![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستای گل گلاب خودم
طبق معمول نبودم و سرم خیلی شلوغ بود آخر آخر: دوست جونام خیلی زیاد خسته می باشم در حد مرگ آخر آخر ۲: تازه دیشب با شوشو آشتی کردم و دلم براش خیلی میسوزه دلم می خواد دو روز تعطیلی یه جوری براش جبران کنم ولی نمی دونم چه جوری راهنمایی لطفا آخرآخر۳: راستی یه مانتو سارافون و یه تا پ و ش و رت خوشمل یه شل وار هم برای شوشو خریدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/30ساعت 9:40 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دوستای خوب مهربونم
امروز اومدم یه آپ تند بکنم و زودی برم به کارام برسم که یه دنیاس یکشنبه از سرکار رفتم خونه و یکمی جمع و جور کردم بعدم آماده شدیم با شوشو جونی بریم واسه بهاره جونم کادو بخریم که بعد از کلی تلاش موفق به خرید یه س ارافون و یه لباس برای زیرش خریدم که خیلی گوگولی و ناز بود رنگشم صورتی بود من که خیلی دوسش داشتم و از اونجایی که سلیقم به بهار خیلی نزدیکه اونم خیلی خوشش اومد دیروز که داشتم از سرکار برمی گشتم یکی از فامیلای فرزاداینارو دیدم(عر و س پسرخالش) که ارسال عقد کردن بچه ها دوماد ۱۸ سالشه فکر کن!!!!!!!!!!! خاله بازیه دیگه آخر آخر۱:تو رو خدا بگین برای جمعه چی درست کنم؟ آخر آخر۲: من عاشق میوه های تا بستونم به خاطر همینم دیروز شوشو جونی برام کلی زرد آلو و گیلاس و... خرید و من از این موضوع بسیار خرسند گشتم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/22ساعت 9:12 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دوست جونای خوبم
تو رو خدا ببخشید انقده نا منظم آپ می کنم وقیت که من حس آپ کردن دارم کامم خرابه وقتی کامم درسته من کار دارم خوب چی کار کنم دوشنبه اعظم اومده بود خونه مامانم اینا و از اونجایی که تولدش 29 اردیبهشته و ما نمی دونستیم که تا 29 بازم میاد یا نه براش تولد گرفتیم (البته فقط خودمون بودیما) اعظمم برای بهار یه تاپ و شلوار خیلی ناز ن ا ی ک خریده بود سه شنبه کلی گریه کردم آخه شوشو خیلی دیر کرده بود و منم خیلی نگرانش بودم فرشاد اینا هم قرار بود شام بیان خونه ما اومدن دیدیم دارم گریه می کنم کلی دیونه بازی در آوردن تا آروم شدم بعد فرشاد زنگ زد به شوشو دیدی گوشیش خاموشه چهارشنبه خونه مامان شوشو بودیم یکمی با شوشو قهر بودم که مقصر من بودم پنج شنبه با شراره رفتیم ۷ تیر ما ن ت و فرم برای ه م ا ی ش خریدم که مورد قبوله حالا باید برم برای همه سفارش بدم به خدا انقده سرم شلوغه که نمی دونم چی کار کنم جمعه سرم خیلی درد می کرد و همش خواب بودم بعداز ظهر دختر خاله فرزاد نسرین زنگید که بیان بریم کوه منم به شوشو گفتم اول بریم برای من ژ ل و ف ن بخر بعد اونم قبول کرد دیشب فقط کو زت بودم و یه دنیا کار کردم و شوشو دعوام کرد که چرا صبر نکردی من بیام با هم تمیز کنیم که اینجوری خسته بشی امروز تولد عشقولی خودمه آبجی جونم بهاره که به اندازه یه دنیا دوسش دارم نمی دونم براش چی بخرم آخه دوستاش براش عروسک و کی ف و کف ش و لباس خریدن حالا من چی کار کنم آخر آخر ۱: دوست جونام تو رو خدا ببخشید انقدر بد آ می کنم سرم خیلی خیلی شلوغه آخر آخر۲: به شدت شرمنده دخملی گلم شدم آخه دیروز هر کاری کردم نتونستم به قولم عمل کنم و آپ کنم آخر آخر ۳: آلیس جونم مرسی که انقده مهربونی خیلی دوست دارم عزیز دلم آخر آخر ۴: آجی خوشگل مهربونم خیلی زیاد دوست دارم نفسم ایشالا تولد شونصد سالگیت نازنیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/17ساعت 12:25 توسط BEHNAZ |
|
|
به به سلام دوستای ناناس خودم
ببخشید تو رو خدا این چند روزه سرم خیلی شلوغ بود والا عرضم به حضور دوستای گلم که بهناز خانوم آلزایمر گرفته و چون دیر آپ کرده هیچی یادش نمیاد دیشب قرار بود من و شوشو جونم دوتایی بریم ۳۰نما ا خ ر ا ج ی ها رو ببینیم ساعت ۸ داشتیم می رفتیم که فرشاد زنگید که شام بیاین اینجا منم به شوشو گفتم بگو اونا هم بیان با هم بریم که فرشاد گفت پس سانس ویژ ه بریم ما هم که پایه تندی قبول کردیم آخر آخر: مامان جون مهربونم برام گوشت خریده و حاضر و آماده بسته بندی کرده البته بهاره خیلی کمک کرده بنابراین کلی راحت شدم واسه خودم آخر آخر: ۲تا دیگه قل یو ن خریدیم که یکیشو دادیم به سجاد یکی هم شوشو داده به من انقده ناناسه کوچولوی کوچولوئه آخرآخر۳: این ماه تولد بهاره و اعظم به شدت به راهنماییتون برای خرید کادو احتیاج دارم خانواده مهربونم که انقده درکم می کنین به اندازه تمام دنیا دوستون دارم و شوشوی خوبم همیشه عشق منی و با تمام وجود دوست دارم
بازم سلام نشسته بودم دیدم بد نیست یه چندتا عکس بزارم کادوی ولن که من برای شوشو خریدم البته جزئیاتش رو گفتم دیگه 01 گاو که من خریدم با هاپو شوشو ایشالا عکس مانتو و روسری شم میزارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/13ساعت 9:56 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دوست جونای خوبم
راستش امروز اصلا حس نداشتم آپ کنم و فقط به خاطر دخملی جونم آپ کردم هفته قبل سه تا مهمونی رفتم اولیش خونه داییم بود که طبقه اول خونه مامانم اینا میشینن و سه تا پسر شر داره که من عاشقشونم مخصوصا کوچیکه که اسمش مانی و ۴ سالشه و واسه خودش یه دنیاس وای چرا هیچی یادم نمیاد جمعه ناهار قرار بود بریم خونه عمو کوچیکم تازه سا@ 12 از خواب بیدار شدیم شنبه شامم خونه سمیرا بودیم آخر آخر: دیروز شوشو رو بدم دندو پزشکی 3 تا از دندوناس به عصب رسیده بود آخر آخر2: دیشب حالم خوب نبود و کلی خودمو واسه شوشو لوس کردم اونم نازمو کشید آخر آخر3: الان شوشو زنگ زد و گفت ماشینو خوابوندن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/02/07ساعت 11:6 توسط BEHNAZ |
|
|
وقتی دیدمش انگار دنیارو بهم دادن حاضر بودم همه عمرم رو بدم و فقط چند دقیقه نگاهش کنم الهی بمیرم بچم نشسته بود تو ماشین و طور داشت اشک می ریخت یه دفعه دستشو از پنجره آورد بیرون و اشاره کرد به کاغذی که تو دستش بود و انداختش روی زمین و گفت برش دارم منم رفتم پایین و به مامانم گفتم می خوام برم خونه دوستم الهه (رو به روی ما می شستن) مامانمم گفت برو منم تندی پریدم پایین دیدم مامانم داره از پنجری نگاه می کنه به فرزاد اشاره کردم که نیاد جلو و خودم خم شدم که مثلا کفشمو درست کنم و تندی کاغذرو برداشتم و رفتم خونه دوستم الانم کاغذرو دارم شایدم عکسشو بزارم یه کاغذ کوچولو که خودش سیاهش کرده بود و با اون خط نازش نوشته بود دوست دارم خلاصه من رفتم خونه الهه و جریان رو براش تعریف کردم و دوتایی کلی گریه کردیم و من از خونشون زنگ زدم به فرزاد وای به خدا الانم که دارم تایپ می کنم گریم می گیره وقتی صداشو شنیدم انگار دنیارو بهم دادن هر کاری کردم اشکام سرازیر نشه ولی نمی شد هر دوتامون هق هق می کردیم و فقط صدای گریمونو می شنیدیم گفت بهناز می خوام ببینمت بیا پشت بوم الهه اینا منم می رم توی اتوبان از اونجا ببینمت منم از خدا خواسته تندی رفتم بالا نمیدونین با چه مصیبتی چیز میز گذاشتم زیر پام تا درست ببینم بیچاره الهه نشسته بود زمین و مواظب بود من نیوفتم بالاخره اومد وای چقدر لاغر شده بود انقدر برای هم دست تکون داده بودیم که دستم داشت از جاش کنده می شد وای از دست این اشکای لعنتی نمی زاشتن عشقمو خوب ببینم می دونستم که اونم منو خوب نمیبینه چون اونم داشت گریه میکر کلی برام بوس فرستاد تو اتوبان داد می زد دوست دارم همه ماشینا فکر می کردن دیوونس الهی که من قربون دیوونگیاش بشم حالا بگم اون روزی که برای بار دوم به فرزاد زنگ زدم و گفتم حرفای صبحم راست بود خونه اونا چه خبر بود:(به نقل از تمام اعضای خانواده) فرزاد با رئیسشون خیلی راحت بود و اون در جریان همه چیز بوده فرزادم همون صبح که زنگ می زنمنم کلی قرص برمیداره که بخوره که مهندسشون می فهمه و کلی باهاش حرف می زنه و تا حدودی قانعش می کنه ولی بعداز ظهر که دوباره زنگ زدم فرزاد بدون اینکه به کسی چیزی بگه غیبش می زنه و مهندسشونم شصتس خبردار می شه و زنگ می زنه به فرزاد مامانشم همون موقع زنگ زده خونه عزیزم که گفتم مریم برداشت . فرزاد اهل رفیق و اینجور چیزا نیستش و فقط پیش یه دوستش می ره و پیش فرشاد به خاطر همینم پیداکردنش سخت نیست مامانش اینا هم به همین امید میرن مغازه علی(دوست فرزاد) که می بینن نیستش مامانشم حالش خیلی بد شده بوده و همش می گفته که این ه بلایی سر خودش آورده که باباش می گه شایدم پیش فرشاد باشه میرن مغازه فرشاد می بینن چشمای فرشاد قرمزه و گریه کرده مامانش می گه چی شده فرزاد چیزیش شده؟ فرشاد می گه نه فرزاد بالاس ولی بهناز گفته نههههههههههههه اینا میرن بالا می بینن سجاد دم در نشسته داره گریه می کنه سمانه اون طرف داره گریه می کنه فرزادم وسط اتاق دراز کشیده و یه آهنگ غمگین گذاشته و داره گریه می کنه مامانشم می ره فرزادو بغل می کنه و می گه مامان جان گریه نکن اصل بهنازه که خودش می خوادت فرزاد می گه نه مامان بهناز خودش گفتش همه چیزو تموم کنیم مامانش می گه حتما جلوی مامانش اینطوری گفته اونم می گه مامان صبح پیش مامانش بود ولی بعداز ظهر خودش تنها زنگ زد مامانشم می زنه زیر گریه باباش می گه بابا جان خوب این همه دختر هم دختر برای تو هست هم پسر برای بهناز و خوشم می زنه زیر گریه که من بهنازو خیلی دوست دارم و... فرزادم همون موقع می گه بابا مگه زن لباس تنه که هر وقت نخواستم عوضش کنم مامانش می گه خونمون شده بود مثل ظهر عاشورا همه گریه می کردن . خلاصه روزها گذشت و همه چیز به حالت عادی برگشت دوباره هر روز بیرون بودیم و کلی کلاس نقاشی و باشگاه رو پیچوندم بعدم که اومدم سرکار و اون ماشینش رو به خاطر تصادف فروخت با هم از سرکار با مترو می رفتیم خونه سرتونو درد نیارم روز بعله برون همه بودن در واقع نامزدی بود کلی رقصیدیم فرزاد اینا یه کیک خیلی خوشگل و بزرگ آورده بودن با یه تابلو گل که من و سمانه با هم انتخاب کردیم با یه انگشتر و شال و چادر خلاصه که خیلی روز به یاد موندنی و خوبی بود . آخر آخر: دیروز ماشین خریدیم و فرزاد بازم سوپرایزم کرد آخر آخر 2: شوشوی خوب و مهربون به اندازه تمام دنیا دوست دارم و از این که واسه رسیدن بهت کلی جنگیدم و پیروز شدم خیلی خوشحالم و مطمئنن اگر بیشتر از اینم سختی می کشیدم بازم انتخاب اول و آخر تو بودی عشق من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/02ساعت 14:23 توسط BEHNAZ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
طراحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|