تبليغاتX
يوكابد
سلام دوستای گل گلاب خودم

طبق معمول نبودم و سرم خیلی شلوغ بود این چند وقت همش سرکار بودم و حرفی به جز خستگی ندارم به خدا به خیلی هاتون سرزدم ولی وقت کامنت گذاشتن نداشتمبابت راهنماییهاتونم ممنونم ولی مهمونی برگزار نشد آخه من جمعه سرکار بودم یکشنبه هم تا ساعت ۱:۳۰ شب سرکار بودم و شراره هم اومده بود برای کمک دیگه تا برم خونه و بخوابم ساعت ۲:۳۰بود شوشو جونمم خیلی قاطی بود آخه من کیلیدشو اشتباهی برده بودم اونم مونده بود پشت در و تو ماشین خوابش برده بود فرداشم ساعت ۵:۳۰ صبح رفتم دونبال سمانه و شراره و رفتیم ه ت ل، ه م ا ی ش تا ساعت ۶ بود من که دیگه داشتم میمردم شراره کلی دلش برام سوخت و همش می گفت وای من فکر نمی کردم اینجوری باشه حالا اومدم خونه دیدم کیلید خودمو جا گذاشتم زنگیدم به شوشو گفت برو خونه مامان اینا میام دونبالت حالا فکر کنین من با اون همه خستگی باید می رفم خونه مامان فرزاد انقدر به خودم ف حش دادم که حد نداره وقتی رفتم خونه دیدم یه عالمه کار عقب افتاده دارم به خاطر همین تا ۱۱ کوزتینگ کردم فرداش چون خیلی خسته بودم ۱۰ رفتم سرکار ۳ هم برگشتم ولی هنوزم خستگی تو تنمه و فردا نمیام سرراستی مهمونام دیشب اومدن ولی برای شب نشینی و این یعنی خوشحالی

آخر آخر: دوست جونام خیلی زیاد خسته می باشم در حد مرگ

آخر آخر ۲: تازه دیشب با شوشو آشتی کردم و دلم براش خیلی میسوزه دلم می خواد دو روز تعطیلی یه جوری براش جبران کنم ولی نمی دونم چه جوری راهنمایی لطفا

آخرآخر۳: راستی یه مانتو سارافون و یه تا پ و ش و رت خوشمل  یه شل وار هم برای شوشو  خریدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 9:40  توسط BEHNAZ | 
سلام دوستای خوب مهربونم

امروز اومدم یه آپ تند بکنم و زودی برم به کارام برسم که یه دنیاس

یکشنبه از سرکار رفتم خونه و یکمی جمع و جور کردم بعدم آماده شدیم با شوشو جونی بریم واسه بهاره جونم کادو بخریم که بعد از کلی تلاش موفق به خرید یه س ارافون و یه لباس برای زیرش خریدم که خیلی گوگولی و ناز بود رنگشم صورتی بود من که خیلی دوسش داشتم و از اونجایی که سلیقم به بهار خیلی نزدیکه اونم خیلی خوشش اومدبرای شام بابا کبا ب خرید بهاره هم به خاطر فرزاد که عاشق الو یه س یکمی الویه درست کرد(راستی یادم رفت بگم این آبجی خانوم بنده خیلی خیلی کدبانو تشریف دارن و همه چیز درست می کنه حتی مرباو ...)بعد از شامم که نوبت کیک شد و شمعهارو فوت کن و خنده و ... شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت

دیروز که داشتم از سرکار برمی گشتم یکی از فامیلای فرزاداینارو دیدم(عر و س پسرخالش) که ارسال عقد کردن بچه ها دوماد ۱۸ سالشه فکر کن!!!!!!!!!!! خاله بازیه دیگهولی هم خودش هم زنش بچه های خوبین حالا جعه شام قرار شده بیان خونمون و من به شدت نیازمند یاری سبزتون هستم دیشب شام بن یه م ر غ و خو ر شت خ لا ل با دو م درست کرد فرشاداینا هم اومدن خونمون و شام رو با هم خوردیم بعد از شام مامان شوشو زنگید که من با سمانه و سجاد دارم یه سر میام ببینمتون دلم براتون تنگیده وقتی اومدن شوشو فیلم چ ه ا ر چن گو لی رو گذاشت و همه کلی خندیدن البته ما تو ۳۰نما دیده بودیم ولی دور هم خیلی حال داد 

آخر آخر۱:تو رو خدا بگین برای جمعه چی درست کنم؟

آخر آخر۲: من عاشق میوه های تا بستونم به خاطر همینم دیروز شوشو جونی برام کلی زرد آلو و گیلاس و... خرید و من از این موضوع بسیار خرسند گشتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 9:12  توسط BEHNAZ | 
سلام دوست جونای خوبم

تو رو خدا ببخشید انقده نا منظم آپ می کنم وقیت که من حس آپ کردن دارم کامم خرابه وقتی کامم درسته من کار دارم خوب چی کار کنماصلا شاید وبم رو حذف کنم

دوشنبه اعظم اومده بود خونه مامانم اینا و از اونجایی که تولدش 29 اردیبهشته و ما نمی دونستیم که تا 29 بازم میاد یا نه براش تولد گرفتیم (البته فقط خودمون بودیما) مامانم صبح زنگ زد که شب بیاین اینجا همه دور هم باشیم ما هم که از خدا خواسته  بعد از ظهر شوشو جونم اومد دونبالم و با هم رفتیم برای اعظم کادو بخریم که نتیجه خیابون گردیمون خرید یه پیراهن کوتاه خوکشل به انتخاب شوشو جان بودشام مامانی د ل م ه و ما کا را نی درست کرده بود که به شدت فراوان چسبیدبعد از شام نوبت کیک که بابایی خریده بود شد و خیلی خوشمزه بود شد کلی هم مسخره بازی در آوردیم و از اونجایی که تولد بهاره ۲۰ اردیبهشته با هم کیک فوت کردن آخه اعظم برای تولد بهاره نمی تونست بیاد به خاطر همینم کادوی بهاررو همون موقع داد بعد از اونم نوبت کادوها شدبهنام: گوشواره مروارید+زنجیر بابا و مامان: سکهبهروز و سمیرا: پیراهن بهاره جونم: اردو خوری ناناس

اعظمم برای بهار یه تاپ و شلوار خیلی ناز ن ا ی ک خریده بودسمیرا هم کادو بهاره رو همون موقع داد که ۱۰ تا مجسمه کریستالی فیل بود که خیلی خیلی خوشگل بودن حالا من موندم براش چی بخرم یه پیرهن مجلسی خوشگل دیدم شاید اونو بگیرم

سه شنبه کلی گریه کردم آخه شوشو خیلی دیر کرده بود و منم خیلی نگرانش بودم فرشاد اینا هم قرار بود شام بیان خونه ما اومدن دیدیم دارم گریه می کنم کلی دیونه بازی در آوردن تا آروم شدم بعد فرشاد زنگ زد به شوشو دیدی گوشیش خاموشه من که تازه آرو شده بودم یه عالمه کلی بازی درآوردمکه دیدم شوشو جونم اومد بغلش کردم و کلی گریه کردم شوشو انقده بوسیم کرد که بابا من تو صف گاز بودم گوششم نگاه کن ببین شارپش تموم شده بیچاره آخرم نتونسته بود گاز بزنه و برگشته بود خلاصه که شراره اینا از فرصت استفاده کردن و کلی مسخرم کردن شوشو جونمم کلی دعواشون کرد و گفت که شما از حسودیتون اینجوری می کنین می بینین خانوم گلی من چقدر مهربونه؟ 

چهارشنبه خونه مامان شوشو بودیم یکمی با شوشو قهر بودم که مقصر من بودم 

پنج شنبه با شراره رفتیم ۷ تیر ما ن ت و فرم برای ه م ا ی ش خریدم که مورد قبوله حالا باید برم برای همه سفارش بدم به خدا انقده سرم شلوغه که نمی دونم چی کار کنمآهان راستی توی ۷ تیر رفتیم لب اس مج لس ی ها رو نگاه کنیم که شراره گفت وای این چقدر ناناسه برگشتم دیدم از همون لباسیه که شوشو برای عید واسم خریده بود که نمی دونم بهتون گفتم یا نه خیلی خوشمله شاید عکسشو بزارم شراره گفت بیا بریم بپرسیم چنده منم که فضول گفتم بریم رسیدم گفت ۱۸۵ تومن شراره گفت بابا چگده این شوشوت هواتو دارهشامم رفتیم خونه شراره اینا و چون من خیلی خوابم میومد زودی رفتیم خونه و همچنان با آقای شوشو سر و سنگین بودیم تا سرم رو گذاشتم خوابم برد یه دفعه دیدم شوشو خان منو بغل کرده و کلی خودشو برام لوس کرد منم باهاش آشتی شدم( می بینین تو رو خدا چقدر ر رو تشریف دارم خوبه حالا من مقصر بودم)

جمعه سرم خیلی درد می کرد و همش خواب بودم بعداز ظهر دختر خاله فرزاد نسرین زنگید که بیان بریم کوه منم به شوشو گفتم اول بریم برای من ژ ل و ف ن بخر بعد اونم قبول کرد و من بساط رو برداشتم رفتیم کو ه به شدت فراوان خوش گذشت بعد تصمیم گرفتیم برای بار دوم بریم ا خ ر ا ج ه ا رو ببینیم که زنگ زدیم گفتن به خاطر ش ه ا دت حض رت ف ا طم ه تعطیله ما هم که پر رو بساط رو برداشتیم و این بار با شرا ره اینا رفتیم پارک که اونم خیلی زیاد حال داد فقط من یکمی حالم بد شد که بعد از قدم زدن خوب شدم

دیشب فقط کو زت بودم و یه دنیا کار کردم و شوشو دعوام کرد که چرا صبر نکردی من بیام با هم تمیز کنیم که اینجوری خسته بشیمنم تندی یه دوش گرفتم و قرمه سبزیی رو که گذاشته بودم با شوشو جونم نوش جان کردیم و خیلی بهمون چسبید

امروز تولد عشقولی خودمه آبجی جونم بهاره که به اندازه یه دنیا دوسش دارم نمی دونم براش چی بخرم آخه دوستاش براش عروسک و کی ف و کف ش و لباس خریدن حالا من چی کار کنم

آخر آخر ۱: دوست جونام تو رو خدا ببخشید انقدر بد آ می کنم سرم خیلی خیلی شلوغه

آخر آخر۲: به شدت شرمنده دخملی گلم شدم آخه دیروز هر کاری کردم نتونستم به قولم عمل کنم و آپ کنم

آخر آخر ۳: آلیس جونم مرسی که انقده مهربونی خیلی دوست دارم عزیز دلم

آخر آخر ۴: آجی خوشگل مهربونم خیلی زیاد دوست دارم نفسم ایشالا تولد شونصد سالگیت نازنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 12:25  توسط BEHNAZ | 
به به سلام دوستای ناناس خودم

ببخشید تو رو خدا این چند روزه سرم خیلی شلوغ بودالبته پیش بعضیهاتون اومدما ولی کامنت نذاشتم که

والا عرضم به حضور دوستای گلم که بهناز خانوم آلزایمر گرفته و چون دیر آپ کرده هیچی یادش نمیاد جز اینکه خونه مامان و مامان شوشو رفته و خاله بازی با فرشاداینا همچنان پا برجاستآهان راستی نمیدونم در مورد فرشته(نوه خاله فرزاد که سوم راهنماییه) براتون گفتم یا نه من و فرزاد از وقتی اون کوچیک بود همیشه با خودمون می بردیمش بیرون آخه من خیلی دوسش دارم این فرشته یه دوست داره که البته با هم رفت و آمد خانوادگی داریم اسمش تن نازه که اونم خیلی دوسش دارم بنابراین به فرزاد گفتم بریم شب بیاریمشون خونموندیگه رفتیم دونبالشون اونام کلی خوشحال شدن برای شامم ۴تا پیتزاس توپل درست کردم که مورد استقبال عموم قرار گرقتکلی رقصیدیم و تا ساعت۳ بیداربودیم جمعه تا ۱۲ خواب بودیم شوشو جونم رفت نون خرید و بعداز مدتها صبحانه خوردیم  برای ظهرم طی یه نظر سنجی الویه درست کردم آخه قرار بود بریم کوه که هوای قنگ حالمونو گرفت و نرفتیمخلاصه اونارو بردیم خونه خودشون و ما هم رفتیم خونه مامان جونم که رشته پلو با خورشت قیمه درست کرده بود

دیشب قرار بود من و شوشو جونم دوتایی بریم ۳۰نما ا خ ر ا ج ی ها رو ببینیم ساعت ۸ داشتیم می رفتیم که فرشاد زنگید که شام بیاین اینجا منم به شوشو گفتم بگو اونا هم بیان با هم بریم که فرشاد گفت پس سانس ویژ ه بریم ما هم که پایه تندی قبول کردیم رفتیم اونجا و شراره خرماتخم مرغ درست کرد که من تا به حال نخورده بودم آخه مامانیم از اینجور غذا ها و سوسیس و... درست نمی کرد و همیشه کلی برای غذا وقت می زاشت بگذریم بعداز غذا سجاد یه سر اومد پایین که من گفتم بچه ها سجادم گناه داره اونم با خودمون ببریم و اینجوری شد که به جای ۲نفره ۵نفره رفتیممن فیلمشو دوست داشتم و یه عالمه شلوغ بازی درآوردیم و خندیدیم جای همتون خالی خیلی خوش گذشت

آخر آخر: مامان جون مهربونم برام گوشت خریده و حاضر و آماده بسته بندی کرده البته بهاره خیلی کمک کرده بنابراین کلی راحت شدم واسه خودم

آخر آخر: ۲تا دیگه قل یو ن خریدیم که یکیشو دادیم به سجاد یکی هم شوشو داده به من انقده ناناسه کوچولوی کوچولوئه

آخرآخر۳: این ماه تولد بهاره و اعظم به شدت به راهنماییتون برای خرید کادو احتیاج دارم

خانواده مهربونم که انقده درکم می کنین به اندازه تمام دنیا دوستون دارم و شوشوی خوبم همیشه عشق منی و با تمام وجود دوست دارم


بازم سلام

نشسته بودم دیدم بد نیست یه چندتا عکس بزارم

7 سینم                            ماهی                                 تزئین پلو

کادوی ولن که من برای شوشو خریدم البته جزئیاتش رو گفتم دیگه

01                                گاو که من خریدم با هاپو شوشو ایشالا عکس مانتو و روسری شم میزارم

هاپو تهنا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 9:56  توسط BEHNAZ | 
سلام دوست جونای خوبم

راستش امروز اصلا حس نداشتم آپ کنم و فقط به خاطر دخملی جونم آپ کردمآخه نزدیک پ هستم و با اینکه من این دوران خیلی راحتم و مشکلی ندارم ولی خیلی زیاد بی حوصله و هاپو می شم 

هفته قبل سه تا مهمونی رفتم اولیش خونه داییم بود که طبقه اول خونه مامانم اینا میشینن و سه تا پسر شر داره که من عاشقشونم مخصوصا کوچیکه که اسمش مانی و ۴ سالشه و واسه خودش یه دنیاس همه خانواده مامانم بودن خیلی خوش گذشت ولی انقدر شلوغ بود سرسام گرفتیم آخه اون طرف بچه زیاد دارن همشون شیطون رو درس می دن

وای چرا هیچی یادم نمیاد خوب حالا اونایی که یادم نمیاد رو فاکتور می گیریم پنج شنبه زودی از سرکار رفتم خونه و شوشو جونمم از دم مترو اومد دونبالم و رفتیم خونه مامانش اینا ولی ناهار و خونه شراره اینا خوردیم بعد از ناهار یه چرت کوچولو زدیم با شراره و فرشاد و مامان شوشو رفتیم ب ه ش ت ز ه را که خیلی هم شلوغ بود و ما نتونستیم قبر معصومه رو پیدا کنیم آخه خیلی وقت بود نرفته بودم خلاصه با کلی بدبختی و زنگ زدن به این و اون پیداش کردیم برای اولین بار بود معصومه فرزادو می دید خیلی غصه ای شدم و گریه کردم آخه خیلی دلم براش تنگ شده بود  

جمعه ناهار قرار بود بریم خونه عمو کوچیکم تازه سا@ 12 از خواب بیدار شدیم تندی آماده شدیم و رفتیم منم براشون یه قهوه ساز 2 نفره گرفتم (خونه جدید خریده بودن) بعد از ناهار با دخترا رفتیم تو اتاق و کلی دیوونه بازی درآوردیم و خندیدیم بعداز ظهر که رفتیم خونه یکمی با شوشو بحثم شد سر اینکه می گفت چرا همه پیش شوهراشونن تو منو تنها میزاری میری منم باهاش قهر کردم بعدم اومدم گازو تمیز کنم که دستم گرفت به شیشه بالاش و دستم به شدت برید جوری که اگه 1 میلی متر پایین تر بود رگمم بریده شده بود رگم قشنگ معلوم بود منم به شوشو هیچی نگفتم دیدم همه دستم پر خون شده و از اونجایی که من قد تشریف دارم گرفتم خوابیدم و دیدم شوشو جونم داره به دستم چسب می زنه منم به روی خودم نیاوردم و بلند شدم یو زا ر سیف رو نگاه کردم که سمانه و با کلی خوراکی اومدن خونمون منم گفتم اگه شام نخوردین می خوام واسه خودمونم درست کنم بگید برای شما هم درست کنم اول گفتن خوردیم ولی علی گفت نه نخوردیم واسه ما هم درست کن شوشو گفت می رم از بیرون می گیرم که علی گفت نه اگه دارین ماکارانی درست منم قبول کردم و با سمانه درست کردیم که خیلی خوشمزه شد . وقتی می خواستن برن شوشو گفت من می رسونمتون و به منم گیر داد که باید بیای بعد از کلی کیلید کردن منم با خودش برد وقتی اونارو رسوندیم فرزاد گیر داد که باید بشینی پشت فرمون منم هرکاری کردم نتونستم حریفش بشم و کلی تمرین کردیم تا برسیم خونه سا@  2:30 بود منم مثل جنازه افتادم و خوابیدم و انگار نه انگار که با شوشو قهر بودم

شنبه شامم خونه سمیرا بودیم

 آخر آخر: دیروز شوشو رو بدم دندو پزشکی 3 تا از دندوناس به عصب رسیده بود

آخر آخر2: دیشب حالم خوب نبود و کلی خودمو واسه شوشو لوس کردم اونم نازمو کشید

آخر آخر3: الان شوشو زنگ زد و گفت ماشینو خوابوندن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 11:6  توسط BEHNAZ | 

وقتی دیدمش انگار دنیارو بهم دادن حاضر بودم همه عمرم رو بدم و فقط چند دقیقه نگاهش کنم الهی بمیرم بچم نشسته بود تو ماشین و طور داشت اشک می ریخت یه دفعه دستشو از پنجره آورد بیرون و اشاره کرد به کاغذی که تو دستش بود و انداختش روی زمین و گفت برش دارم منم رفتم پایین و به مامانم گفتم می خوام برم خونه دوستم الهه (رو به روی ما می شستن) مامانمم گفت برو منم تندی پریدم پایین دیدم مامانم داره از پنجری نگاه می کنه به فرزاد اشاره کردم که نیاد جلو و خودم خم شدم که مثلا کفشمو درست کنم و تندی کاغذرو برداشتم و رفتم خونه دوستم الانم کاغذرو دارم شایدم عکسشو بزارم یه کاغذ کوچولو که خودش سیاهش کرده بود و با اون خط نازش نوشته بود دوست دارم  خلاصه من رفتم خونه الهه و جریان رو براش تعریف کردم و دوتایی کلی گریه کردیم و من از خونشون زنگ زدم به فرزاد وای به خدا الانم که دارم تایپ می کنم گریم می گیره وقتی صداشو شنیدم انگار دنیارو بهم دادن هر کاری کردم اشکام سرازیر نشه ولی نمی شد هر دوتامون هق هق می کردیم و فقط صدای گریمونو می شنیدیم گفت بهناز می خوام ببینمت بیا پشت بوم الهه اینا منم می رم توی اتوبان از اونجا ببینمت منم از خدا خواسته تندی رفتم بالا نمیدونین با چه مصیبتی چیز میز گذاشتم زیر پام تا درست ببینم بیچاره الهه نشسته بود زمین و مواظب بود من نیوفتم بالاخره اومد وای چقدر لاغر شده بود انقدر برای هم دست تکون داده بودیم که دستم داشت از جاش کنده می شد وای از دست این اشکای لعنتی نمی زاشتن عشقمو خوب ببینم می دونستم که اونم منو خوب نمیبینه چون اونم داشت گریه میکر کلی برام بوس فرستاد تو اتوبان داد می زد دوست دارم همه ماشینا فکر می کردن دیوونس الهی که من قربون دیوونگیاش بشم

حالا بگم اون روزی که برای بار دوم به فرزاد زنگ زدم و گفتم حرفای صبحم راست بود خونه اونا چه خبر بود:(به نقل از تمام اعضای خانواده) فرزاد با رئیسشون خیلی راحت بود و اون در جریان همه چیز بوده فرزادم همون صبح که زنگ می زنمنم کلی قرص برمیداره که بخوره که مهندسشون می فهمه و کلی باهاش حرف می زنه و تا حدودی قانعش می کنه ولی بعداز ظهر که دوباره زنگ زدم فرزاد بدون اینکه به کسی چیزی بگه غیبش می زنه و مهندسشونم شصتس خبردار می شه و زنگ می زنه به فرزاد مامانشم همون موقع زنگ زده خونه عزیزم که گفتم مریم برداشت . فرزاد اهل رفیق و اینجور چیزا نیستش و فقط پیش یه دوستش می ره و پیش فرشاد به خاطر همینم پیداکردنش سخت نیست مامانش اینا هم به همین امید میرن مغازه علی(دوست فرزاد) که می بینن نیستش مامانشم حالش خیلی بد شده بوده و همش می گفته که این ه بلایی سر خودش آورده که باباش می گه شایدم پیش فرشاد باشه میرن مغازه فرشاد می بینن چشمای فرشاد قرمزه و گریه کرده مامانش می گه چی شده فرزاد چیزیش شده؟ فرشاد می گه نه فرزاد بالاس ولی بهناز گفته نههههههههههههه اینا میرن بالا می بینن سجاد دم در نشسته داره گریه می کنه سمانه اون طرف داره گریه می کنه فرزادم وسط اتاق دراز کشیده و یه آهنگ غمگین گذاشته و داره گریه می کنه مامانشم می ره فرزادو بغل می کنه و می گه مامان جان گریه نکن اصل بهنازه که خودش می خوادت فرزاد می گه نه مامان بهناز خودش گفتش همه چیزو تموم کنیم مامانش می گه حتما جلوی مامانش اینطوری گفته اونم می گه مامان صبح پیش مامانش بود ولی بعداز ظهر خودش تنها زنگ زد مامانشم می زنه زیر گریه باباش می گه بابا جان خوب این همه دختر هم دختر برای تو هست هم پسر برای بهناز و خوشم می زنه زیر گریه که من بهنازو خیلی دوست دارم و... فرزادم همون موقع می گه بابا مگه زن لباس تنه که هر وقت نخواستم عوضش کنم  مامانش می گه خونمون شده بود مثل ظهر عاشورا همه گریه می کردن .

خلاصه روزها گذشت و همه چیز به حالت عادی برگشت دوباره هر روز بیرون بودیم و کلی کلاس نقاشی و باشگاه رو پیچوندم بعدم که اومدم سرکار و اون ماشینش رو به خاطر تصادف فروخت با هم از سرکار با مترو می رفتیم خونه و تا اینکه یک هفته بع از عروسی بهروز یعنی آبان ماه دوباره همه واسطه شدن که باباموراضی کنن خلاصه یه روز من تو اتاقم داشتم با فرزاد تلفنی حرف میزدم که بابا جان تصمیم می گیرن به مادر گرامشون زنگ بزنن بنابراین از پایین گوشی برمی داره و صدای منو میشنوه منم تندی گوشی رو قطع کردم بابا اومد بالا و گفت با کی حرف می زدی گفتم زنگ زدم خونه دوستم باباش گفت نیست منم قطع کردم گفت بهناز یه سوال می پرسم جون بابا راست بگو تو هنوز با این پسره رابطه داری منم گفتم آره بابا هیچی نگفت و نشست و رفت توی فکر گفتم بابا به خدا من واقعا دوسش دارم تا آخر عمرمم فراموشش نمی کنم بابا مطمئن باش من با هر کسی زندگی کنم یا بهش خیانت می کنم یا اینکه ازش طلاق می گیرم تا برای ازدواج دوم نیازی به اجازه شما نباشه به خدا اگه با بهترین مرد دنیا هم ازدواج کنم بازم میگم اگه با فرزاد بودم بهتر از این بود و این حرفارو در حالی می گفتم که داشتم گریه می کردم و همه بدنم به شدت می لرزید بابام گفت برو ولی نه من بهت جهاز میدم نه پا تو مراسمت میزارم گفتم بابا به خدا من فقط حمایت عاطفی ازت می خوام نه مالی من می خوام مثل همیشه بهت تکیه کنم می خوام مثل همیشه با افتخار به همه بگم که این بابای منه جونم براتون بگه کلی با بابام حرف زدم و فرداش مامانم گفت بهناز ه چیزی بهت می گم فعلا بین خودمون باشه کولی بازیم در نیار گفتم باشه بگو گفت بابا گفته من جیگرم کباب می شه این بچه اینجوری اشک می ریخت و می لرزید معلومه که واقعا همدیگرو دوست دارن بگو بیان اشکالی نداره همین که مامانم اینو گفت جیغ کشیدم و پریدم غلش و کلی گریه کردم البته اینبار از روی خوشحالی تندی زنگ زدم به فرزاد مامانم گفت فضول به کی می خوای بگی گفتم به دامادت فرزاد باورش نمی شد کلی ذوق کرد و قرون صدقم رفت دیگه مامانش زنگ زد و قرار شد ۲۶/۸/۸۶ بریم واسه خرید انگشتر و چادر و... ۲۸/۸/۸۶ روز بعله برون باشه  من و فرزادم کلی خوشحال بودیم و واسه خودمون حال کردیم دگه رفتیم خریدامونو کردیم وقتی از خرید برگشتم زن عموم اینا هم خونمون بودن همه بهم تبریک  گفتن بابام بغلم کرد ، گفت دختر قشنگم مثل کوه پشتتم  همون گریمون گرفته بود و توی بغل بابام احساس امنیت می کردم احساس غرور همه دست زدن مهتاب بغلم کرد و گریه کرد می گفت همیشه وقتی آدمای شیطون می خوان ازدواج کنن آدم باورش نمیشه........

سرتونو درد نیارم روز بعله برون همه بودن در واقع نامزدی بود کلی رقصیدیم فرزاد اینا یه کیک خیلی خوشگل و بزرگ آورده بودن با یه تابلو گل که من و سمانه با هم انتخاب کردیم با یه انگشتر و شال و چادر خلاصه که خیلی روز به یاد موندنی و خوبی بود .

آخر آخر: دیروز ماشین خریدیم و فرزاد بازم سوپرایزم کرد

آخر آخر 2: شوشوی خوب و مهربون به اندازه تمام دنیا دوست دارم و از این که واسه رسیدن بهت کلی جنگیدم و پیروز شدم  خیلی خوشحالم و مطمئنن اگر بیشتر از اینم سختی می کشیدم  بازم انتخاب اول و آخر تو بودی عشق من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 14:23  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
نيكا جونم
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
صداي قلبم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
الي جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
آهنگ هاي قشنگ سارا جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM