمیرم بچم حالش خیلی بد بود بنابراین منم احساس فردینی بهم دست داد و نرفتم سرکار شنبه ۷ دی سالگرد عقدمون بود که رفتیم سینما و فیلم خاستگار محترم رو دیدم و شوشو جونم واسم یه سه تیکه (تاپ ، رویه و شلوار) خیلی ناز صورتی خریده بود ولی من هیچی نخریده بودم و یه عالمه خجالت کشیدم البته می خواستم بخرم ولی وقت نکردم این چند روزم اتفاق خاصی نیفتاد فقط از دیشب هیئت شوشو اینا شروع شد (باباش اینا هر شب هیئت دارن) راستی بیستم تولد شوشو جونمه و فرداشم تولد خودم می خوام براش پلی استیشن بخرم جمعه هم که خونه بابام اینا بودیم تولد بابایی بود البته اصلش شنبه بود و ما هم پارسال روز عقدمون تو همون جا واسش تولد گرفتیم یادش بخیر خیلی حال داد ولی امسال چون هم ما اونجا بودیم هم اعظم واسه ماموریت اومده بود یه روز قبلش گرفتیم وای بازم زیاد حرف زدم دیگه سعی می کنم هر روز آپ کنم که حرفام نمونه رو هم فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/10ساعت 17:1 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دوستای گلم خوبید که ببخشید که دیر آپ کردم آخه من سلام دوستای گلم خوبید که ببخشید که دیر آپ کردم آخه منتظر بودم تا دخملی گلم بیاد نمیدونم چرا نیستش خیلی خیلی نگرانشم خوب حالا من می نویسم ایشالا وقتی دخملی اومد میخونشونشون .( دخملی عسیسم خیلی دلم برات تنگیده و به یادتم ) اصلا نمی دونم باید از کجا شروع کنم روز حنابندون ظهر رفتم آرایشگاه ساعت 7 قرار بود بریم آتلیه (لباس حنابندونمم خودم گرفتم و شوشو تا اون موقع ندیده بود) وقی منو دید کلی حال کرد و عشقولانه شد من یه کوچولو بد اخلاق شدم آخه دسته گلم رو خوب درست نکرده بود البته زودی بی خیال شدم و تو آتلیه شوشو کلی شیطونی کرد و همش منو می خندوند وقتی رفتیم خونه من تندی رفتم غذا کشیدم و خوردم تا مهمونا اومدن (البته فقط فامیلای خودم) ارکس داشت مزد و ما هنرنمایی می کردیم که بابام گفت بهناز یه دقیقه بیاین پایین گوسفند گرفتم تازه آوردن بیان اون رو براتون قربونی کنیم دوباره برگردیم ( الهی فداش شم ماشالا خانواده شوشو که از این کارا نکردن بابام گفت خودم براتون می گیرم ) خلاصه برگشتیم و داشتیم شلنگ تخته می نداختیم که خانواده شوشو بجز تشریف فرما شدند (سمانه و سجاد و باباش نیومده بودن) کلی گذشت تا سمانه اینا اومدن (البته باباش کلا نیومد ، هرچند که ما آخرشم نفهمیدیم چرا) منم اصلا محلش نذاشتم می خواست بذاره مراسم تموم شه بعد بیاد هر چند که اصلا واسه من مهم نیستش . موقع حنا گذاشتن وقتی شوشو جونم می خواست حنا بزاره دستم من دستمو باز نکردم و گفتم مجانی که نمیشه الهی دورت بگردم بچم یه النگو برام خریده بود داد بهم و خلاصه راضی شدم و کلی خندیدیم و دیگه آخر شب بود همه رفته بودن ،البته بجز فامیلای خودم که تا 3 صبح نشسته بودن و دیوونه بازی در میاوردن (آخه خانواده ما خیلی شیطونن) من که همون وسط داشتم موهامو باز می کردم و آرایشمو پاک می کردم و هر چی می گفتم بابا چقدر پر رویین برید خونه هاتون دیگه ولی از رو نرفتن . شب فرزادم خونه ما خوابید ،اعظمم که از گرگان اومده بود اونجا بابا جونم صبح زود رفته بود کلی چیز میز واسه صبحانه خریده بود همه صبحونه رو دور هم روی زمین خوردیم خیلی حال داد شده بود مثل فیلم پدرسالار وای چقدر حرفیدم تا اینجا رو داشته باشید تا دفعه بعد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/04ساعت 15:50 توسط BEHNAZ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
طراحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|