تبليغاتX
يوكابد
سلام دوستای مهربونمچه می کنین با هفته آخر سال ؟ وای که چقده همه جا شلوغه

خوب حالا میریم سراغ خبرگزاری بی بی سی

پنج شنبه از سرکار رفتم ا پ ل ا س ی و ن وای بچه ها باورتون نمی شه آرایشگاه انقده شلوغ بود که تا کوچه آدم نشسته بود( رفتم اُبری ) کل بدن رو ۲۵ تومن گرفت که نوش جونش کارش خیلی درست بود و به نظرم واقعا ارزش داشت وای بچه ها ابروهام شده مثل این خاتونای قدیم ۲۷تم ساعت ۷ صبح وقت ابرو دارم ، بعداز ظهرش یه آرایشگاه دیگه اصلاح دارم ، ۲۸ تمم ساعت ۸ بازم یه آرایشگاه دیگه واسه مو وقت دارم(آخه من کار هر آرایشگر رو تو یه چیزی قبول دارم)خلاصه هر کی می رفت تو کلی داد و بیداد راه مینداخت و من کلی خندیدم وای بچه ها نوبت مهتاب (دختر عموم) که شد من انقده خندیدم که از چشمام اشک اومدهمه می گفتن صبرکن نوبت خودت بشه ما به تو می خندیمولی از اونجا که بهناز خانوم سگ جون تشریف دارن حتی یه آخ هم نگفتن و همه تشویقش کردن بعد از آرایشگاه تندی رفتم خونه آخه قرار بود شوشو فرشته (نوه خالش که ۱۳ سالشه) رو بیاره خونه ما آخه مامانش توی مانتو فروشی کار میکنه و طفلی وقت نکرده بود بره خرید و از اونجا که من خیلی دوسش دارم گفتم بیاد من می برمش آخه سال قبلم من بردمش، دیگه شب شوشو برنامه داشت من و فرشته هم تهنا بودیم واسه شام لازانیا درست کردم منتظر شدیم شوشو که اومد باهم خوردیم

دیروز از ساعت ۱۱ رفتیم رفتیم بیرون و هیچی نخریدیم فقط من یه سری وسیله برای ه ف ت س ی ن خریدم ، دیشبم دوباره شوشو برنامه داشت و من تهنا بودم یکمی به ۷ س ی ن ور رفتم که به نظرم داره خوکشل میشهبرای شامم سبزی پلو با کوکو درست کردم

راستی یادم رفته بود بگم که توی اون چند روز که من شرکت بودم یه روز سجاد با موتور اومد دم مترو دنبالم اول رفتیم یه دوری زدیم بعد رفتیم خونه و دیدم شوشو یه د ی ش گذاشه وسط اتاق و روش یه کاغذ چسبونده و نوشته اینم عیدی تو (آخه ما چون نمی دونستیم که می تونیم توی خونم بزاریم یا نه)

امشب شرکت یه جشن پایان سال گرفته توی یه رستوران که اصلا حس ندارم برم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 10:51  توسط BEHNAZ | 

سلام دوست جونام  الهی فدای دوستای خوب و با معرفتم بشم که انقده یادم بودن مرسی مهربونابه خدا دلم واسه تک تکتون تنگیده  یه دنیا دوستون دارم و از همتون ممنونم که منو از یاد نبردین

عرضم به حضور دوستای خوشملم که من این روزا خیلی درگیر بودم هر روز سرکار بودم حتی روزایی که تعطیلی رسمی بودشهر روز تا ساعت ۸ ۹ ۱۰ و....... (رکودش ۱۲ بودش) سرکار بودم و از خونه و غذا پختنم خبری نبود و همش مهمون غذای بیرون یا شرکت بودیم الهی بمیرم بیچاره فرزاد خیلی اذیت شدولی انقده ماهه که همه چیز رو تحمل کرد البته یه وقتایی هم خسته می شد که اونم طبیعی بود بچه ها گوشاتون رو بیاریم جلو آقایون نشنون : من اگه مرد بودما زنم رو تیکه تیکه می کردم اگه اینجوری بود خلاصه به هر بدبختی بود ه م ا ی ش مونم به خوبی و خوشی برگزار شد و ایشالا که منم بتونم خوبیای فرزاد عزیزم رو جبران کنم  خلاصه که بعد از این همه کار دیروز رو پیچوندم و نیومدم سرکار و از صبح رفتم خونه مامانم اول وسیله های اعظم رو براش ت ز ئ ی ن کردم بعدم ۷ س ی ن مامانم و سمیرا رو درست کردم که ایشالا عکسشم میزارم بعدم که رفتم خونه و جمع و جور کردن خونه و غذا لوبیا پلو درست کردم که مجبور شدم تهنایی بخورم آخه شوشو جون بیچارم چند وقته به شدت مریضه و من بی ادب نتونستم بهش برسم خلاصه که ساعت ۹:۳۰ لالا کردیم ساعت ۱:۳۰ بود که دیدم شوشو  محبتش قلنبه شده و همش منو م اچ می کنه می خواستم دعواش کنم که دلم نیومد آخه بچم همش می گفت بهی جونم دلم برات خیلی تنگ شده بود دیگه تا ۳:۳۰ کلی با هم حرفیدیم و عشقولانه شدیم

امروز می خوام برم ا پ ل ا س ی و ن کنم وایییییییییییییییی

آخر آخر: راستی توی این چند وقت فرزاد جونم دکور خونه رو عوض کرده 

آخر آخر۲: فرزاد خوبم، عشق مهربون یه دنیا دوست دارم و بابت همه خوبیات ممنونم عزیزدلم مرسی که توی شرایط سخت زندگی هم می تونم روی تو حساب باز کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 10:30  توسط BEHNAZ | 

سلام عقشای من حالتون چطوره؟

وای بچه ها این روزا انقده سرم شولوغه که حد نداره تازه این روزای تعطیلی هم باید بیایم سرکار

شنبه : رفتیم یه دوری دیم و بعد اومدیم خونه و شام سبزی پلو با کوکو درست کردم

۱ شنبه: وای مردم از خستگی تا ساعت ۸:۳۰ شرکت بودیم و وقتی رسیدیم خونه (آخه شوشو هم اومده بود شرکت و کمک می کرد) جنازم رسید و شوشوی بیچاره تندی رفت غذا خرید و آورد و من نفهمیدم چی خوردم و کی خوابم برداز شانس قشنگم امروز صبح ساعت ۷ جلسه داشتیم و من با گریه اومدم سرکار

۲ شنبه: امروز ما نذری داریم باید برم کمک مامان شوشوی بیچاره ولی هنوزم سرکارم

بچه ها یادتونه دخملی یه پست درباره مادر بزرگش (روحش شاد) نوشته بود ؟ اون پستش منو یاد یه عزیز از دست رفته انداخت که خیلی وقته نمیاد به خوابم و فکر می کنم من خیلی بی معرفتم که تا به حال ازش چیزی نگفتم ولی امروز دیگه به یاد این عزیزم می نویسم تا با من آشتی کنه و به خوابم بیاد آخه اون هنوز عروسیمم بهم تبریک نگفته.


یه دختر مو طلای با پوست سفید سفید که بعد از ۳ سالگی این پوست کم کم رو به زردی رفت دکترا گفتن زردی داره و طبیعیه و زود خوب میشه ولی نشد و کم کم زد به کبدش و تبدیل به سیروس کبد شد الهی بمیرم ۱۱ سال زجر و عزیز بیچارم که از بچگیش تمام مصیبت ها ریخته بود سرش ولی هیچ کدوم مثل این داغونش نکرد بچش رو می دید که زره زره آب می شه و کاری از دستش برنمیومد ، همبازی خوبم که ۲ سال از من بزرگتر بود توی ۱۴ سالگی داشت خاموش می شد و من این رو می فهمیدم خانوم دکتر بازیهامون، به خدا بهترین اسم رو براش انتخاب کرده بودن معصومه خیلی معصوم بود باورتون می شه صدای خنده هاش هنوز توی گوشمه وای خدا روزای آخر بود اومد خونموم تا روحیش عوض بشه کلی بازی کردیم(البته اون ۱ سال بود که نمی تونست راه بره و روی ویلچر مشست)نمی دونم چی شد که یه دفعه همه چیز رو قاطی کرد و رفت مامانم رو بغل کرد و گریه که آبجی منو ببخش من خیلی اذیتت کردم، وقتی بابام اومد هممون رفتیم خونه عزیزاینا و...

فرداش مسابقه داشتم و خوابم نمی برد تا ساعت ۴:۳۰ انگار یه نفربه من گفت راحت بخواب خوابیدم و خواب دیدیم معصومه توی یه باغه بزرگه داره لیوان لیوان عسل می خوره و به من گفت بهناز بیا تو هم بخور من گفتم اه من بدم میاد انقدر نخور بیا بریم بازی کنیم بعد گفت بزار من برم اجازه بگیرم بیام گفتم از کی گفت ما اینجا باید از یکی اجازه بگیریم و بعد رفت با صدای تلفن از خئاب بیدار شدم ساعت۶:۳۰بود بابا گوشی رو برداشت و مامان گریه کرد بابا گفت گریه نکن چیزی نشده معصومه حالش بد شده بردنش آی سی یو  منم گفتم پس من رو ببرین دم باشگاه من مسابقه دارم که بابا یواشکی گفت معصومه تموم کرد وای خدایا من چی کار می تونستم بکنم نه می تونستم گریه کنم نه میتونستم داد بزنم آخه دلم نمیومد به مامانم بگم خواهر کوچولوت مرده ما رفتیم خونه عزیزم و مامانم اینا رفتن بیمارستان اونجا بود که تونستم خودمو خالی کنم لباساش رو بو کنم و به یادش زار بزنم وای خونه جای سوزن انداختن نبود همه از بزرگ و کوچیک زجه می زدن وای اون لحظه که مامانم اومد رو یادم نمیره به بابام می گفت تو که بی وفا نبودی چرا به من دروغ گفتی چرا منو بردی تخت خالی خواهرم رو ببینم چراااااااااااااااااااااااااااااااا بچه ها نمی دونم باورتون می شه یا نه به خدا مرده شورا داشتن با گریه میشستنش خیلی سخت بود خیلی زیاد.

بچه ها به خدا دروغ نمی گم ولی عزیزم داشت تعریف می کرد گفت تا ساعت۳۰ :۴ (همون ساعتی که من تونستم بخوابم)چشمش به در بود و یه قطره اشک از چشمش اومد و.........................

معصوم چشم بر جهان گشود

معصومه خواندنش

 معصوم زیست

 معصوم چشم از جهان فروبست

ونگاه معصومانه اش را از ما دریغ کرد

آخر آخر : خدایا اون روز اجازه ندادی معصومه بیادو با من بازی کنه ولی خواهش می کنم بزار به خوابم بیاد خیلی دلم براش تنگ شده درسته خاله من بود ولی برام مثل بهاره که به اندازه دنیا دوسش دارم عزیز بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 15:6  توسط BEHNAZ | 
اصلا نه سلام چیه خوب دلم نمی خواد سلام کنم مگه زوره

واسه چی ؟ خوب از دست این بلاگفای لعنتی دیگه  روانی شدم به خدا نمی دونم چه مرگش شده اه یادم نمیاد چی کارا کردم

۱ شنبه : شام خونه بهروزاینا بودیم که خیلی خوب بود و خوش گذشت

۲ شنبه: خونه خودمون بودیم و استراحت کردیم که اونم خیلی حال داد بعداز ظهرم کلی با شوشو رقصیدیم

۴ شنبه : خونه مامانم بودیم و بهناز خانوم یه دنیا داقک شدن و بسیار خندیدیم

۵ شنبه : ظهر رفتم خونه مامانم اینا و زنگیدم به آرایشگر اومد خونه و موهام رو بافتم (موی مصنوعی اضافه نکردم آخه واسه عید بازش می کنم چون می خوام مش کنم الان فقط می خواستم ببینم بهم میاد یانه) نصف موهام مونده بود که فرزاد اومد دنبالم و منم گفتم بقیش بمونه برای بعد آخه می خواستیم بریم خونه دخترخاله فرزاد و از اون طرفم بریم خونه مامانش اینا. همه از موهام با اینکه کامل نشده خوششون اومد

جمعه: ساعت ۹ بیدار شدیم و  ساعت ۱۰:۳۰ رفتیم بازار واسه خرید عید آخه من بیچاره دیگه وقت نمی کنم وای بازار که هچی نداشت من که همیشه از بازار خرید می کنم هیچی نخریدم و فقط ۵ تومن پاستیل خریدم بنابراین راهی ۷ تیر شدیم و بعد از کلی گشتن موفق شدم یه مانتو ساده آبی که من خیلی از این رنگ خوشم میاد بخرم راستی بچه ها مانتوها گرون نبود همه بین ۳۰ تا نهایت آخر ۵۰ بود منم خریدیم ۳۷ تومن بعد از اون رفتیم باغ سپه سالار برعکس مانتو کیف و کفشا گرون بودن و من ترجیح دادم اول یه ناهار بخوریم بعد به ادامه خرید برسیم بعد از ناهار رفتیم و باز هم بعد از کلی گشتن کیف و کفش هم به همون رنگ خریدیم که اونم با کلی چونه خریدم ۶۷ تومن (البته خداییش همین کیف و کفش رو چندتا مغازه اون طرف تر ۱۰ تومن گرون تر می داد) بعدم رفتیم و واسه شوشو یه کت و شلوار خریدیم الهی فداش شم انقده راحت خرید می کنه اولین مغازه هر چی رو بپسنده می خرهدیگه ساعت ۵:۳۰ رسیدیم خونه  بعدم بهی کوزت شد و کلی کار کرد و لباسشویی رو روشن کردم و رفتیم توی حمام که رخت آویز رو بیارم که بومممممممممم سر خوردم و افتادم زمین و پوست پام کنه شد و شوشو مثل برق گرفته ها اومد توی حموم و کلی ناراحت شد و همش پام رو بوس می کرد می گفت مگه من مردم که تو این همه کار می کنی بعدم گیر داد که تو باید بشینی ولی از اونجا که من خودم ک ر م دارم نتونستم و بلند شدم و برای ام زرشک پلو درست کردم بعد از شامم ساعت ۹:۳۰ سمانه و علی و سجاد اومدن خونمون و یوسف رو با هم دیدیم و قلیدیم و پلیدیم( پلی استیشن بازی کردیم) و پفکیدیم و میوه ایدیم و ...بعدم که نخود نخود هر که رود خانه خود

آخر آخر: مثلا من می خواستم خرید نکنم آخه مانتو  کیف و کفشای خریدم رو تا به حال نپو شیدم شوشو هم که برام مانتو خرید با این حساب امسال ۳ دست کامل و متفاوت دارم حالا تا خریدای بعدی از جمله لباس و کیف پول و شلوار و....

آخر آخر۲: دیشب شوشو جونم سردرد داشت ومن خیلی غصه خوردم ولی خداروشکر الان خوبه

آخر آخر ۳: شوشو جونم خیلی زیاد دوست دارم و وقتی حالت خوب نیست دلم می خواد بمیرم تا نبینم که تو حالت خوب نیستش و راستی مرسی که انقدر با حوصله بودی و هر چی گفتم گوش کردی عزیزدلم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 12:27  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
راز زمون
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
هستی عسیسم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
دل نوشته های هنگامه جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM