![]() |
![]() |
|
|
سلام مامان تو رو خدا تو یه چیزی به بابا بگو دیگه آخه من خیلی دوسش دارم، آزاده به خدا نمی تونم فراموشش کنم ، عزیز تو بگو شاید به حرف تو گوش بده ، دایی آخه من چی کار کنم ، عمو به خدا سر خوبیه بگو قبول کنه و..... این حرفا حرفایی بود که هر روز به همه می گفتم و هیچ کس نبود که از بابایی نخواسته باشه که اجازه بده فرزاداینا حداقل یه بار بیان خاستگاری اما انگار مرغ یه پا داشت نه نه نه تا اینکه بالاخره با کلی دعا و خواهش و تمنا بابایی اجازه داد بیان ۳۰ام فروردیم ۸۶ بود که اومدن بابایی کلی خرید کرده بود توی پذیرایی از هیچی کم نذاشت من یه بولیز دامن فیروزه ای پوشیده بودم و رو ابرا بودم منی که نصف بیشتر روزم رو با فرزاد بودم از نبودش داشتم دق می کردم دیگه تصمیم رو گرفتم و به مامانم گفتم می خوام به فرزاد بزنگم بگم همه چیزو تموم کنیم که مامانمم قبول کرد زنگ زدم فرزاد گفت الهی که من قربون اون صدات بشم دورت بگردم هر روز میومدم دم خونتون شاید بخوای بری یه جایی تا من ببینمت عزیزم که من زدم زیر گریه فرزاد گفت خانومم قربون اون اشکات بشم چی شده چرا گریه می کنی؟ گفتم همه چیزو تموم کن مامان من به خاطر من قلب درد گرفته دیگه سراغ منو نگیر واییییییییییی مامانمم داشت گریه میکرد گوشی از دستم افتاد مامان بغلم کرد و من سرم رو گذاشتم روی سینش و کلی با هم گریه کردیم بعد مامانم بردم حما م و برام یه سوپ داغ درست کرد و بعدم برئم آرایشگاه و از اون ورم بردم کلاس نقاشی و گفت می ترسم بیان یه بلایی سرت بیارن برگشتنه خودم میام دونبالت منم گفتم باشه دلم خیلی برای مامانم می سوخت نیم ساعت مونده بود کلاسم تموم بشه رفتم بیرون و زنگ زدم به فرزاد تا صدا مو شنید گفت عزیز دلم فهمیدم صبح جلوی مامانت اونجوری حرف میزدی صبر کن اومدم دنبالت گفتم نه فرزاد زنگ زدم بگم که همه چیزایی که گفتم راست بود و قطع کردم و برگشتم کلاس مامانم اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه عزیزم ، عزیزم کلی گریه کرد که الهی عزیزت بمیره نبینه تو انقدر لاغر شدی که تلفنشون زنگ زد مریم گوشی رو برداشت دلم هری ریخت مامان فرزاد بود داشت گریه می کرد گفت به خدا فرزاد خودشو می کشه شما یه کاری بکنین که مریم نفهمیدم چی گفت من مثل جنازه متحرک بودم تا اینکه فرداش مثل مرغ ر کنده بال بال می زدم که بهاره زنگ زد گفت فرزاد گفته تو رو خدا ۱ دقیقه بیا دم پنجره من ببینمت منم قبول کردم و رفتم دم نجزه قلبم داشت از دهنم میزد بیرون و......... دوست جونام ببخشید خیلی طولانی شد تا اینجاشو داشته باشید تا دفعه بدی راستی من به یه بازی دعوت شدم و می خوام ۵ تا از دوستای گلمم دعوت کنم اونایی هم دعوت نشدن به خاطر این بوده که قبلا دوستای دیگم دعوتشون کردن : بهناز جونم، لوسی منگولا، غزل عزیزم،بلفی مهربون، مدوسا خوشگله قانون 1- عاشق باشیم و عاشق بمونیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/31ساعت 15:8 توسط BEHNAZ |
|
|
وایییییییییییییییی به خدا روم نمیشه بگم بازم کامم خرابه چهارشنبه : از سرکار رفتم خونه و لباسام رو برداشتم یه دوشم گرفتم و رفتم آرایشگاه و به خودم صفا دادم پنج شنبه: ظهر رفتم خونه و تندی یکمی سوسیس تخم مرغ درست کردم و زرشک پلویی که مامانم داده بودم داغ کردم که شوشو میل نداره منم دیگه چیزی نگفتم و خودم با اشتهای تمام غذاموخوردم جمعه ساعت 11 از خواب بیدار شدم و برای ناهار ماکارانی درست کردم بعدم کم کم آماده شدم و رفتم آرایشگاه , شوشو اومد دنبالم و با هم رفتیم دنبال شراره اینا و پیش به سوی تالار . عروس خوکشل نیست ولی اون شب خیلی خوشکل شده بود و اصلا قابل مقایسه با قبلش نبود دیروزم صبح داشتم می مردم از پادرد و خواب درد آخر آخر: دوست جونام باورتون میشه عروس توی خونه مادر شوهرش اونم توی اتاق خواب زندگی می کنه؟ تازه وضعیت مالی دختره خوبه و تحصیلکرده هم هستش . آخر آخر2: امروز یه سالگرده که می خواستم در موردش بنویسم ولی چون آپم طولانی شد می زارم واسه یه فرصت دیگه مثلا شاید فردا ولی تا این حد بدونین که بر میگرده به اولین باری که بابام اجازه داد فرزاداینا بیان خاستگاری ولی بازم گفت نهههههههههههههههههههههههههههههههه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/30ساعت 11:43 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام به همه دوستای خوب و خوشمل خودم
دوشنبه شب نوبت فرشاداینا بود بیان خونمون منم واسه شام لازانیا درست کردم که خدایی تعریف از خودم نباشه خیلی خوشمزه شده بود آخه فیله مرغم ریخته بودم توش که مورد استقبال عموم قرار گرفت و ته ظرف رو درآوردن دیروز اتفاق خاصی نیفتاد شوشو اومد دم مترو دونبالم رفتیم بستنی سنتی و هویج خریدیم و اومدم و آب هویج بستنی درست کردم و کلی بهمون چسبید امشبم حنابندون دعوت داریم آخه جمعه عروسی پسرخاله فرزاده اول قرار بود ارکس نگیرن ولی دیشب زنگید به شوشو جونم و گفت که برای حنابندونم بیان (به خاطر همینم ریشاش دراومده بود) برای آخر شب عروسیم که شوشواینا میخونن و بنده بازم باید با برادر شوشو تانگو برقصم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/26ساعت 10:27 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دخترای خوشگل خودم
خوب هستید که؟ خوب خدا رو شکر ای آقا اصلا به ما نیومده یه کام درست و حسابی داشته باشیم بازم دیروز خراب بود پنج شنبه خونه مامانم دعوت بودیم همه عموهامم دعوت کرده بود منم از سرکار تندی رفتم خونه و آماده شدم و راهی خونه مامان جونم شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/24ساعت 9:57 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام عقشولای من خوفید؟ خوشید؟ سلامتم که هستید بابا خوب به من چه که نمیتونم بیام تو بلاگفا حالا بی خیال بریم سر اصل مطلب: وای بچه ها من به شدت کسر خواب دارم آخه هر شب تا 2 بیداریم (با فرشاد اینا خاله بازی می کنیم همش یا ما اونجاییم یا اونا خونه مان) یکشنبه نوبت ما بود بریم شراره شام خورشت کرفس درست کرده بود که من خیلی می دوستم بعد از شامم روم به دیوار دوشنبه شام خونه مامانم بودیم ولی موقع برگشتن گفتیم یه سر بریم خونه شراره اینا سه شنبه که مامان شوشو جونم از بیمارستان مرخص شد و فرزاد و فرشادم براش یه دستگاه تست قند خریدن دیشبم که شراره اینا شام اومدن منم خورشت چاغاله بادوم درست کردم راستی دیروز اومدیم با شراره کاپوچینو درست کنیم ولی چون قهوش پودر بود توی دستگاه گیر کرده بود و وقی اومدم بازش کنم بوممممممممممم آخرآخر: بچه ها من و شوشو چند وقته واسه هم روی آینه پیغام می زاریم و به هم یادآوری می کنیم که بابا هنوزم دوست دارم هاااااااااااااااااااااااااااااا خیلی خوبه و به آدم انرژی میده آخرآخر1: مامان شوشو جونم خوبه و منم هر روز به جز دوشنبه رفتم ملاقاتش اینو گفتم که نگید چه بی معرفت بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/01/20ساعت 9:36 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام به دوستاي گل خودم سال نوي همتون مبارك باشه عسلاي من(راستي امروز نمي تونم شكلك بزارم آخه مشكل داره)
عرضم به حضور گلاي خودم كه يه دنيا دل تنگتون شدم كه مي رويم سر اصل مطلب و مي نوسيسيم كه تعطيلات خود را چگونه گذرانديم: بعد از كلي كار و خستگي اين تعطيلي ها خيلي خوب بود و بهم حال داد روز دوم عيد با مامانم اينا رفتيم شمال ويلاي عموم كه همه بودن و خيلي خوش گذشت روزاي ديگه هم كه به ديدي و بازديد گذشت و يه روز عموي شوشو و مامانش اينا رو براي شام دعوت كردم و مرغ شكم پر؛ سوپ ؛ سبزي پلو با ماهي ؛ سالاد ماكاراني ؛ خورشت كرفس و سالاد كاهو و ژله درست كردم و بسيار مورد تشويق جمع قرار گرفتم. دوازدهم بالاخره موفق شدم اعظم رو پاگشا كنم و به اتفاق مامان اينا و سميرا اينا دعوتش كردم و براي شام مرغ شكم پر و باقالي پلو با ماهيچه و خورشت آلو هويج و سالاد فصل و ژله اكواريومي و تخم مرغي درست كردم و باز هم تشويق شدم. عيدي هم بد نبود نزديك 150 تومن نقدي و يه گردنبند طلا كه ماماني برام خريده بود و روز چهارشنبه سوري بهم داد ؛ يه انگشتر فيروزه خوشمل به همراه يه پ ي ر ا ه ن م ج ل س ي خيلي ناناس كه شوشو جونم بهم داد البته م ا ه و ا ره رو هم كه قبلا داده بود يه پارچه ناناس كه سميرا داد يه تاپ كه زندايي بزرگم داد و يه تاپ ديگه كه اعظم داد ايشالا كه عكساشون رو به همراه عكس 7 س ي ن ميزارم. راستي موهامم م ش پر در آوردم اول مي خواستم خطي دربيارم كه وقتي اين م د ل م و رو كه توي ژ و رنال ديدم دلم اينجوري خواست راستي موهامم كوتاه كردم و م ش مم دودي نقره ايه . حالا يه خبر خيلي بد كه باعث شده هم من و هم شوشو جونم خيلي غصه بخوريم: دوازدهم كه مامانم اينا از خونمون رفتن شوشو به فرشاد SMS زد كه فردا چي كاره ايد كه ساعت 1 فرشاد زد راستش ما الان توي بيمارستانيم و داريم مامان رو ميبريم ICU و بيچاره شوشو جونم زد زير گريه منم دست و پام مثل بيد ميلرزيد و نفسم بند اومده بود و سريع حاضر شديم و رفتيم بيمارستان ديدم مامان توي اورژانس خوابيده واي داشتم مي مردم ولي خونسرديم رو حفظ كردم حالش خيلي بد نبود و فرشاد اشتباهي به جاي CCU گفته بود ICU خلاصه كلي معطل شديم و من مامان رو بردم توي CCU و لباساي بيمارستان رو تنش كردم واي الهي بميرم بچه ها مي گفتن حالش خيلي بد بوده و داشته خفه ميشده نمي دونم چرا اينجوري شده بود آخه اصلا سابقه نداشت خلاصه دكتر اومد و گفت كه تپش قلبش بالاس و اجازه هم ندادن همراه بمونه بنابراين ساعت 4صبح ما راحي خونه شديم و شوشو زنگ زد و حال سمانه رو گرفت كه رفتي عشق و حال هر چقدرم زنگ مي زنيم و SMS ميزنيم جواب نميدي(آخه خونه پسرعموي شوهرش بودن من نميدونم آخه تا اون موقع شب آدم ميمونه مهموني تازه ديده بود مامان حال نداره ها)ديگه شوشو كلي تو خونه گريه كرد . فرداش يه روسري هم رنگ لباس بيمارستان واسه مامان بردم و كلي هم سر به سرش گذاشتم خدارو شكر خيلي بهتر بود بچه باورتون ميشه سمانه وقتي اومد تو عين خيالش نبود و همش چسبيده بود به شوهرش و تا اومد تو من منتظر بودم بزنه زير گريه كه پريد به مامانش كه چت شده تو بازم انقده حرصم گرفت تازه ديروزم كه من داشتم واسه مامان پسته مغز مي كردم مي گفت مگه خودش دست نداره مثلا يه دونه دختره من كه بودم خودم رو مي كشتم . روز 13 بعد از بيمارستان سمانه اينا و شراره اينا اومدن خونمون و خير سرمون آش درست كرديم من كه گفتم همه چيز آماده داريم ولي من تا به حال درست نكردم خودتون مي دونين واي بچه يه آشي شد پر آب ولي خداييش خوشمزه شده بود . ديروزم ناهار خونه شراره بوديم شامم بالا كه شوهر سمانه كباب گرفته بود . آخر آخر: خدايا مامان شوشوي مهربونم الان خيلي بهتره ولي من ازت مي خوام كه خوب خوب بشه آخر آخر 2: نمي دونم بعضيها چرا انقده سنگ دلن بعدا نوشت: راستي من به شوشو يه سكه عيدي دادم و به اعظم هم يه ربع سكه. براي مامانم و مامان شوشو و باباها لباس خريدم و به بقيه پول دادم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/15ساعت 10:42 توسط BEHNAZ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
طراحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|