تبليغاتX
يوكابد

سلام

مامان تو رو خدا تو یه چیزی به بابا بگو دیگه آخه من خیلی دوسش دارم، آزاده به خدا نمی تونم فراموشش کنم ، عزیز تو بگو شاید به حرف تو گوش بده ، دایی آخه من چی کار کنم ، عمو به خدا سر خوبیه بگو قبول کنه و.....

این حرفا حرفایی بود که هر روز به همه می گفتم و هیچ کس نبود که از بابایی نخواسته باشه که اجازه بده فرزاداینا حداقل یه بار بیان خاستگاری اما انگار مرغ یه پا داشت نه نه نه تا اینکه بالاخره با کلی دعا و خواهش و تمنا بابایی اجازه داد بیان

۳۰ام فروردیم ۸۶ بود که اومدن بابایی کلی خرید کرده بود توی پذیرایی از هیچی کم نذاشت من یه بولیز دامن فیروزه ای پوشیده بودم و رو ابرا بودم من داشتم بستنی هارو آماده می کردم که زنگ زدن قلبم داشت از دهنم میومد بیرون داشتم می مردم انگار خونای تو بدنم همه یخ زده بود و که دیدمش الهی که من فداش شم بچم یه دسته گل خیلی خوشکل و بزگ که باعث می شد قیافش رو به خوبی نبینم دستش بود این همه گل تا به حال خریدم ولی هیچ کدوم مثل اون نشد رزای مشکی با آنتریوم سفید که با نهایت سلیقه درست شده بود خلاصه که همه چیز آروم بود هیچ کس حرفی نمی زد فقط صدای نفس کشیدنا بود که میومد داشتم خفه میشدم فرزاد نگاهم کرد گرم شد نه داغ شدم دوباره زنده شدم فهمید اعصابم خورده و یه کوچولو لبخند زد و آروم یه چیزی به مامانش گفت که مامانشم شروع کرد به حرف زدن کم کم حرف ها شروع شد ولی بازم فضا سنگین بود خلاصه که باهر بدبختی بود همه چیز تموم شد و اونا رفتن و همه کلی از گلشون تعریف کردن بهنام میگفت بیچاره معلومه خیلی داغه که این همه پول گل داده و اگه به جای گل پول میزاشت ارزونتر در میومد و من کلی خوشحال بودم بابام که اومد بالا گفت که خانواده خیلی خوبی بودن من که داشتم از خوشحالی بال در میاوردم و تندی به فرزاد زنگیدم و اون عروس خوشکل من چطوره منم گفتم آقا دوماد همه چیز حله ولی نمیدونم چی شد که فرداش مامانم گفت بهناز بابات گفته هر چی فکر می کنم می بینم نمی تونم بهنازو شوهر بدم بگو کلا فکرش رو از سرش بکنه بیرون وای خدایا پس چرا من نفس می کشیدم من میدونستم بدون فرزاد می میرم من هیچ چیزی رو بدون اون نمی خواستم حتی زندگی رو  خلاصه که کلی گریه کردم به فرزاد زنگ زدم اونم گریه کرد ولی گفت بازم هستم فرداش از خواب بیدار شدم دیدم مامان تلفنو جمع کرده روانی شدم داد زدم گفتم به خدا خودمو می کشم و اومدم قرص بردارم که مامان ازم گرفت ولی سه بسته موند دستمو رفتم تو اتاقم یه بستش که استامینفون کدئین بود ولی اون دوتا دیگرو نمیدونم بسته هاشو واسه یادگاری نگه داشتم خوب بگذریم قرصارو شکم خالی خوردم و با گوشی مامان زنگ زدم به فرزاد و بهش گفتم که من قرص خوردم اولش باورش نشد گفتم به خدا راست می گم داد زد دیدم صدای شکستن اومد(بعدا فهمیدم با مشت زده تو شیشه باجه تلفن)زار میزد می گفت تو چی کار کردی دیوونه حالا من چی کار کنم قربونت بشم تو رو خدا جون من صبر کن بابا هنوز که چیزی نشده خلاصه که زنگ زد به مامانم که چرا اینجوری می کنید به خدا من بهنازو دوست دارم اگه از قیافمم خوشتون نمیاد میرم عمل میکنم اصلا هر چی شما بگید به خدا بهناز قرص خورده که مامانمم باورش نشده بود می گفت دروغ میگه خلاصه من تا شب همش خواب بودم وقتی بیدار شدم گلاب به روتون بالا آوردم بهاره اومد بالا و کلی با هم گریه کردیم برام خوراکی آورده بود مامانم انقدر التماسم کرد که تو رو خدا با خودت اینجوری نکن و... خلاصه که من ۳ روز تمام حتی آبم نخوردمو ۶ کیلو وزن کم کردم بهاره قرار بود با مدرسشون بره مشهد که مامانم به مدیرشون گفته بود من ۲ برابر می دم که بهنازم با خودتون ببرید یه آب و هوا عوض کنه که مدیرشون قبول کرده بود ولی من زیر بار نرفتم

منی که نصف بیشتر روزم رو با فرزاد بودم از نبودش داشتم دق می کردم دیگه تصمیم رو گرفتم و به مامانم گفتم می خوام به فرزاد بزنگم بگم همه چیزو تموم کنیم که مامانمم قبول کرد زنگ زدم فرزاد گفت الهی که من قربون اون صدات بشم دورت بگردم هر روز میومدم دم خونتون شاید بخوای بری یه جایی تا من ببینمت عزیزم که من زدم زیر گریه فرزاد گفت خانومم قربون اون اشکات بشم چی شده چرا گریه می کنی؟ گفتم همه چیزو تموم کن مامان من به خاطر من قلب درد گرفته دیگه سراغ منو نگیر واییییییییییی مامانمم داشت گریه میکرد گوشی از دستم افتاد مامان بغلم کرد و من سرم رو گذاشتم روی سینش و کلی با هم گریه کردیم بعد مامانم بردم حما م و برام یه سوپ داغ درست کرد و بعدم برئم آرایشگاه و از اون ورم بردم کلاس نقاشی و گفت می ترسم بیان یه بلایی سرت بیارن برگشتنه خودم میام دونبالت منم گفتم باشه دلم خیلی برای مامانم می سوخت نیم ساعت مونده بود کلاسم تموم بشه رفتم بیرون و زنگ زدم به فرزاد تا صدا مو شنید گفت عزیز دلم فهمیدم صبح جلوی مامانت اونجوری حرف میزدی صبر کن اومدم دنبالت گفتم نه فرزاد زنگ زدم بگم که همه چیزایی که گفتم راست بود و قطع کردم و برگشتم کلاس مامانم اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه عزیزم ، عزیزم کلی گریه کرد که الهی عزیزت بمیره نبینه تو انقدر لاغر شدی که تلفنشون زنگ زد مریم گوشی رو برداشت دلم هری ریخت مامان فرزاد بود داشت گریه می کرد گفت به خدا فرزاد خودشو می کشه شما یه کاری بکنین که مریم نفهمیدم چی گفت من مثل جنازه متحرک بودم تا اینکه فرداش مثل مرغ ر کنده بال بال می زدم که بهاره زنگ زد گفت فرزاد گفته تو رو خدا ۱ دقیقه بیا دم پنجره من ببینمت منم قبول کردم و رفتم دم نجزه قلبم داشت از دهنم میزد بیرون و.........

دوست جونام ببخشید خیلی طولانی شد تا اینجاشو داشته باشید تا دفعه بدی

راستی من به یه بازی دعوت شدم و می خوام ۵ تا از دوستای گلمم دعوت کنم اونایی هم دعوت نشدن به خاطر این بوده که قبلا دوستای دیگم دعوتشون کردن :

بهناز جونم، لوسی منگولا، غزل عزیزم،بلفی مهربون، مدوسا خوشگله

قانون 1- عاشق باشیم و عاشق بمونیم
قانون 2- همیشه بهش یادآوری کنیم که دوسش داریم و همراه برامون بالاترین ارزش روداره
قانون 3- نسبت به رفتار خانواده ها حساس نباشیم
قانون 4- سختی های رسیدن به همدیگرو از یاد نبریم
قانون 5- در داشتن مادرش با اون شریک باشیم
قانون 6- همیشه مثبت فکر کنیم و فکرای منفی رو از خودمون دور کنیم
قانون 7- از اشتباهات گذشته درس بگیریم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 15:8  توسط BEHNAZ | 

سلام دوست جون جونای خوبمsmileys

وایییییییییییییییی به خدا روم نمیشه بگم بازم کامم خرابه  نمیدونم کی می تونم آپم رو بزارم ولی گفتم حدالقل تایپش بکنم که درست شد تندی بزارمش    

چهارشنبه : از سرکار رفتم خونه و لباسام رو برداشتم یه دوشم گرفتم و رفتم آرایشگاه و به خودم صفا دادم و بعد رفتم خونه مامانم اینا و آرایش کردم و بابا رسوندم دیگه اونجا کلی خودکشی کردیم با شراره ترکوندیم از بس که رقصیدیم آخر شب از پادرد داشتم می مردموقتی رفتم خونه یکمی با شوشو بحثم شد که خودمم یادم نیست سر چی بود خلاصه که اون شب رو با قهر خوابیدم و هرچی شوشو منتم رو کشید محلش نذاشتم

پنج شنبه: ظهر رفتم خونه و تندی یکمی سوسیس تخم مرغ درست کردم و زرشک پلویی که مامانم داده بودم داغ کردم که شوشو میل نداره منم دیگه چیزی نگفتم و خودم با اشتهای تمام غذاموخوردم و بعد از جمع و جور کردم اومدم بخوابم که شوشو همش خودشو لوس می کرد و قربون صدقم می رفت و منم دیدم گناه داره کوتاه اومدم smileysشبم رفتیم و جاتون خالی یه پ ی ت زای تپل زدیم تو رگ بعدم رفتیم خونه پسرخاله فرزاد شب نشینی دیگه ساعت1 رفتیم خونه و لالا

جمعه ساعت 11 از خواب بیدار شدم و برای ناهار ماکارانی درست کردم بعدم کم کم آماده شدم و رفتم آرایشگاه , شوشو اومد دنبالم و با هم رفتیم دنبال شراره اینا و پیش به سوی تالار . عروس خوکشل نیست ولی اون شب خیلی خوشکل شده بود و اصلا قابل مقایسه با قبلش نبود(رفته بود پیش همون آرایشگر من که خواهر شوهر خودشم میشد) منم کلی از عروس تعریف کردم که معلوم بود خیلی خوشش اومده    بعد از تالار رفتیم دنبال مهتاب (آخه می خواست برنامه شوشو جونمو ببینه) من و مهتاب همش وسط بودیم و شوشو جونمم ترکوندsmileys

دیروزم صبح داشتم می مردم از پادرد و خواب دردsmileys بنابراین سرکار نیومدم و استراحت کردم بعداز اونم به شدت فراوان کوزت شدم ، شامم خونه شراره اینا بودیم امشبم نوبت اوناس که بیان

آخر آخر: دوست جونام باورتون میشه عروس توی خونه مادر شوهرش اونم توی اتاق خواب زندگی می کنه؟ تازه وضعیت مالی دختره خوبه و تحصیلکرده هم هستش .

آخر آخر2: امروز یه سالگرده که می خواستم در موردش بنویسم ولی چون آپم طولانی شد می زارم واسه یه فرصت دیگه مثلا شاید فردا ولی تا این حد بدونین که بر میگرده به اولین باری که بابام اجازه داد فرزاداینا بیان خاستگاری ولی بازم گفت نهههههههههههههههههههههههههههههههه   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 11:43  توسط BEHNAZ | 
سلام به همه دوستای خوب و خوشمل خودم

دوشنبه شب نوبت فرشاداینا بود بیان خونمون منم واسه شام لازانیا درست کردم که خدایی تعریف از خودم نباشه خیلی خوشمزه شده بود آخه فیله مرغم ریخته بودم توش که مورد استقبال عموم قرار گرفت و ته ظرف رو درآوردن 

دیروز اتفاق خاصی نیفتاد شوشو اومد دم مترو دونبالم رفتیم بستنی سنتی و هویج خریدیم و اومدم و آب هویج بستنی درست کردم و کلی بهمون چسبید و بعد از چند وقت نه رفتیم مهمونی و نه مهمون اومد برای شام میخواستم عدس پلو درست کنم که دیدم مامان شوشو برام آش رشته فرستاده که خیلیم خوشمزه بود و کلی چسبید  بعداز شامم هندونه آوردم خوردیم که اونم بسیار چسبید(همش مایعات خوردیماااااااااااااااااااا) بعد شوشو اومد منو ب و س کنه که من گفتم ریشات اذیتم میکنه (آخه ته ریشش دراومده بود و گذاشته امشب بزنه که دلیلش رو میگم) شوشوی لوس ما هم ناراحت شد و گفت که تو دیگه منو دوست نداری و اگه بدت میاد میرم اون اتاق میخوابم منم گفتم هرطور دوست داری اونم رفت بنده هم لالا کردم که شب دیدم یکی منو بغل کرد البته من اصلا به روی خودم نیاوردم اونم بوسم کرد و منو گرفت تو بغلش و لالا کرد

امشبم حنابندون دعوت داریم آخه جمعه عروسی پسرخاله فرزاده اول قرار بود ارکس نگیرن ولی دیشب زنگید به شوشو جونم و گفت که برای حنابندونم بیان (به خاطر همینم ریشاش دراومده بود) برای آخر شب عروسیم که شوشواینا میخونن و بنده بازم باید با برادر شوشو تانگو برقصم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 10:27  توسط BEHNAZ | 
سلام دخترای خوشگل خودم

خوب هستید که؟ خوب خدا رو شکر

ای آقا اصلا به ما نیومده یه کام درست و حسابی داشته باشیم بازم دیروز خراب بود

پنج شنبه خونه مامانم دعوت بودیم همه عموهامم دعوت کرده بود منم از سرکار تندی رفتم خونه و آماده شدم و راهی خونه مامان جونم شدماز اونجایی که شوشوخان سرکار تشریف داشتند شب نیومدن و منم یه کمی باهاش قهریدم دیگه وقتی من رسیدم همه چیز آماده بود و فقط مونده بود تزئین ژله و درست کردن سالاد میوه که اینارم انجام دادم بعدم که برنج آماده شد تزئینش کردم(با رنگ غذا- زعفرون- خلال پسته و زرشک) که خیلی شیک شد و همه شب ازم تعریف کردن و گفتن که چرا تا به حال این کاراتو رو نکرده بودیبعدم یکی از دخترعموهام گفتش که من مهمون داشتم باید بیای کمکم  بعداز شام یه سری از ظرفاروگذاشتیم تو ماشین مامان یه سریه دیگه هم سمیرا برد گذاشت تو ماشین ولی بازم تیکه بزرگا که خیلیم زیاد بود مونده بودن و از اونجایی که من کوزت تشریف دارم یه تنه همه رو شستم و مامانم همش قربون صدقم میرفت و همه اینجوری شده بودن آخه من قبل از ازدواجم خیلی تنبل بودم و من و دخترعموم به تنبلی معروف بودیم و همه از اینکه می دیدن من کار میکنم کلی تعجب کرده بودنساعت۱ بود که عموم اینا رفتن و منم یکی از عموهام برد خونه وقتی رسیدم شوشو هنوز نیومده بود منم تهنایی لالا کردم فرداشم همش خواب بودم آخه سرم درد میکرد شوشو هم که خیلی خسته بود و همش خواب بود و نه صبحونه خوردیم نه ناهار ساعت ۷:۳۰ بلند شدم یکمی ماکارانی درست کردم و خوردم بازم خوابیدم که شوشو اومد و کلی خودشو لوس کرد و قربون صدقم رفت و منم کلی ناز کردم  ساعت ۱۱ فرشاداینا اومدن و روم به دیوار ق کشیدیم  شنبه صبح شوشو یه کاری داشت که به جای سرکار باید میومد سمت شرکت ما یه کاری انجام میداد که نامه ای رو که باید میاورد یادش رفته بود و تا بعداز ظهر پیش خودم بود  شامم خونه یکی از عموهام بودیم و کلی دیوونه بازی درآوردیم و کلی رقصیدیم اصلا انگار نه انگار که ۶ نفر بودیم خونه رو گذاشته بودیم رو سرمون دیشب شام کباب تابه ای درست کردم و رفتیم خونه شراره اینا و......................... الانم که در خدمت شما می باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 9:57  توسط BEHNAZ | 

سلام عقشولای من

خوفید؟ خوشید؟ سلامتم که هستید

بابا خوب به من چه که نمیتونم بیام تو بلاگفا بیچاره بهنام سه روزه همش پای دستگاه منه و 100 بار ویندوز عوض کرده اما از اونجایی که کام های شرکت ما به شدت ویروس داره و بهنام مجبور به نسب آنتی ویروس شده امااااااااااااااااااااااا اصل مطلب اینجاست که آنتی ویروسایی که میریزه بلاگفا رو هم ویروس می بینن و بازش نمی کنن  .

حالا بی خیال بریم سر اصل مطلب: وای بچه ها من به شدت کسر خواب دارم آخه هر شب تا 2 بیداریم (با فرشاد اینا خاله بازی می کنیم همش یا ما اونجاییم یا اونا خونه مان)شنبه شب ساعت 9 فرشاد زنگید من گفتم شامتون رو بردارین بیاین اینجا منم سبزی پلو با کوکو درست کرده بودم ساعت 9:30 بود که اومدن شراره هم غذایی که ما روز قبلش اونجا بودیم و اضافه اومده بود رو آورده بود دیگه شام رو خوردیم و جمع و جور کردیم و قلیدیم (فکر کنم معتاد شدیم) تازه خلافمونم سنگین شده یه قلیون برای من و شرارس یکی هم واسه فرزاد و فرشاد راستی یه قلیون خوکشلم خریدیم        

یکشنبه نوبت ما بود بریم شراره شام خورشت کرفس درست کرده بود که من خیلی می دوستم بعد از شامم روم به دیوار قلیدیم و بازم تا 2 چرت و پرت بعدم جنازه شدم و لالا

دوشنبه شام خونه مامانم بودیم ولی موقع برگشتن گفتیم یه سر بریم خونه شراره اینا با هم 90 ببینیم بازم هم قلیدیم و وسطای 90 رفتیم خونه و بقیش رو خونه دیدیم ولی من آخرش خوابم برد(من اصلا فوتبالی نیستم ولی حال کردم ع ل ی د ا ی ی برکنار شد)

سه شنبه که مامان شوشو جونم از بیمارستان مرخص شد و فرزاد و فرشادم براش یه دستگاه تست قند خریدن منم از سرکار اول رفتم خونه لباسای کارگریم رو عوض کردم بعدم شوشو اومد دونبالم و رفتیم اونجا که شراره گفت همه شام بیاین پایین حالا ساعت 7:30 و هیچ کاری هم نکرده بود دیگه با هم رفتیم پایین و یه لیست دادیم به فرزاد اونم تندی رفت و خرید قرار شد من غذا رو آماده کنم شراره هم جمع و جور کنه منم تندی مرغارو پاک کردم و غذارو درست کردم بعدم سالادو آماده کردم و تا مامانش اینا بیان سفره هم انداخته شد

دیشبم که شراره اینا شام اومدن منم خورشت چاغاله بادوم درست کردم واییییییییییییییییییییییی ساعتمون خواب مونده بود گوشی شوشو رو نگاه کردم دیدم 2:30 شوشو و فرشاد داشتن پلی بازی می کردن من و شراره هم داشتیم حرف می زدیم که گفتم من می رم بخوابم شما تا هر وقت می خواین بشینین و بیهوش شدم و نفهمیدم کی رفتن .

راستی دیروز اومدیم با شراره کاپوچینو درست کنیم ولی چون قهوش پودر بود توی دستگاه گیر کرده بود و وقی اومدم بازش کنم بوممممممممممم یه دفعه با بخار آب پرتاب شد و دستم سوخت همه جا پر از قهوه شد وایییییییییییییی قهوهه شده بود مثل سنگ دیگه کلی گندکاری شد و با شراره کوزتی کردیم ولی دستم خیلی سوخت بعدم یه دفعه کنتر برق پرید اومدم اسفند دود کنم بازم دستم سوخت  اصلا نمیدونم چرا اینجوری شده بود  آهان راستی یه بارم پام سر خورد و نزدیک بود کله پا بشم

آخرآخر: بچه ها من و شوشو چند وقته واسه هم روی آینه پیغام می زاریم و به هم یادآوری می کنیم که بابا هنوزم دوست دارم هاااااااااااااااااااااااااااااا خیلی خوبه و به آدم انرژی میده

آخرآخر1: مامان شوشو جونم خوبه و منم هر روز به جز دوشنبه رفتم ملاقاتش اینو گفتم که نگید چه بی معرفت بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 9:36  توسط BEHNAZ | 
سلام به دوستاي گل خودم سال نوي همتون مبارك باشه عسلاي من(راستي امروز نمي تونم شكلك بزارم آخه مشكل داره)

عرضم به حضور گلاي خودم كه يه دنيا دل تنگتون شدم كه مي رويم سر اصل مطلب و مي نوسيسيم كه تعطيلات خود را چگونه گذرانديم:

بعد از كلي كار و خستگي اين تعطيلي ها خيلي خوب بود و بهم حال داد روز دوم عيد با مامانم اينا رفتيم شمال ويلاي عموم كه همه بودن و خيلي خوش گذشت روزاي ديگه هم كه به ديدي و بازديد گذشت و يه روز عموي شوشو و مامانش اينا رو براي شام دعوت كردم و مرغ شكم پر؛ سوپ ؛ سبزي پلو با ماهي ؛ سالاد ماكاراني ؛ خورشت كرفس و سالاد كاهو و ژله درست كردم و بسيار مورد تشويق جمع قرار گرفتم.

دوازدهم بالاخره موفق شدم اعظم رو پاگشا كنم و به اتفاق مامان اينا و سميرا اينا دعوتش كردم و براي شام مرغ شكم پر و باقالي پلو با ماهيچه و خورشت آلو هويج و سالاد فصل و ژله اكواريومي و تخم مرغي درست كردم و باز هم تشويق شدم.

عيدي هم بد نبود نزديك 150 تومن نقدي و يه گردنبند طلا كه ماماني برام خريده بود و روز چهارشنبه سوري بهم داد ؛ يه انگشتر فيروزه خوشمل به همراه يه پ ي ر ا ه ن م ج ل س ي خيلي ناناس كه شوشو جونم بهم داد البته م ا ه و ا ره رو هم كه قبلا داده بود يه پارچه ناناس كه سميرا داد يه تاپ كه زندايي بزرگم داد و يه تاپ ديگه كه اعظم داد ايشالا كه عكساشون رو به همراه عكس 7 س ي ن ميزارم.

راستي موهامم م ش پر در آوردم اول مي خواستم خطي دربيارم كه وقتي اين م د ل م و رو كه توي ژ و رنال ديدم دلم اينجوري خواست راستي موهامم كوتاه كردم و م ش مم دودي نقره ايه .

حالا يه خبر خيلي بد كه باعث شده هم من و هم شوشو جونم خيلي غصه بخوريم:

دوازدهم كه مامانم اينا از خونمون رفتن شوشو به فرشاد SMS زد كه فردا چي كاره ايد كه ساعت 1 فرشاد زد راستش ما الان توي بيمارستانيم و داريم مامان رو ميبريم ICU و بيچاره شوشو جونم زد زير گريه منم دست و پام مثل بيد ميلرزيد و نفسم بند اومده بود و سريع حاضر شديم و رفتيم بيمارستان ديدم مامان توي اورژانس خوابيده واي داشتم مي مردم ولي خونسرديم رو حفظ كردم حالش خيلي بد نبود و فرشاد اشتباهي به جاي CCU گفته بود ICU خلاصه كلي معطل شديم و من مامان رو بردم توي CCU و لباساي بيمارستان رو تنش كردم واي الهي بميرم بچه ها مي گفتن حالش خيلي بد بوده و داشته خفه ميشده نمي دونم چرا اينجوري شده بود آخه اصلا سابقه نداشت خلاصه دكتر اومد و گفت كه تپش قلبش بالاس و اجازه هم ندادن همراه بمونه بنابراين ساعت 4صبح ما راحي خونه شديم و شوشو زنگ زد و حال سمانه رو گرفت كه رفتي عشق و حال هر چقدرم زنگ مي زنيم و SMS ميزنيم جواب نميدي(آخه خونه پسرعموي شوهرش بودن من نميدونم آخه تا اون موقع شب آدم ميمونه مهموني تازه ديده بود مامان حال نداره ها)ديگه شوشو كلي تو خونه گريه كرد . فرداش يه روسري هم رنگ لباس بيمارستان واسه مامان بردم و كلي هم سر به سرش گذاشتم خدارو شكر خيلي بهتر بود بچه باورتون ميشه سمانه وقتي اومد تو عين خيالش نبود و همش چسبيده بود به شوهرش و تا اومد تو من منتظر بودم بزنه زير گريه كه پريد به مامانش كه چت شده تو بازم انقده حرصم گرفت تازه ديروزم كه من داشتم واسه مامان پسته مغز مي كردم مي گفت مگه خودش دست نداره مثلا يه دونه دختره من كه بودم خودم رو مي كشتم .

روز 13 بعد از بيمارستان سمانه اينا و شراره اينا اومدن خونمون و خير سرمون آش درست كرديم من كه گفتم همه چيز آماده داريم ولي من تا به حال درست نكردم خودتون مي دونين واي بچه يه آشي شد پر آب ولي خداييش خوشمزه شده بود .

ديروزم ناهار خونه شراره بوديم شامم بالا كه شوهر سمانه كباب گرفته بود .

آخر آخر: خدايا مامان شوشوي مهربونم الان خيلي بهتره ولي من ازت مي خوام كه خوب خوب بشه

آخر آخر 2: نمي دونم بعضيها چرا انقده سنگ دلن

بعدا نوشت: راستي من به شوشو يه سكه عيدي دادم و به اعظم هم يه ربع سكه. براي مامانم و مامان شوشو و باباها لباس خريدم و به بقيه پول دادم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 10:42  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
نيكا جونم
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
صداي قلبم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
الي جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
آهنگ هاي قشنگ سارا جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM