![]() |
![]() |
|
|
سلام ملیکم
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ بابا این معرفت شماها منو کشته مرسی که انقده مهربونید و همش حال شوشو جونمو پرسیدین شنبه بهناز خانوم با بهاره تشریف بردن کلاس شنا ، برای جلسه اول خیلی خوب بود و کلی تشویق شدیم آخر آخر: برای شراره یه گردنبند نقره خریدیم که خیلی خوشمل بود و پلاکش یه حلقه پر از نگین بود که از وسطش دوتا مروارید رد شده بود برای فرشادم یه سکه پ ارسیان خریدیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/31ساعت 9:45 توسط BEHNAZ |
|
|
سهلام
خوب قبل از هر چیزی بگم که امروزم نمی تونم بشکلکم چون طبق معمول ایشون یعنی بلاگفا قاط زدن. چهارشنبه که رفتم خونه تندی یه قیم ه توپ درست کردم و مثل یه خانوم با شخصیت خونه رو مرتب کردم و بعدشم خودمو خوشمل کردمو منتظر شوشو جونم شدم وقتی اومد فقط تندی حاظر شد و به منم گفت بیا با هم بریم من برنامه دارم که من قبول نکردم و گفتم که حالشو ندارم بیام قرار شد وقتی فرزاد اومد شام بخوریم منم دراز کشیدمو روبه روی تلوزیون خوابم برد , شوشو که اومد دیدم داره صدام می کنه که بلند شو غذا بخوریم منم گفتم نمی خورم و می خوام بخوابم اونم گفت پس منم نمی خورم و دوتایی خوابیدیم. پنج شنبه ظهر که به گلم زنگ زدم گفت که دستش با آب رادیات ماشین سوخته و با مامانش رفته بیمارستان منم از پشت تلفن کلی گریه کردمو غصه خوردم بعدش آماده شدم که برم خونه شوشو زنگ زد که نه بابا شوخی کردم ولی من می دونستم اینجوری می گه که من ناراحت نباشم وقتی رسیدم خونه دیدم بچم دستش باند پیچی شده داشتم از بغض خفه می شدم ولی خودمو کنترل کردم بعداز ناهار دستشو باز کردم تا براش پمادی که کتر داده بود بزنم که دیدم دستش آش و لاش شده وای خیلی بد بود و من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه شوشو بغلم کررد که بابا چیزی نشده خودتو ناراحت نکن ولی مگه می تونستم آروم باشم وقتی می دیدم عشقم داره اینجوری جر می کشه حالا ازش عکس گرفته شاید بزارم . برای شامم رفتیم خونه مامانم که اونا هم خیلی ناراحت شدن . دیروز ظهر شوشو برنامه داشت و من ترجیح دادم بمونم خونه و به کارام برسم وقتی شوشو اومد آماده شدیم بریم خونه فرشاداینا که سحر دوستم زنگ زد و گفت که پایه های قابلمه منو می خواد تا برای جهازش بزاره منم دلم نیومد براش نبرم به خاطر همینم برگشتم و براش بردم دم خونشون و بعد از اون رفتیم خونه فرشاداینا و کلی خل چل بازی درآوردیم و خندیدیم . آخر آخر: دوشنبه سالگرد ازدواج فرشاد و شرارهس نمی دونم براشون چی بخرم آخه اونا همیشه می گن هیچ کس برای ما کادو نخره تا ما مجبور نشیم برای کسی بخریم ولی تا به حال من همیشه برای همشون خریدم و خداییش اونا هم برای تنها کسایی که می خرن ماییم حالا شاید براشون یه وسیله خونه یا سکه پارسیان بگیرم راستش نمیخوام چیز سنگین بگسرم که اونا هم تو رو در وایسی قرار بگیرن خواهشا راهنمایی. آخرآخر: دلم خیلی برای شوشو جونم می سوزه کسی نمیدونه چه کاری بهتر براش انجام بدم؟عزیزدلم خیلی دوست دام و هر کاری که بتونم برات انجام میدم و همش دعا می کنم هر بلایی که می خواد سر تو بیاد خدا سر من بیاره. آخرآخر3: خیلی خیلی تنبل شدم و بی حوصله شدم نمی دونم چرا حس هیچ کاری رو ندارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/04/27ساعت 11:33 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دوست جونیای خوبم
اول از همه بگم که نمی دونم چرا نه می تونم براتون کامنت بزارم نه می تونم جواب کامنتاتونو بدم خوب بریم سر اصل مطلب: دوشنبه شب با همه خانواده مامانم اینا یعنی خاله و دایی هام رفتیم پار ک ار م وای که چقده شلوغ بود مثلا وسط هفته بودا آخر آخر: خیلی خیلی خوشحالم که کارای اعظم و بهنام داره به خوبی پیش میره و لباس و آرایشگا ه و خریدش تموم شده ایشالا که خوشبخت بشن آخر آخر2: خیلی زیاد ناراحت آلیس جونم شدم و براش دعا می کنم که هیچ مشکلی توی زندگی قشنگش پیش نیاد آخر آخر3: شقایق و حبیبی عزیزم خیلی زیاد دوست دارم و یه عالمه بوس برای تو و همه دوستای خوبم می فرستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/24ساعت 13:25 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام به عزیزای دل خودم
به خدا شماها خیلی ماهید که اینهمه هوای منو دارید و نگرانم می شید هوارتا دوستون دارم دوستای مهربونم وای که چقده تعطیلی حال می ده اونم چند روز پشت هم اما بگم از این تعطیلیا: یکشنبه اول رفتیم برای باباها خرید کردیم برای بابای خودم پیرهن و برای بابای فرزاد شلوار که هم قیمت شدن وقتی هم که فهمیدم تا شنبه تعطیلم انقده کولی بازی درآوردم که شوشو گفت خوب اگه دوست نداری چرا میری سرکار منم گفتم چون تعطیلیه یه دفعه خیلی حال داد شنبه با بهاره رفتیم اس تخر و قرار شده از هفته دیگه برای آموزش بریم دیشبم شام خونه دوست فرزاد بودیم بهمون یه سرویس عصرونه خوری چینی کادو دادن خیلی دوستون دارم دوستای خوب مهربونم آخر آخر : شقایق و حبیبی عزیزم خیلی خوشحالم که دوستی به این خوبی و پاکی دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/22ساعت 13:0 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دوست جونام
دیروز شوشو جونم از سرکار اومد دونبالم و کلی مهربون بود و باهام شوخی کرد و این یعنی آشتییییییییییییییییییییییییییییی بعداز اونم اول رفتیم برای قل من شلنگ بخریم آخرآخر: یه چیزی می گم ولی نگران نشید فقط می خوام ببینم کسی اطلاع داره یانه من از چند وقت بعد از تصادفم سمت چپم همش تیر میکشید به طوری که نفسم بند می یومد و اصلان نمی تونستم تکون بخورم اما الان چند روزه که جلوش درد می کنه و میزنه به قلبم و 2 روزه که حالم خیلی بد می شه و گریم می گیره امروز حتما می رم دکتر ولی کسی نمی دونه چرا اینجوریه؟ آخرآخر 2: همین الان شرکت 30 تومن کادو روز مرد بهم داد و من بسیار خشنود گشتیدم. آخرآخر3: بابای مهربون , نمی دونم از کدوم خوبیات بگم فقط اینو بدون که به حد پرستش دوست دارم و دعا می کنم همیشه سالم و سلامت باشی و من همیشه آغوش مهربونتو حس کنم خیلی خیلی دوست دارم بابا خوبم روزت مبارک. آخرآخر4: بهترینم خودت می دونی که تک تک سلولای بدنم برای تو میتپه عشق من بهانه زندگیم دوست دارم تا آخرین لحظه عمرم مرد من روزت مبارک .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/04/14ساعت 12:16 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام سلام به دوستای گل خوشگل خودم
تعطیلات خوب بود؟ خوش گذشت؟ اول هفتتون رو چه جوری شروع کردین؟ ایشالا که خوب خوب باشه خوب از کجا براتون بگم آهان گفته بودم که مامانم اینا قراره پنج شنبه برن برای قرار عروسی بهنام ، رفتن و قرار شده عروسی ۲۳ مهر باشه گیلی لی لی میارکه داداش جونی بعد از اونم که اتفاق خاصی نیوفتاد و من خوابیدم آخرآخر: شوشو جونم می دونم تقصیر منه تو خیلی خوبی اما من... خیلی دوست دارم عشق من خدا جونم مواظب عزیز من باش آخرآخر۲: امروز با عخشم صحبت کردم همونی که خیلی مهربونه و من شرمنده تمام خوبیاشم بعله درسته شقایق وحبیبی جون جونم بیشتر از اونکه فکرشو میکردم مهربونه و صداش به آدم آرامش می ده خدا رو شکر می کنم که دوستای به این خوبی بهم داده همه تون رو خیلی خیلی دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/04/13ساعت 10:30 توسط BEHNAZ |
|
|
سلام دوستای خیلی خیلی باوفا و مهربونم مخصوصا شقایق و حبیبی ، پگاه، آلیس، سارا سارا، شهلا و همه دوستای خوب دیگم که بهم سر میزدن و نگرانم بودم
خوب حالا اگه گفتین بهناز خانوم این چند وقته کجا بود؟ اصلا بزارین از اول بگم اما شنبه صبح من بلند شدم بیام سرکار همین که اومدم اون طرف خیابون یه دفعه نمی دونم یه موتوری از کجا دراومد و زد به منو فرار کرد و من دیگه هیچی نفهمیدم این هفته هم که همش اینترم قطع بود و اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه با شوشو رفتیم بیرون و یکمی خرت و پرت خریدیم و من یه شال و یه عطر خریدم و دیروزم نیومدم سرکار و با مامانم اینا رفتیم خرید و دست خال برگشتیم آخرآخر: عروسی بهنام اینا حتمی شده و جاشونم قطعیه فقط ۵ شنبه قراره بابااینا برن گرگان تات تاریخ رو مشخص کنن و من از این بابت خیلی خوشحالم و براشون آرزوی بهترین هارو دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت 10:18 توسط BEHNAZ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
طراحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|