تبليغاتX
يوكابد
سلام سلام   

دوستای قشنگم ببخشید که نمیام پیشتون به خدا سرم خیلی شلوغه چهارشنبه تا ۸:۳۰دفتر بودم و مثل اسب کار می کردمحالا قرار بود شامم بریم خونه مامانم که بهش زنگیدم و گفتم من دیر میام و نمی تونیم بیام مامی جونمم گفت پس من غذاتو می فرسم خونهتا رسیدم دم خونه دیدم شوشو توی ماشین منتظرم نشسته و گفت به مامانت گفتم میایم منم قبول کردم و رفتیم ولی داشتم می مردم از خستگی مامانم اینا هم از موهام خوششون اومد  وقتی رسیدیم دم خونه من از ماشین پیاده شدم شوشو که اومد درو باز کنه خورد توی دهن من دهنم پر از خون شد تاشم کلی گریه کردم آخه همش فکر می کردم دندونم شکسته شوشوی بیچاره که کلی هول کرده بود رفت برام آب و دستمال بخره که یه آقاهه اومد گفت خانوم چی شده و بیچاره همش می گفت برم دونبال شوهرتون خلاصه وقتی اومدم خونه لبام باد کرده بود ولی خدارو شکر دندونام سالم بودن شوشو همش برام یخ می زاشت که بادش بخوابهدیگه تا بخوایم بخوابیم ساعت ۲ بود حالا من باید ۵:۳۰ بیدار می شدم البته شوشو گفته بود من می برمت

 

صبح ساعت ۶:۰۰ صبح دیدم یکی دستشو گذاشته روی زنگ در با شوشو مثل فنر پریدیم بهروز بود که هر چی زنگیده بود دیده ما جواب ندادیم فهمیده بود خواب موندیم  من که نفهمیدم چه جوری حاظر شدم ولی به موقع رسیدیم هت ل بعد از ظهرم که شوشو جونی اومد دونبالم منو مهتابو ببره خونه شامم که خونه دوستش دعوت بودیم آخه می خواستم بدم برای پا تخ تی بهنام برام لباس بدوزه فرزاد که اومد دونبالمون و تندی رفتیم خونه ومن آماده شدم ورفتیم

دیروز خیلی کار داشتیم بابامم زنگید و گفت برای شام همه مهمون من می خوام بریم بیرون اما انقدر که کار من و بهرو زو بهنام طول کشید دیگه به بیرون رفتن نرسیدیم و رفتیم خونشون و بابا کباب خرید که جاتون خالی خیلی هم مزه دادآهان مامانم اینا جمعه رفته بودن گرگان که اعظم رو بیارن و  اون از مامانش اینا خداحافظی کنه که خواهرشم باهاشون اومده بود دیشب اونم بود و می خواست برگرده که گفتیم ما می بریمت ترمینال خلاصه که من، بهاره، اعظم، سمیرا و شوشو بردیمش و کلی هم خندیدیم ولی شب که رسیدیم خونه در حال مرگ بودم و افتادم 

آخر آخر: بچه ها برای دوست عزیزم که خیلی دلم براش تنگده(شقایق و حبیبی ) دعا کنین که یه کار خوب و عالی براش پیدا بشه و همه مشکلاتش حل بشه. شقایق جونم خیلی دوست دارم عخش من

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 7:2  توسط BEHNAZ | 

السلام علیک

دوستای قشگم حالتون خوبهمنه بیچاره که کلی کار ریخته روسرم فردا هم کا ر گا ه داریم و نمیام اینجا راستش این هفته خبر خاصی نبود همش کار بود و کار

اماااااااااا دوشنبه بهی خانوم به بهانه سردرد مرخصی گرفتند و راهی آرایشگاه شدنالانم یک دانه بهناز مو نقره ای در حال تاپیدنهموهامو خیلی دوست دارم انقده خوشمل شدههههههههههههههه(هوععععععععععععععععع چه از خود مچکر)

توی آرایشگاه انقده خندیدیم دوستای نسرین همش می گفتن سرتق مشات میسوزه بی خیال شو منم همش می گفتم دوست دارم موهای خودمه فوق آخرشم می سوزه و پو ستیژ میزارم آهان یه چیز باحال اینکه من اصلا اصلا سرم نه می سوخت نه می خارید اونام همش بهم می گفتن تو غیر آدمیزادی مگه میشه مویی که روش دکلره س نسوزه ولی وقتی کارم تموم شدا همشون کپ کرده بودن و خیلی خوششون میومد همشم می گفتن امشب مامانت باید سی=سمو نی آماده کنهخلاصه ساعت ۹:۳۰ شب بهناز خانوم رسیدن خونه و دیدن شوشو خوابه بچم انقده ناناس خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم  آهان یادم رفت شوشو گوشیش آنتن نمی داد منم بهش خبر نداده بودم که میرم آرایشگاه به خاطر همینم فکر می کرد بازم سرکارم در نتیجه آقای شوهر منو ندید فرداشم که من زودتر رفتم سرکارتا دیشب وقتی منو دید اینجوری شد انقده خوشش اومده بود همش می گفت مثل خارجیا شدی دیگه کلی ماچ ماچیم کرد امروزم صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم شوشو برام املت درست کرد و برای اولین بار در طول زندگی مشترک قبل از رفتن به سرکار صبحانه خوردیم تازه یه عالمه هم بهمون چسبید خوب دیدیم صبحونه خوردیم و کلی وقت داریم و از اونجایی که عقده ای به تمام معنا تشریف داریم چی کار کردیم؟ آفرین دوستای با هوش خودم قلیدیم نمی دونین چقده حال داد که

آخر آخر: توی این دو روز همه تو مت رو ازم می پرسن موهاتو کجا رنگ کردی و کلی تعریف می کنن دیروز یه خانومه توی شلوغی مترو بلند داد زد موهای این خانومه چقد خوشگله همه برگشتن نگاه کردن و من ایجوری شدم  فقط یه بدی که موهام داره اینه که باید حتما آرایش داشته باشم منم وقتی میام سرکار اجازه آرایش ندارم جوری که وقتی دوستام منو تو مت رو می بینن از این همه مثبتی تعجب می کنن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 12:35  توسط BEHNAZ | 

سلام سلام اصلا ۱۰۰۰ تا سلام به دوستای گل و بلبل و سنبل خودمممممممممممم

عرضم به حضور محترمتون که اینجانب سه شنبه برای شام لو بیا پلو درست کردم ، شوشو که اومد زودی خوردیم  و راهی خونه مامی جونم شدیم   دیگه رفتیم خونه بهنام و من تو کابینتیاشو براش بریدم و انداختم که فردا وقتی اعظم اینا میان برای چیدن راحت باشن آخه صبحش اساساش رسیده بود که همشونم خیلی شیک و ناز دست مامان گلش درد نکنه و خدا بابای جونش رو رحمت کنه

چهارشنبه قرار بود خواهرای اعظم و خودش بیان و اساسش رو بچینن ولی من بیچاره نتونستم برم چرا؟؟ خوب گوش کنین:  برعکس همیشه اون روز کارم زیاد بود و به خاطر همینم دیرتر از همیشه رسیدم خونه و دیدم سرم درد می کنه یه قرص خوردم و آرایش کردم و گفتم یه خورده دراز بکشم بعد برم  که یه دفعه دیدم شوشو داره صدام می کنه آهان یادم رفت فرزاد ماشین رو برده بود گذاشته بود تعمیرگاه آخه خراب شده بود و سر سیلندر سوزونده بود  خلاصه با تعجب بیدار شدم و دیدم ای دل قافل ساعت ۹:۳۰ منم دیدم هم خیلی دیر شده هم اینکه ماشین نداریم پس بی خیال رفتن شدم   

پنج شنبه قرار بوده بهاره و مهتاب و دوتا دیگه از دختر عموهام بیان خونه ما   بعد از سرکار با بهاره قرار داشتیم که بریم کلاس و یه عالمه حال کردم ولی بهاره خانوم از اونجایی که ترسو تشریف دارن گفت من نمیام توی ۴ متری و همین جوری تفریحی کار می کنم آموزشم تموم شده بود و داشتم تمرین می کردم که یه دفعه رگ پام گرفت واییییییییییییییی حالا یه نفرم تو ۴ متری نبود منم وسط آب اصلا نمی تونستم پامو تکون بدم خلاصه هر جوری بود خودمو کشیدم بیرون الانم هنوز پام درد می کنه و بستس کلاس که تموم شد با بهاره رفتیم یه سری خرت و پرت خریدیم و به مهتاب زنگیدیم که کلاس ما تموم شده و بیاد خونمون وقتی رسیدیم خونه بهاره گفت بزار برات یخچالتو تمیز کنم منم که از خدا خواسته یخچال و ریختیم همه کشوهاشو شستیم بعدشم فریزر که دیگه من رفتم توی اتاق خواب و اونجارو ریختم همون موقع مهتاب رسید اونم جا کفشیم و کابینتامو تمیز کرد انقده گفتم تو رو خدا بی خیال ولی خوب گوش ندادن و من بسیار کیفور گشتم

لادن و نیلوفرم نیومدن کارامون که تموم شد منم یه لازانیای توپ به همراه ماکارا نی درست کردم و آخه مهتاب گفته بود تو رو خدا من می خوام بیام برام لازا نیا درست کن  بعد از شامم که همش خندیدیم و خوردیم انقده خوش گذشتتتتتتتتتتتتتتت  یه عالمه ورق بازی کردیم و تا بخوابیم دیگه ساعت ۲:۳۰ بود

جمعه صبح شوشو رفت یه عالمه چیز میز برای صبحونه خرید + کله پاچه  منو بهاره که دوست نداشتیم ولی مهتاب و فرزاد با اشتهای فراوون نوش جان کردن و منو بهاره هم با نفرت فراوون بهشون نگاه می کردیم و صبحونه خودمونو می خوردیم  بعد از صبحونه بچه هارو رسوندیم و خودمونم رفتیم خونه مامان شوشو ما نمی خواستیم ناهار بمونیم ولی مامان شوشو جونم که نذاشت ناهارمونم که خوردیم رفتیم پاین خونه فرشاداینا تا با هم فوتبال ببینیم       واه واه حالم به هم خورد آخه تا چه حد تابلو؟؟؟ اما بعداز فوتبال شوشو سیستم وصل کرد یکی می زد منو شراره می خوندیم می رقصیدیم وای انقدر که دیوونه بازی در آوردیم مردیم از خنده

بعداز همه دیوونه بازیا شراره برنج گذاشت و شوشواینا رفتن جوجه گرفتم پیش به سوی پارک توی اونجا هم یه دنیا خوش گذروندیم در حال کشیدین قلیون بودیم که دیدم یه زن فالگیر داره ازدور میاد به شوشو گفتم بگو فا ل منو بگیره یکم بخندیم وایییییییییییییی وقتی داشت فالمو می گرفت انقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم که همه ملت داشتن مارو نگاه می کردن و به عقل ناقصمون می خندیدن توی راه برگشتم همش داشتیم فا ل هم دیگه رو می گرفتیم خلاصه که جای همه تون خالی خیلی حال کردیم  

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 12:6  توسط BEHNAZ | 
س ل امممممممممممممم

خوبید دوستا جونام من که خیلی خوبم

شنبه ساعت 2:30رفتم خوه و تندی آماده شدم و بعد از یک ماه رفتم کلاس شنا و دوچرخه رو یاد گرفتم(خوب چیه؟ دوچرخه دوچرخس دیگه) تازه بامربیمم کلی دوست شدیم و چون استخر خیلی خلوت بود کلی حال کردم ولی از این به بعد پنج شنبه ها میرمبعد از اونجا شوشو جونی اومد دونبالم و رفتیم خونه مامانم واییییییییییییی خونه بهنام اینا انقده ناناس شده بود که حد نداشت پ ردههاشونم خیلی خوجل دست مامان اعظم جون درد نکنه خدا بابای نازنینشم رحمت کنهبعدش من سرامیکارو تمیز کردم و کلی جارو و تی کشیدمبعد از شامم رفتیم خونه یکی از فامیلای دور فرزاداینا که وقتی دوست بودیم خیلی با هم بیرون میرفتیم الانم یه پسر کوشولو دارن که خیلی بانمک تازه کلی هم با من جور شده بودتا ساعت 2:30 داشتیم ورق بازی می کردیم من که همش بردم اول که با شوشو نشستم بردیم بعدشم زن و شوهرا عوض شد و من و مهدی برنده شدیم 

اما یکشنبه شوشو قرار بود سرکار نره ولی زنگیدن و گفتن کار داریم اونم رفت ولی ظهر اومد تا اومد تندی حاظر شدیم و رفتیم دونبال کارای پاسمون راستی خودم فیشش رو واریز کرده بودم ولی عکس نداشتیم و باید می رفتیم عکس بندازیم اصلانم قشنگ نشدن وای انقده حرص خودم احمقا زورشون میومد جواب آدمو بدن تازه ساعت 1:30 تشریفشون رو بردن منزل خلاصه که کامون کامل انجام نشد حالا باید یه روز دیگه مرخصی بگیرم واسه اونبعدش اومدی خونه و کلی عشقولانه شدیم و ناهار خوردیم گفتیم یکمی استراحت کنیم بعد بریم بیرون یکمی همانا و ساعت 6 همانا وقتی بیدار شدیم به یاد زمان دوستیمون یه عالمه آب بازی کردیم و شوشو قل قلکم داد من که مرده بودم از خنده دیگه زودی لباسامونو عوض کردیمو رفتیم کجا؟ خوب معلومه دیگه همون جایی که با هم دوست شده بودیم یعنی دم در مدرسه من آخی انقده خوب بود کلی یاد قدیما رو کردیم و خندیدم بهدشم رفتیم دوتا معجون توپ خوردیم که من دیدم ای دل قافل ماشین جان جوش آوردندیگه رفتیم شوشو برام یه بوت خرید بعدشم رفتیم یه قلیون خیلی مامانی و خوشمل برام خرید بستنی ایتالیایی خوردیم و آخر سرم برام کارتون پ سر ش جاع رو خرید و منو ذوق مرگ کردش برای شام که من اصلا جا نداشتم ولی شوشو دلش می خواست به خاطر همینم همبرگر گرفت و نوش جون کرد حالا خودشم اشتها نداشتاااااااااااااااااااا اما خورد دیگه تازه به زور به منم داد جاتون خالی خیلی شب خوبی بود عالی عالی یه دنیا بهمون خوش گذشت هرچند که طبق برنامه ریزیمون پیش نرفت ولی خیلی خوب بود مخصوصا وقتی که اومدم خونه و قلیون جدیدمو امتحان کردم

دیروز سرم خیلی شلوغ بود از صبح تا بعد از ظهر یه سره کار داشتم ولی پیش چندتا از دوست جونام اومدم اما راستشو بخواین نظر ندادم تا بقیه ناراحت نشنوقتی که رفتم خونه هم یه دنیا کار داشتم برای شامم کوکو سیب زمینی تو پر درست کردم که شوشو جونم خیلی دوسش داشت و کلی ازم تعریف کرد 

آخر آخر1: امروز صبح توی مترو یه دختره بود که همش من فکر می کردم شقایقه آخه داشت تلفنی حرف می زد و می گفت که : امید به من می گفت تو زیاد گیر می دی حالا این دختره انقدر بهش گیر می ده  و... به خدا من اصلا فضول نیستم ولی نمی دونم چرا روی بعضی از اسما حساس شدم حالا شقا جونم تو بودی آیا؟

آخرآخر2: شوشو جونم مرسی که انقده خوب و ماهی و یه عالمه لحظه های قشنگ و به یاد موندنی برام می سازی


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 11:12  توسط BEHNAZ | 
سلام ملیکم

این بهناز خانوم ما الان اومده یه آپ سریع بکنه و بره به کاراش برسه چون طبق معمول اومده پای یه دستگاه دیگه

پنج شنبه توی شرکت بودم که دیدم ای دل قافل داره بارون میاد و من نشستم توی دفتر به خاطر همینم تندی وسایلمو جمع کردم و پیش به سوی خونهای جان انقده چسبید ولی چشمتون روز بد نبیتنه یه دفعه هوا به شدت قاطی کرد و بارون شدید شد ولی من همه جوره عاشق بارونم وای نمی دونین این مردمی که خودشونو گوشه کنارا چپونده بودن تا خیس نشن چه جوری منو نگاه می کردن و شک ندارم که تو دلشون کلی بهم گفتن زنیکه دیوونه خلاصه ما خیس خیس رفتیم سوار مترو شدیم این مترو هم که کاراش برعکسه کولرشو تا آخر زیاد کرده بود منه بیچاره کلی قندیل بستم وقتی رسیدم خونه و با شوشو جونم یه زرشک پلو خوشمزه خوردیم شوشو گلی یه پتو برام آورد و گفت بگیر بخواب خودشم همه وسیله هاو جمع کردش و من لالا شامم که مهمون فرزاد جونم بودم یه چلو کباب برگ توپ خوردیم شب ساعت 12 بود که با سمانه اینا رفتیم 30نما فیلم دو خواهر که فوق العاده بیخود بود البته به نظر من هااااااااااااااااا ولی در عوض کلی خندیدیم آخه پشت سرمون چند نفر بودن که چیزی نگم بهترهتا برسیم خونه ساعت 2 بود ولی تازه منو شوشو نشستیم قلیدن و مسابقه حلقه دادن که صد البته بهنازی بردشوای انقده خول بازی در آوردیم و خندیدیم که یه دفعه دیدیم ساعت 6 صبحه و ما همچنان بیداریم دیگه رفتیم لالا کردیم و صبحش اول من ساعت 8 بیدار شدم ولی دیدم دارم از خواب درد می میرم به خاطر همینم در آغوش پر مهر شوهر جان تا ساعت 2 خوابیدیم وقتی بیدار شدیم بقیه غذایی که از شب مونده بود و خوردیمبعدشم که شوشو رفت تا به کاراش برسه ساعت 6:30 بود که شوشو اومد خونه و گفت زینب زنگیده و قراره برای شام بیان اینجا گفتم خوب الان من چی بزارم؟ دیدم قرمه سبزی خوبه تندی آماده کردم بعدشم مواد کوکو سبزی رو ریختم توی نون باگت و سالاد و پله هم درست کردموقتی رسیدن زینب تا دید قرمه سبزی درست کردم کلی ذوق کرد که انقدر بوی قرمه سبزی پیچیده بود همش می گفتم خدا کنه بهناز درست کرده باشه بعدشم شوهرش گفت منم هوس کوکو کرده بودم بعد از شامم بستنی خوردیم و همون کار تکراری هست اسمش قلیونه اون کارو کردیم و نشستیم حکم بازی کردیم منو شوشو یه عالمه جر زدیم و درنتیجه 7 به 1 بردیم تا برن ساعت 2 بود من که مثل جنازه افتادم

آخر آخر1: یه چیز خیلی جالب دیروز رفته بودم کاهو بخرم تا رسیدم دم در دیدم یه پیشی تندی دویید اومد جلوی پام نشست بعله درسته همون پیشی جون خودم بود بغض گلومو گرفته بود ولی زودی رفتم تو و درو بستم ای جان انقده بزرگ شده بود 

آخرآخر2: انگار همین دیروز بود که سوار ماشینت شدم و ....  همه هستی دست به دست هم دادن تا روز به روز عاشقتر باشیم آره عمرم فردا هفتمین سالگرد با هم بودنمونه سالگرد عشق پاکمون باورت میشه 7 سال گذشت فردا فقط روز ماس سرکارم نمیام تو هم نمیری آخه فردا روزه عشقه. با تمام وجودم و بیشتر از همیشه دوست دارم   *

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 11:57  توسط BEHNAZ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
طراحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
پیوندها
دخملي گلم
مامان مهسا و ملینا کوچولو
بلفي
هلي عزيزم
نيكا جونم
نینا جون
روزهای خوب بارونی بهناز جونم و آقا هاشم
سونیا جون
صداي قلبم
غزل خودمنی
مثل لیمو ، تلخ و شیرین
آریانا جونم
سمیر عزیزم
نسای گلم
الي جونم
پگاهی با کفشهای کتانی
روزهای شیرین انتظار شهرزاد
آرزو جونم
دردونه جونی
خلوتکده گیتی جون
خاله ريزه
راحله خوبم
جهزیه آلیس جونم
عسل شیرینم
اطلسی های خیس هانا جون
سیندوخت جون
گلی خانوم
تبسم جونی
پاییز بهار زمستون
پرنده مهربون
لیندا خانومی
روزهای سبز الما جونم
شیما جونم
شیرین جونم
ساراسارا جونی
شقایق و حبیبی نفسم
خط خطی های یک مدل اسلامی
شکلک
شکلک های دوست داشتنی
کتاب
سمیر 2
سمیر3
جوجو جان
پرنیان جون
بیتا جونم
مریم جونی با شکلای خوشمل
شاپرک جونی
آهنگ هاي قشنگ سارا جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM