تبليغاتX
يوكابد
سلام ملیکم

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

بابا این معرفت شماها منو کشته مرسی که انقده مهربونید و همش حال شوشو جونمو پرسیدینراستش خوب نیست آخه پوست دستش کنده شده و خیلی ناجوره

شنبه بهناز خانوم با بهاره تشریف بردن کلاس شنا ، برای جلسه اول خیلی خوب بود و کلی تشویق شدیم و کلی هم خندیدیم و بعضیها انقدر پر رو تشریف دارن که وایستاده بودن ببینن مربیه چی میگه تا یاد بگیرن که ایشونم حالشون رو گرفت و گفت که کلاس خصوصیهبعد از اونم شوشو اومد دنبالمون و با هم رفتیم شهر ون*د و کلی خرید کردیمبعدشم رفتیم خونه و من هات د۸اگ با قار چ درست کردم یکشنبه رفتم آرایشگا ه و تا ساعت ۹:۳۰ اونجا بودم بعدشم که اومدم خونه و چیز بر گر درست کردم دوشنبه صبح ساعت ۱۰بیدار شدم ولی شوشو چون تا صبح نخوابیده بود بیدار نشد منم یه قرمه س بزی دبش درست کردم و بعدش ژله و ماست خیارم درست کردم و مثل یه خانوم با شخصیت برای شوشو معجو ن درست کردم براش بردم توی تختش و خلاصه که کلی تحویلش گرفتمبعدشم که بردمش دکتر و با اعتماد به نفس در حد م وتور ۱۰۰۰ خودم نشستم پشت فرمون و رفتیم دکتر براش یه سری قرص و پماد جدیدبراش نوشتبعداز ناهارم دوتا فی لم ترس ناک دیدیم البته به نظر منکه خیلی هم کمد ی بودآهان راستی یادم رفت بگم که برنامه فرشاداینا کنسل شده بود اما بعداز ظهر فرشاد گفت که فیلم عرو۸سیمون رو گرفتیم بیاین ببینیم(بعداز یک سال) دیگه منم کم کم آماده شدم و اول رفتیم براشون کادو خریدیم بعدم رفتیم شام پیت*زا خوردیم و راهی خونشون شدیم دیگه فیلمشونو دیدیم با اینکه فیلمبرد ا ر شون خیلی دم و دستگاه داشت ولی فیلمشون خیلی معمولی بود و نه به قیمتش می ارزید نه به یه سال انتظار(البته من بهشون گفتم که خیلی خوب شده)عرضم به حضورتون که دیروزم تا اومدم وبم رو باز کنم برقامون رفت و ما تا بعد از ظهر بی کار بودیم شامم رفتیم خونه مامانم اینا و موقع رفتن مامانم یه گونی برنج بهمون داد و گفت به جای سوغاتی گرگان(آخه برای خودشون ۳۰۰ کیلو آورده بودن)

آخر آخر: برای شراره یه گردنبند نقره خریدیم که خیلی خوشمل بود و پلاکش یه حلقه پر از نگین بود که از وسطش دوتا مروارید رد شده بود برای فرشادم یه سکه پ ارسیان خریدیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 9:45  توسط BEHNAZ | 
سهلام

خوب قبل از هر چیزی بگم که امروزم نمی تونم بشکلکم چون طبق معمول ایشون یعنی بلاگفا قاط زدن.

چهارشنبه که رفتم خونه تندی یه قیم ه توپ درست کردم و مثل یه خانوم با شخصیت خونه رو مرتب کردم و بعدشم خودمو خوشمل کردمو منتظر شوشو جونم شدم وقتی اومد فقط تندی حاظر شد و به منم گفت بیا با هم بریم من برنامه دارم که من قبول نکردم و گفتم که حالشو ندارم بیام قرار شد وقتی فرزاد اومد شام بخوریم منم دراز کشیدمو روبه روی تلوزیون خوابم برد , شوشو که اومد دیدم داره صدام می کنه که بلند شو غذا بخوریم منم گفتم نمی خورم و می خوام بخوابم اونم گفت پس منم نمی خورم و دوتایی خوابیدیم. 

پنج شنبه ظهر که به گلم زنگ زدم گفت که دستش با آب رادیات ماشین سوخته و با مامانش رفته بیمارستان منم از پشت تلفن کلی گریه کردمو غصه خوردم بعدش آماده شدم که برم خونه شوشو زنگ زد که نه بابا شوخی کردم ولی من می دونستم اینجوری می گه که من ناراحت نباشم وقتی رسیدم خونه دیدم بچم دستش باند پیچی شده داشتم از بغض خفه می شدم ولی خودمو کنترل کردم بعداز ناهار دستشو باز کردم تا براش پمادی که کتر داده بود بزنم که دیدم دستش آش و لاش شده وای خیلی بد بود و من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه شوشو بغلم کررد که بابا چیزی نشده خودتو ناراحت نکن ولی مگه می تونستم آروم باشم وقتی می دیدم عشقم داره اینجوری جر می کشه حالا ازش عکس گرفته شاید بزارم . برای شامم رفتیم خونه مامانم که اونا هم خیلی ناراحت شدن .

دیروز ظهر شوشو برنامه داشت و من ترجیح دادم بمونم خونه و به کارام برسم وقتی شوشو اومد آماده شدیم بریم خونه فرشاداینا که سحر دوستم زنگ زد و گفت که پایه های قابلمه منو می خواد تا برای جهازش بزاره منم دلم نیومد براش نبرم به خاطر همینم برگشتم و براش بردم دم خونشون و بعد از اون رفتیم خونه فرشاداینا و کلی خل چل بازی درآوردیم و خندیدیم .

آخر آخر: دوشنبه سالگرد ازدواج فرشاد و شرارهس نمی دونم براشون چی بخرم آخه اونا همیشه می گن هیچ کس برای ما کادو نخره تا ما مجبور نشیم برای کسی بخریم ولی تا به حال من همیشه برای همشون خریدم و خداییش اونا هم برای تنها کسایی که می خرن ماییم حالا شاید براشون یه وسیله خونه یا سکه پارسیان بگیرم راستش نمیخوام چیز سنگین بگسرم که اونا هم تو رو در وایسی قرار بگیرن خواهشا راهنمایی.

آخرآخر: دلم خیلی برای شوشو جونم می سوزه کسی نمیدونه چه کاری بهتر براش انجام بدم؟عزیزدلم خیلی دوست دام و هر کاری که بتونم برات انجام میدم و همش دعا می کنم هر بلایی که می خواد سر تو بیاد خدا سر من بیاره.

آخرآخر3: خیلی خیلی تنبل شدم و بی حوصله شدم نمی دونم چرا حس هیچ کاری رو ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 11:33  توسط BEHNAZ | 
سلام دوست جونیای خوبم

اول از همه بگم که نمی دونم چرا نه می تونم براتون کامنت بزارم نه می تونم جواب کامنتاتونو بدم

خوب بریم سر اصل مطلب: دوشنبه شب با همه خانواده مامانم اینا یعنی خاله و دایی هام رفتیم پار ک ار م  وای که چقده شلوغ بود مثلا وسط هفته بودا مامانم برای شام ک تلت درست کرده بود که خیلی خیلی چسبید بعد از شامم که نوبت تر ن هوایی بود صفش انقده طولانی بود که حد نداشت و طبق تخمینی که ما زدیم حتما 2 ساعت توی صف می موندیم بنابراین تصمیم به یک  کار فوق العاده بی شرمانه گرفتیم و به بهاره و سعید گفتیم برید ببینین می تونین خودتونو وسط صف جا بدین یا نه که اونا هم یه ده نفری رفتن جلو و من دیدم نخیر اینجوری که فایده نداره به مریم گفتم بیا خودمون بریم جلو ببینیم چی کار می کنیم و با عرض شرمندگی 150 نفر رو دور زدیم و رفتیم اولای صف (به خدا خیلی دیر رفتیم و مجبور بودیم به شدت بی فرهنگ باشیم)خلاصه که سوار شدیم و کلی حال داد و خندیدم و بعد از اونم سوار رنجر شدیم اما ترن بیشتر حال داد و هیجانش بیشتر بود من که همش داشت دست می زدم و از خودم دیوونه بازی در می آوردم دیگه تا برگردیم خونه ساعت یک ربع یه 2 بود و من داشتم از بی خوابی می مردمتا اومدم بخوابم بازم دردم شروع شد ولی از شدت خستگی نفهمیدم کی خوابم برددیروز صبح دیرتر اومدم سرکار و یکمی بیشتر خوابیدم ولی بازم خوابم میومد تا اومدم شرکت بعد از نیم ساعت برقا رفت و تا 2 نیومد و همه بیکار بودیم و خوش گذزوندیمبعدم شوشو خان اومدن و رفتیم ولی ع ص ر و براش یه تیشرت سفید با یه شلوارکتون کرم براش خریدم که خیلی بهش میاد قربونش بشم بعد از اونجا هم رفتیم خونه مامان شوشو و از اونجا که من خیلی خیلی خوابم میومد رفتم یکمی خوابیدم که دیدم مامان شوشو اومد تو اتاق و برام اسفد دود کرد منم دیگه بیدار شدم بیچاره کلی ازم عذر خواهی کرد که بیدار شدم منم گفتم که به خاطر اون نبوده و خودم بیدار شده بودمشب ساعت 1:30 اومدیم خونه و من شروع کردم به گرد گیری کردن تا بخوابیم ساعت 2:30بود و من بازم لالا دارم خوب

آخر آخر: خیلی خیلی خوشحالم که کارای اعظم و بهنام داره به خوبی پیش میره و لباس و آرایشگا ه و خریدش تموم شده ایشالا که خوشبخت بشن

آخر آخر2: خیلی زیاد ناراحت آلیس جونم شدم و براش دعا می کنم که هیچ مشکلی توی زندگی قشنگش پیش نیاد

آخر آخر3: شقایق و حبیبی عزیزم خیلی زیاد دوست دارم و یه عالمه بوس برای تو و همه دوستای خوبم می فرستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 13:25  توسط BEHNAZ | 
سلام به عزیزای دل خودم

به خدا شماها خیلی ماهید که اینهمه هوای منو دارید و نگرانم می شید هوارتا دوستون دارم دوستای مهربونمنبودنم رو به حساب بی معرفتی نزارید به خدا به همه تون سر میزدم ولی انقده حالم بد بود این درد لعنتی اذییتم می کرد که نای نوستن نداشتم الانم دارم به سختی می تایپم و از بس لوسم تا همین ۲ ساعت پیش داشتم گریه می کردمآهان راستی دکترم رفتم و بهم گفت که اس پ اسم عظلان یه و بهم قرصو پماد داد که هیچ اثری نکردو درد همچنان ادامه داره 

وای که چقده تعطیلی حال می ده اونم چند روز پشت هم

اما بگم از این تعطیلیا: یکشنبه اول رفتیم برای باباها خرید کردیم برای بابای خودم پیرهن و برای بابای فرزاد شلوار که هم قیمت شدن اول رفتیم خونه مامانم اینا و کادوی بابایی رو دادیم و بعدم شام رفتیم خونه مامی شوشو فرداشم که شام رفتیم خونه بابام اینا و چشممان به جمال سرویس طلای جدیدی که مامان خریده بود و بسیار شیک بود روشن شد و همین جا بود که بهناز خانوم کیلید کردن که مامان خانومی الا و بلا باید بریم دستبندتم عوض کنی و یه چیز دیگه بخری و اون بیچاره هم راهی جز تسلیم نداشت و بنابراین منو شوشو و مامی و بهاره رفتیم تا خانونم خانوما دستبندشونو عوض کنن خلاصه که یه مدل خیلی خیلی شیک دیدیم که ۱.۵ بود ولی از اونجا که مامان من بدون آقای همسر محترم دلشون نمیاد خرید کنن از خریدن منصرف شدن تا با بابا خان بیان بخرن از اون طرفم رفتیم و از مغازه دوست فرزاد یکمی لباس و ... خریدن و برگشتیم خونه

وقتی هم که فهمیدم تا شنبه تعطیلم انقده کولی بازی درآوردم که شوشو گفت خوب اگه دوست نداری چرا میری سرکار منم گفتم چون تعطیلیه یه دفعه خیلی حال دادو بگذریم اون چند روز همش این ور و اون ور بودیم و جمعه صبح زود  فرشاداینا رفتیم اوش*ن یه جای خیلی باحال لب رودخونه و زیر درخت گیر آوردیم و کلی خوندیم و قر دادیم ولی چون مورچه زیاد داشت من و فرشاد همش نق زدیم و گفتیم بریم یه جای بهتر یه جای بهتر همانا و ۲ ساعت گشتن همانا دیگه پدرمون در اومد و آخرم رفتیم فش*م و یه جای شلوغ و بیخود پیدا کردیم و ناهار خوردیم قلیدیم و شوشو که دید من هنوز راضی نشدم گفت بریم لوا-سان و بارو بندیل رو جمع کردیم راه افتادیم یه جنگلم توی راه آتیش گرفته بود که وایستادیم و نگاه کردیممن انقده ناراحت شدم و دلم سوختتوی لواسان فرزاد و شراره گفتن بچه ها بیاین بریم دو خونه عل۰ی پر*وین الکی الکی مردمو سرکار گذاشتن و شوخی شوخی دیدیم دم خونشونیم منو فرشاد که فقط می خندیدم (راستی تو محلشون همه خانوما بدون روسری بودن و از اونجا که ما هم بی جنبه می باشیم جو گیر شدیم و روسریمونو در آوردیم)بعد از اون ق ل ی چ خ ا نی رو دیدین و با هاش حرف زدن منم همش حرص می خودم که اون بیچاررو سرکار گذاشته بودن بعد از اون شوشو گفت نه مثل اینکه ه بهناز خوش نگذشته و بیاین بریم پا*رک ن یا وران دیگه بماند که بعداز اونم رفتیم جمشی دیه و با التماس من رفتیم خونه

شنبه با بهاره رفتیم اس تخر و قرار شده از هفته دیگه برای آموزش بریم شبشم حالم خیلی بد بود و ساعت ۱۲.۳۰ فرزاد به زور بردم دکتر و ۲ تا آمپول نوش جان کردم و از اونجا که من از آمپول می ترسم شوشو گفت که تزریقات مردا خیلی خوب میزنه و به مرده گفت و اونم قبول کردش و خدایی خیلی خوبم برام زد و من اصلا نفهمیدموقتی اومدم بیرون خانوما یه جوری نگام می کردنالبته همچنان خوب نشدم و بسیار درد دارم

دیشبم شام خونه دوست فرزاد بودیم بهمون یه سرویس عصرونه خوری چینی کادو دادن دستشون درد نکنه

خیلی دوستون دارم دوستای خوب مهربونم

آخر آخر : شقایق و حبیبی عزیزم خیلی خوشحالم که دوستی به این خوبی و پاکی دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 13:0  توسط BEHNAZ | 
سلام دوست جونام

دیروز شوشو جونم از سرکار اومد دونبالم و کلی مهربون بود و باهام شوخی کرد و این یعنی آشتییییییییییییییییییییییییییییی الهی من فدای این قلب مهربونت بشم خلاصه که ما از دیشب خودمونو از شدت عشقولانگی خفه کردیم.

بعداز اونم اول رفتیم برای قل من شلنگ بخریم و اینجا بود که بهناز بانو تصمیم گرفتن برای آقای شوشو یه قلیون درست و حسابی بخرن که با تحقیق در این زمینه دریافتیم که باید بریم و از قه وه خان ه بخریم خلاصه دردسرتون ندم یه قلیون خیلی خوب براش خریدم که شد 50 تومن ولی شوشو خیلی زیاد خوشحال بود و نتیجه این خوشحالی به بی حیایی کشیده شد و توی ماشین یه ماچ آبدار ازم کرد(میبنی تو رو خدا همین جونا مملکتو خراب می کنن دیگه) بعد از اون من گفتم بریم یه ف ل ش می خوام برای شرکت بخرم شوشو جونی هم قبول کرد یه فل*ش خوب 8  گیگ خرید که شد 22 تومن که بهناز خانوم اون رو هم به شوشو جونی هدیه داد و اون قبول نکرد و همش می گفت تو منو گول زدی ولی خیلی حال کرد بازم اون حرکت که عیب بودو تکرار کرد (الان لوپام یه عالمه قرمز شده ) آخه فل*ش شوشو جونم سوخته البته این دفعه من براش از اینایی که نمی سوزن خریدم و بچم کلی ذوق زده شد. بعداز اونم رفتیم وسایل چیز ب/رگر خریدیم و بردیم خونه فرشاداینا و یه چیز ب/رگر توپل زدیم به بدن و من برای شوشو جونم کلی آهنگ ریختم و اون بازم ذوق کرد . امروزم که هر چی زنگ میزنم همش عشقولانس و هی بوس بوسی می کنه.

آخرآخر: یه چیزی می گم ولی نگران نشید فقط می خوام ببینم کسی اطلاع داره یانه من از چند وقت بعد از تصادفم سمت چپم همش تیر میکشید به طوری که نفسم بند می یومد و اصلان نمی تونستم تکون بخورم اما الان چند روزه که جلوش درد می کنه و میزنه به قلبم و 2 روزه که حالم خیلی بد می شه و گریم می گیره امروز حتما می رم دکتر ولی کسی نمی دونه چرا اینجوریه؟

آخرآخر 2: همین الان شرکت 30 تومن کادو روز مرد بهم داد و من بسیار خشنود گشتیدم.

آخرآخر3: بابای مهربون , نمی دونم از کدوم خوبیات بگم فقط اینو بدون که به حد پرستش دوست دارم و دعا می کنم همیشه سالم و سلامت باشی و من همیشه آغوش مهربونتو حس کنم خیلی خیلی دوست دارم بابا خوبم روزت مبارک.

آخرآخر4: بهترینم خودت می دونی که تک تک سلولای بدنم برای تو میتپه عشق من بهانه زندگیم دوست دارم تا آخرین لحظه عمرم مرد من روزت مبارک .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 12:16  توسط BEHNAZ | 
سلام سلام به دوستای گل خوشگل خودم

تعطیلات خوب بود؟ خوش گذشت؟ اول هفتتون رو چه جوری شروع کردین؟ ایشالا که خوب خوب باشه هر چند که خودم اول هفته گندی رو شروع کردم و با شوشو خان قهر می باشم علتشم مهم نبود البته حرف می زنیمااااااااا ولی سرو سنگین خوب خودتون می دونین خانوما توی یه شرایطی چقده بداخلاق میشن

خوب از کجا براتون بگم آهان گفته بودم که مامانم اینا قراره پنج شنبه برن برای قرار عروسی بهنام ، رفتن و قرار شده عروسی ۲۳ مهر باشه گیلی لی لی میارکه داداش جونیاز اونجایی که بهاره جمعه کنک ور داشت نتونست با مامان اینا بره منم دلم اون طفلی تنها بمونه خونه رفتم شب رفتم اونجا ولی شوشو جونم نیومد تا دوتا آبجی با هم راحت باشن الهی فداش شم انقده دلم براش تنگ شده بود حالا خوبه باهاش قهر بودم شب مانی و مسعود و محمد (پسردایی هام که طبقه اول خونه مامان اینا می شینن) اومدن بالا و با هاشون فو*تبال دستی بازی کردم دیگه مرده بودیم از خنده این مانی خیلی بلاس و ۴ سالشه همش می گفت خدایا به بهناز نیرو بده مسعودو ببره خدایا کمکش کنالهی من قربون اون زبون شیرینت بشم زندگی منبعدشم که لالا صبح بهروز بهاره رو برد و برای منم نون خرید آورد بیچاره نمیدونست من صبحانه نمیخورمبعداز اونم زلزله ها دوباره اومدن بالا و گفتن میای پا*ستور بازی کنیم منم دلم نیومد بگم نه تازه انقدر پررو تشریف دارن شرطی بازی می کنن منم مثلا باختم و رفتن بستنی خریدن خوردیم بعدش من داشتم ابروهامو تمیز می کردم مانی گیر داد بیا بازی کنیم منم گفتم خوب بزار من خودمو خوشگل کنم بعد اگر زشت باشم فرزاد منو طلاق می ده میره یه زن دیگه می گیره هاااااااااااااا اونم گفت خوب فرزاد مونگوله گفتم به شوهر من می گی گفت آخه تو خوبی خوشگلی چرا زن می گیرهخلاصه من بلند شدم ناهار برای ناهار کباب تاب ه ای درست کردم آخه مامانم اینا هم قرار بود برای ناهار برسن خونه بهاره هم که اومد گفت خیلی خوب بوده ولی منو کشت انقدر گفت خدا کنه انتخاب اولم قبول بشمبابا اینا هم که اومدن ناهار خوردیم من به شوشو زنگیدم که بیاد دونبالم که گفت توی صف گازم و نیم ساعت یا ۴۵ دقیقه دیگه میام منم گفتم حوصله ندارم صبر کنم و خودم می رم خونه اونم قبول کرد رفتم خونه و فیلم های ۴ سال پیش رو که دسته جمعی با عموم اینا رفته بودیم شمال رو دیدم مرده بودم از خنده از بس که توی فیلم دلقک بازی در می آوردیم منو دختر عموم داشتیم نمایش بازی می کردیم البته داشتیم این فیلمارو مسخره می کردیم

بعد از اونم که اتفاق خاصی نیوفتاد و من خوابیدم

آخرآخر: شوشو جونم می دونم تقصیر منه تو خیلی خوبی اما من... خیلی دوست دارم عشق من خدا جونم مواظب عزیز من باش

آخرآخر۲: امروز با عخشم صحبت کردم همونی که خیلی مهربونه و من شرمنده تمام خوبیاشم بعله درسته شقایق وحبیبی جون جونم بیشتر از اونکه فکرشو میکردم مهربونه و صداش به آدم آرامش می ده خدا رو شکر می کنم که دوستای به این خوبی بهم داده همه تون رو خیلی خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 10:30  توسط BEHNAZ | 
سلام دوستای خیلی خیلی باوفا و مهربونم مخصوصا شقایق و حبیبی ، پگاه، آلیس، سارا سارا، شهلا و همه دوستای خوب دیگم که بهم سر میزدن و نگرانم بودمخیلی زیاد دوست دارم

خوب حالا اگه گفتین بهناز خانوم این چند وقته کجا بود؟ اصلا بزارین از اول بگم۴ شنبه ۲۷ خرداد من از سرکار رفتم خونه و بعد آماده شدم و رفتم آر ایشگاه ابروهامو صفا دادم و جلوی موهامو کوتاه کردم و پیش به سوی آرایشگاه دوم برای اصلا و رن گ ساژ موهام خوب بالاخره فرداش عروسی دعوت بودیم اونم عروسی قوم شوهر(دخترعموش) ۵ شنبه من بعد از سرکار تندی رفتم خونه و آماده شدم و رفتیم عروسی منم که طبق معمول از اول تا آخر وسط بدم و همه بهم می گفتن قیافت خیلی عوض شده و این مدل مو و آرایش بهت خیلی میادجمعه من آماده شدم برم پاتختی که شوشوجونم گفت ولش کن بیا بریم بیرون و یه دوری بزنیم منم قبول کردم و رفتیم کباب خوردیم و یکمی دور زدیم و اومدیم خونه و فیلم دیدیبم و لالا

اما شنبه صبح من بلند شدم بیام سرکار همین که اومدم اون طرف خیابون یه دفعه نمی دونم یه موتوری از کجا دراومد و زد به منو فرار کرد و من دیگه هیچی نفهمیدمتا اینکه دیدم توی بیمارستانم یه خانوم و آقا منو آورده بودن بیمارستان بعدم زنگ زدیم شوشوی بیچام اومد ای کاش من می مردم نمیدیدم فرزادم اینجوری اشک میریزه و دستمو بوس میکنه منم از گریه اون و از سردد شدید گریم گرفته بود و یه فیلم هندی بازی کردیمدکتر اومد و گفت اوه چقد شوهرش لوسش می کنه و از این حرفا و با هامون شوخی کرد تا ما آروم شدیم و دکتر گفت که عکسا نشون داده که چیزیم نیست و چون بدنم مقاوم بوده جاییم نشکسته ولی به شدت ضرب دیدهدستمو باند پیچی کرد و شوشو بغلم کرد و رفتیم خونهشوشو جونم برای یه امل ت باحال درست کرد به زود خوردم آخه و وقتی می خواستم چیزی بخورم شقیقه هام تیر می کشید سرمم که مثل تو این کارتونا همه جاش قلنبه شده بود اما از اونجایی که من اگه تصمیم به یه کاری بگیرم حتی اگه روبه موت هم باشم اون کارو میکنم گفتم من با خودم قرار گذاشتم حتما شنبه ها به جز مواقع ... برم استخر بنابراین از شوشو نه و از من آره و صدالبته من پیروز شدم و گفتم می رم توی جکوزی آخه بدنم کوفته شده و شوشو جونمم راهی جز قبول کردن نداشت با هم رفتیم دونبال بهاره تا با اون برم الهی بمیرم مامانم انقده ناراحت شد وقتی فهمید و گریه کرد حالا من همش دلقک بازی در می آوردم که مثلا چیزیم نیست و حالم خوبه در صورتی که داشم از سر درد و دست درد می مردمخلاصه رفتیم استخر و من حالم بد شد و بیچاره بهاره داشت سکته می کرد ولی یکم که گذشت بهتر شدم بگذریم دیگه هر روز ملاقاتی و تحویل بازار بود همه موتوری رو نفرین میکردن ولی من میگفتم من ازش گذشتم بابا بیچاره گناه داره خوب شاید گواهینامه نداشته یا ترسیده و خدا می دونه که اصلا حتی یه بارم توی اوج درد موتوری رو نفرین نکردم و از خدا می خوام که هیچ بلایی سرش نیاد چون اونم خانواده داره دیگه اما اگه قول بدین دعوام نکنین یه چیز دیگرم میگم : نمیدونم چند شنبه بود ولی من تو خونه تنها بودم و حوصلم سر رفته بود و تصمیم گرفتم خونه تکونی کنم اونم با یه دستدکور خونرو به طور کلی عوض کردم از جابجایی ویترین و میز ناهار خوری گرفته تا میز تلوزیون و ... ولی خیلی خوب شد و تا شوشو بیاد سیمای تلوزیونم وصل کردم و خونمون خیلی خوب شد حالا شاید عکسشو بزارم همه گفتن اینجوری خیلی بزرگتر به نظر میادوای وقتی شوشو اومد قیافش باور نکردنی بود ولی بعدش دعوام کرد که چرا تنهایی اینارو جابجا کردیو من تا صبح از دست درد ناله کردم 

این هفته هم که همش اینترم قطع بود و اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه با شوشو رفتیم بیرون و یکمی خرت و پرت خریدیم و من یه شال و یه عطر خریدم و دیروزم نیومدم سرکار و با مامانم اینا رفتیم خرید و دست خال برگشتیم

آخرآخر: عروسی بهنام اینا حتمی شده و جاشونم قطعیه فقط ۵ شنبه قراره بابااینا برن گرگان تات تاریخ رو مشخص کنن و من از این بابت خیلی خوشحالم و براشون آرزوی بهترین هارو دارم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 10:18  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
راز زمون
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
هستی عسیسم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
دل نوشته های هنگامه جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM